بستن

دیوان عدالت اداری، مچکریم!

دیوان عدالت اداری، مچکریم!
شهرزاد خان محمدی

ديشب خانه دايى‌ام (معرف حضورتان هست ديگر؟) مهمان بوديم. من در حيا‌ط‌شان، آويزان درخت توت بودم، دايي از پنجره سرش را بيرون آورد، مرا صدا زد و گفت: «مي‌شود بيايي سالاد را تو درست کني؟»

طوري که آسيب نبينم، آرام از درخت پايين رفتم و وارد خانه شدم. دايي مشغول غذادادن به دختربچه‌اش بود و هم‌زمان پوشک پسر کوچکش را هم تعويض مي‌کرد؛ در ذهنم کلي علامت سوال‌هاي کوچک و بزرگ تشکيل شد. نمي‌دانستم چگونه با دايي‌ام درميان بگذارم چون او مقداري بي‌اعصاب است و روي مسائل خصوصي حساس! (البته اين حساسيت فقط در زندگي ‌شخصي خودش است و به‌راحتي در زندگي ديگران دخالت مي‌کند!) بالاخره تصميم گرفتم و پرسيدم: «دايي، چرا شما در خانه کار مي‌کني و زن‌دايي فهيمه به‌جاي شما به محل کارتان مي‌رود؟» نگاهي به من انداخت يعني که تو عقلت اين چيزها را نمي‌فهمد و گفت: «راستش يک مدتي بود که فهيمه فکرمي‌کرد کار مکانيکي در برابر کار خانه‌داري چيز خاصي نيست و من‌هم پيشنهاد دادم جايمان را باهمديگر عوض کنيم.»

گفتم: «اما کار مکانيکي کمي برايش سنگين نيست؟ بهتر بود يک شغل آسان‌تر برايش دست‌وپا مي‌کرديد.»

گفت: «اگر من توانسته‌ام کار آسان او يعني خانه‌داري را انجام دهم، حتما او هم مي‌تواند از پس سخت‌ترين کار جهان يعني مکانيکي بربيايد.»

گفتم: «شما کار مکانيکي را زيادي داريد بزرگ مي‌کنيد! خانه‌داري و آشپزي و بچه‌داري هم سختي‌هاي خودش را دارد.»

گفت: «اصلا من چرا دارم براي تو توضيح مي‌دهم؟ تو که از شعور و درک هيچ بهره‌اي نبرده‌اي.»

گفتم: «از اين قضيه که به دايي‌جانم رفته‌ام، اگر فاکتور بگيريم، يک سوال براي من پيش مي‌آيد؛ شما هميشه قبل از ساعت 9شب كارتان تمام مي‌شد و به‌خانه برمي‌گشتيد، چرا الان زن‌دايى شب‌ها دير به خانه مى‌آيد؟»

گفت: «من ماه‌ها بود که به شغل دوم فکر مي‌کردم؛ حالا که ديدم فهيمه خيلي دوست دارد به‌جاي ‌من کار کند، برايش يه‌ کار کوچک و ساده پيدا کردم که شيفت شب را در آنجا مي‌گذراند.»

گفتم: «کجا؟»

گفت: «معدن!»

گفتم: «واقعا زن‌دايي در معدن کار مي‌کند؟ چرا مي‌گوييد کار ساده؟ از قديم گفته‌اند سخت‌ترين شغل، کار در معدن است.»

گفت: «قديمي‌ها اين‌طور مي‌گفتند که مکانيک‌ها را بي‌اعتبار کنند، حتي خود فهيمه هم مي‌داند مکانيک‌بودن سخت‌تر از معدن‌چي‌بودن است، ولى تمارض مي‌كند!»

گفتم: «ولي براي يک خانم خيلي کار دشواري است.»

گفت: «من که به اين کارها کاري ندارم، من فقط موافق برابري حقوق زن و مرد هستم !»

گفتم: «نيمه‌شب‌ها چگونه به خانه برمي‌گردد؟ تو مي‌روي دنبالش؟»

گفت: «معلومه که نه! من براي اينکه ثابت کنم دوست دارم حقوق زن و مرد برابر باشد، به فهيمه موتورسواري ياد‌ داده‌ام، از امروز خودش با موتورسيکلت من رفت‌وآمد مي‌کند.»

با تعجب گفتم: «شوخي مي‌کني؟!! تردد خانم‌ها که با موتور مجوز ندارد!» در لبخندش يک «من با تو شوخي دارم؟» خاصي موج مي‌زد! و همان‌طور که زير لب مي‌گفت:«تو هم که هميشه از دنيا بي‌اطلاعي!» خبري که مي‌گفت موتورسوارى خانم‌ها آزاد شده است و ديوان عدالت اداري، گواهينامه موتورسيکلت را حق آنها مي‌داند، برايم خواند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی