از چه زماني نويسندگي حرفهاي را آغاز کرديد؟
نويسندگي حرفهاي براي من از 1997، زماني که سرانجام با يک ناشر سوييسي براي چاپ رمان «پيکنيک روي يخ»(مرگ و پنگوئن) قرارداد بستم آغاز شد. اين کتاب درباره وقايع پساشوروي، بدون باور به تقديرگرايي و با طنزي سياه است.
چگونه ايده يک اثر به وجود ميآيد؟ چگونه قهرمانان خود را پيدا ميکنيد؟
هربار به شکلي متفاوت. بيشتر قهرمانان من زاييده تخيلاند، اما من دو رمان و يک سهگانه درباره ذهنيت شوروي دارم که براي آنها در جستوجوي بازنشستگان اتحاد جماهير شوروي، نصف سرزمين شوروي را گشتم تا افرادي را پيدا کنم تا خاطرات دهههاي 30 و 40 آنها را روي دستگاه ضبط صوت ثبت کنم.
در ابتداي خلق يک اثر و ايدهپردازي براي آن، سوژه خود را چگونه ميبينيد؟ يک شماي کلي از آن داريد يا مثل يک تابلو با تمام جزئيات آن را تصور ميکنيد؟ از پيش ميدانيد سوژه چطور گسترش خواهد يافت؟
داستان را براي خودم تعريف ميکنم، گاهي نيز براي دوستان با تغييردادن برخي کلمات اين کار را ميکنم. اپيزودهاي مختلف را در دفترچه يادداشت ميکنم اما هرگز طرح کلي رمان را نمينويسم. طرح کلي رمان را تنها زماني ميتوانم بنويسم که تقريبا يکسوم رمان نوشته شده و ميدانم به کدام سمت در حرکت است و چگونه قرار است تمام شود، اما اغلب قهرمانان، خود شرايط خود را ديکته ميکنند و پايان را تغيير ميدهند.
يعني شما در را کامل باز ميگذاريد...
رمان يعني درِ باز؛ تا وقتي که نقطه پايان گذاشته نشده است. رمان نوشته نميشود، رمان را مينويسند. هرچيزي ميتواند بر روند نوشتن تأثير بگذارد حتي وضعيت آبوهوا در بيرون از خانه. براي نمونه اگر همينجا که ما اکنون نشستهايم من در حال نوشتن رمان باشم و ناگهان تگرگ ببارد و دانههايش به شيشه بخورد، اين وضعيت بهطور ناخودآگاه در رمان منعکس خواهد شد.
شما معروفترين نويسنده اوکراين در خارج از کشور هستيد، آيا همهچيز مطابق ميل شما پيش رفته است؟
زماني که شروع به نوشتن کردم هرگز تصور نميکردم نويسنده شوم؛ چراکه در زمان شوروي آغاز به نوشتن کردم. زمانيکه ششساله بودم، تقريبا هيچکس از حرفه نويسندگي صحبتي نميکرد. وقتي 13-14ساله شدم شنيدم که نويسندهها سرکار نميروند و من از اين قضيه خيلي خوشم آمد. آرزو داشتم بزرگ شوم و نويسنده شوم. شروع به نوشتن آن چيزي کردم که همراستا با سليقه نويسندگان آن زمانِ شوروي نبود يا اگر هم بود آنها فهميده بودند که نميتوان آن را چاپ و منتشر کرد. من ناگزير با سردبير نشر نويسنده شوروي آشنا شدم. پس از دو هفته او به من گفت: خيلي خنديدم و از کار تو خوشم آمد اما اين يک اثر ادبي شوروي نيست، اين اثر را هيچکس چاپ نخواهد کرد. وقتي اتحاد شوروي فروپاشيد من دريافتم که ديگر ميتوانم نويسنده شوم.
اين ميل به نويسندهشدن از کجا در شما پديد آمد؟
فکر ميکنم اين تمايل به بروز نوعي احساس بود؛ چون در کودکي زماني شروع به نوشتن کردم که دوتا از سه لاکپشت مرا کشتند. اولين شعرم درباره تراژدي لاکپشتي بود که دوستانش را از دست ميدهد. سپس درباره لنين نوشتم چون او هم مُرد. بعد چيزي غمانگيز و بعدتر چيزي شاد نوشتم. اين يکجور تفريح بود. قافيهجورکردن را دوست داشتم. بعدتر شروع کردم به لطيفهنوشتن و به طنز سياه روي آوردم و اينطور بود که به سمت نثر حرکت کردم. در 1979 دانشجو شدم و به نوشتن ادامه دادم درحاليکه ميدانستم در اتحاد جماهير شوروي آثارم چاپ نخواهند شد. به کمک دوستان تلاش کردم ناشري در خارج از کشور پيدا کنم. هجدهسال آثارم را ميفرستادم و از همه ناشران سراسر جهان جواب منفي ميگرفتم. پس از مدتي شروع به گردآوري اين جوابهاي منفي کردم. درنهايت در 1997 اولين قراردادم را با ناشري در زوريخ بستم و قرار شد کتاب «پيکنيک روي يخ»(مرگ و پنگوئن) را به زبان آلماني منتشر کند. در مي1997 کتاب منتشر شد و در ژوئن همان سال پرفروشترين رمان در سوييس شد، سپس در اتريش و پس از آن در آلمان اين اتفاق افتاد. سوييسيها حق انتشار کتابهاي مرا خريدند. داستان «ماجراجويي يک ژورناليست بيکار» و «يک پنگوئن بيخانمان» در شهر کييف در شرايط پسافروپاشي در تمام جهان خوانده ميشد؛ از برزيل گرفته تا ژاپن. اين داستان سرمنشاء همهچيز شد و از آن پس آثار مرا در 25 کشور جهان ميخوانند و کتابهايي را که در دوران شوروي نوشتم نيز منتشر ميکنند.
پس از انتشار رمان «پيکنيک روي يخ»(مرگ و پنگوئن) به شما پنگوئن هديه ميدادند؟
حدود پنجاه پنگوئن عروسکي به من هديه دادند، اما پنگوئن زنده نه. تنها به پيشنهاد رئيس باغوحش شهر هاله در نزديکي لايپزيگ، يک مادهپنگوئن بيمار را به فرزندي قبول کردم. مردم شوروي شبيه پنگوئنها هستند. آنها موجودات اجتماعي هستند و نميتوانند جداگانه زندگي کنند.
جهان در تمام مظاهر خود سرعت بالايي دارد. بهنظر ميرسد مردم ديگر کمتر آثار ادبي طويل را ميخوانند، گويي همهچيز به قالب توئيتر نزديک ميشود. ميتوان گفت دوره رمانها سرآمده؟
رمان زمان ندارد. مدتي پيش در اسکاتلند و اتريش بودم. در کتابفروشيهاي آنجا متوجه شدم که خوانندگان دوباره سراغ رمانهاي حجيم ميآيند. حدود 15سال پيش رمانهاي 180 صفحهاي مد بود اما حالا آن دوران گذشته است و خوانندهها فرصت و تمايل دارند آثار حجيمتر ادبي را مطالعه کنند.
قصهنويسي براي نويسندهاي جدي و مشهور مثل شما که آثارش در خارج از کشور در زمره پرفروشترينهاست، غيرعادي بهنظر ميرسد. آيا قصهنويسي براي شما راه گريزي از زندگي واقعي بهدنياي کودکي است؟
بله. من زماني شروع به نوشتن قصهها کردم که در زندان اُدسا نگهبان بودم. زمان آزاد زيادي داشتم، اما در مکان، محدود بودم. پس تلاش کردم فرار کنم. اينطور بود که به قصهها وارد شدم. من تخيلکردن و فانتزي را دوست دارم، گرچه نوشتن براي کودکان بسيار دشوار است. به مراتب راحتتر است دهها صفحه براي بزرگسالان بنويسي تا متني کوچک براي خردسالان.
درباره «زنبورهاي خاکستري» چه مدت از ايده تا شکلگيري طول کشيد؟
حدود ششماه. آن را براي خودم و ديگران تعريف ميکردم و گاهگاه تغييراتي در آن ايجاد ميکردم. درنهايت زمانيکه پايان داستان برايم روشن شد و حس کردم قهرمان زنده و واقعي است و نه کارتوني، آرام گرفتم و اجازه دادم رمان را هرطور دوست دارد تمام کند. بهطور معمول، کار روي رمان حدود دوسال طول ميکشد و انگيزه هر رمان ميتواند متفاوت باشد. گاهي مصاحبهاي را ميخواني، گاهي عکسي ميبيني و گاهي خودت جايي ميروي و چيزي عجيب درمييابي. من دوبار به منطقه عملياتي ضدتروريستي در اوکراين رفتم. در آنجا منظرهها و حالات و صحنههايي را ديدم. رنگها و بيرنگيها بر من تأثير عميقي گذاشت. حيرت کردم چراکه آنجا به شکل وحشتناکي در رنگآميزي خساست کرده بودند؛ به حدي که ميشود گفت هيچ حصار يا خانه رنگشدهاي وجود نداشت. همهچيز خاکستري بود، خاکستري تيره... رمان جديدم درباره جنگ نيست، بلکه درباره مردمي است که در جنگ زندگي ميکنند.
قهرمان رمان چطور به وجود آمد؟
بهنظر ميرسد که او هم معمولي باشد. من چند فيلم مستند ميديدم درباره مردمي که آنجا مانده بودند، درباره آنها که در منطقه خاکستري زندگي ميکردند، اينکه چطور صحبت ميکنند، درباره چه چيزهايي فکر ميکنند و چه چيزهايي موجب آزارشان است. قهرمان اصلي رمان جواني است که به علت ناتواني، مقرري دريافت ميکند. او پيش از اين در معدن در سِمت بازرس امنيت کار مشغول بوده است. او در ميان تجزيهطلبان و ارتش اوکراين گير افتاده. يگانه چيز باارزشي که براي قهرمان باقي مانده، زنبورهاي اوست. او پس از بازنشستگي زنبوردار شده بود. درنهايت با شش کندوي عسل مجبور ميشود آنجا را ترک کند. آنوقت شرايطي نو پيش ميآيد نه براي تصميمهاي تازه قهرمان، بلکه به تدريج درمييابد که چه اتفاقي افتاده، چرا اتفاق افتاده و بعد چه ميشود!
شما اين موضوع را که ملت اوکراين آماده خواندن آثار ادبي اوکرايني هستند، تاييد ميکنيد؟
ادبيات معاصر اوکراين بيشتر به ادبيات اروپا نزديک است و ظرفيت بالايي دارد. پديده ادبيات اوکراين اکنون وجود دارد گرچه درحال تجربه آن چيزهايي است که ادبيات اروپا از سر گذرانده است: روابط جنسي، مواد مخدر و راکاندرول. ادبيات بايد سلايق را تربيت کند، نه اينکه به آنها ديکته کند. نويسندگان بايد به همه آنچه اتفاق ميافتد واکنش نشان دهند.
در پاسخ به منتقدان که ميپرسند چرا به زبان اوکرايني نمينويسيد، پاسخ شما چيست؟
بهطورکلي در زمان دانشجويي من يازدهزبان بلد بودم و حالا هفتزبان بلدم. براي حضور در نمايشگاهها، ديدارها و جلسات معرفي کتاب، بسيار به خارج از کشور سفر ميکنم. من شروع به نوشتن شعر کودک و قصه به زبان اوکرايني کردهام، اما رمانهايم را به زبان روسي مينويسم چون از لحاظ ژنتيکي زبان مادريام روسي است گرچه زبان اوکرايني را دوست دارم و برايم محترم است.
کتابهاي شما در تمام دنيا شمارگان بالايي دارند، خوانندگان خود را چگونه معرفي ميکنيد؟
خواننده من ميتواند هر پاسپورتي در جيب داشته باشد. من خيلي وقت است در روسيه مخاطبي ندارم چراکه از سال 2008 انتشار کتابهاي من در اين کشور ممنوع شده است. از سال 2014 نيز ورود کتابهاي من از اوکراين به روسيه ممنوع شد. در اصل من براي خودمان مينويسم، درباره خودمان و براي همه.
آيا آثار شما پس از شروع جنگ تغيير کرد؟
پس از آغاز جنگ من ناگهان حس طنزپردازيام را از دست دادم و همزمان حس ترس را.
شما چه کسي را در اِشغال کريمه مقصر ميدانيد؟
به باور من تمام رؤساي جمهوري اوکراين از کراوچوک به بعد مقصرند. کريمه در تمام اين سالها زير آسمان اطلاعاتي و فرهنگي اوکراين نبود. هيچگونه فرآيند ادغامي در اين بين صورت نپذيرفت. مردم احساس ميکنند کشوري که در آن زندگي ميکنند، وجود ندارد.
در سالهاي اخير، بهخاطر وقايع مختلف، نويسندههاي اوکرايني سياسي نشدهاند؟
در دهه گذشته ادبيات اوکراين خيلي تغيير کرد. تا 2004 زندگي نويسندگان جوان بيرون از حوزه سياست و ضرورتهاي روز بود. هجدهسالهها براي هجدهسالهها مينوشتند. الان نويسندگان فهميدهاند که دولت و جامعه از آنها چه انتظاري دارد. آنچه اکنون روي ميدهد مينويسند... گرچه تناقضي در جامعه اوکراين وجود دارد؛ نويسندگان بيش از آنکه خوانده شوند، محبوب عموم هستند. مردم ادبياتيها را به فاميل و چهره ميشناسند درحاليکه کتابهايشان را نخواندهاند. گويي نظر نويسنده براي آنها جالب است و نه آثارش. اين به زمان و اميد نياز دارد.
از مذهب خودتان بگوييد.
آراي من به اخلاق پروتستان نزديکتر است؛ چراکه عمليتر است و بيشتر به انسان احترام ميگذارد. يک پروتستان در ياد دارد که بنده خداوند است و به کار خود مشغول است و هرگز سعي بر تحميل ديدگاه و دين خود به ديگران ندارد. زماني که 15-16 ساله بودم به خداشناسي مشغول بودم و «انجيل به روايت ايلاريون» را نوشتم. چنين نامي در روايت انجيل نيست. زماني که نخستينبار انجيل را خواندم دريافتم که چيزي کم دارد. بنابراين نسخه انجيل خودم را نوشتم.
اگر به بيستسال قبل بازگرديد و به خودتان بنگريد، چقدر طي اين مدت تغيير کردهايد؟
همهچيز تغيير ميکند. افکار و نظرات ممکن است تغيير کنند. آنزمان کشور ديگري بود. من پيرتر شدهام. حس شوخطبعي من حالا ديگر به خودانتقادي و خنديدن به خود تبديل شده. حالا ديگر نسبت به چالشهاي اجتماعي و سياسي کمتر واکنش نشان ميدهم، شايد از سنتهاي سياسي اوکراين خسته شدهام؛ چراکه صرفا سياست نيست. شکر خدا باقي چيزها تغيير نکرده. آن درختان سيب که در باغ من سيب ميدادند، هنوز هم پرثمرند. اين خوب است که دوستان من از سيسال پيش تاکنون در کنار من هستند و ما بههم نزديکيم.