ديشب خانه دايىام (معرف حضورتان هست ديگر؟) مهمان بوديم. من در حياطشان، آويزان درخت توت بودم، دايي از پنجره سرش را بيرون آورد، مرا صدا زد و گفت: «ميشود بيايي سالاد را تو درست کني؟»
طوري که آسيب نبينم، آرام از درخت پايين رفتم و وارد خانه شدم. دايي مشغول غذادادن به دختربچهاش بود و همزمان پوشک پسر کوچکش را هم تعويض ميکرد؛ در ذهنم کلي علامت سوالهاي کوچک و بزرگ تشکيل شد. نميدانستم چگونه با داييام درميان بگذارم چون او مقداري بياعصاب است و روي مسائل خصوصي حساس! (البته اين حساسيت فقط در زندگي شخصي خودش است و بهراحتي در زندگي ديگران دخالت ميکند!) بالاخره تصميم گرفتم و پرسيدم: «دايي، چرا شما در خانه کار ميکني و زندايي فهيمه بهجاي شما به محل کارتان ميرود؟» نگاهي به من انداخت يعني که تو عقلت اين چيزها را نميفهمد و گفت: «راستش يک مدتي بود که فهيمه فکرميکرد کار مکانيکي در برابر کار خانهداري چيز خاصي نيست و منهم پيشنهاد دادم جايمان را باهمديگر عوض کنيم.»
گفتم: «اما کار مکانيکي کمي برايش سنگين نيست؟ بهتر بود يک شغل آسانتر برايش دستوپا ميکرديد.»
گفت: «اگر من توانستهام کار آسان او يعني خانهداري را انجام دهم، حتما او هم ميتواند از پس سختترين کار جهان يعني مکانيکي بربيايد.»
گفتم: «شما کار مکانيکي را زيادي داريد بزرگ ميکنيد! خانهداري و آشپزي و بچهداري هم سختيهاي خودش را دارد.»
گفت: «اصلا من چرا دارم براي تو توضيح ميدهم؟ تو که از شعور و درک هيچ بهرهاي نبردهاي.»
گفتم: «از اين قضيه که به داييجانم رفتهام، اگر فاکتور بگيريم، يک سوال براي من پيش ميآيد؛ شما هميشه قبل از ساعت 9شب كارتان تمام ميشد و بهخانه برميگشتيد، چرا الان زندايى شبها دير به خانه مىآيد؟»
گفت: «من ماهها بود که به شغل دوم فکر ميکردم؛ حالا که ديدم فهيمه خيلي دوست دارد بهجاي من کار کند، برايش يه کار کوچک و ساده پيدا کردم که شيفت شب را در آنجا ميگذراند.»
گفتم: «کجا؟»
گفت: «معدن!»
گفتم: «واقعا زندايي در معدن کار ميکند؟ چرا ميگوييد کار ساده؟ از قديم گفتهاند سختترين شغل، کار در معدن است.»
گفت: «قديميها اينطور ميگفتند که مکانيکها را بياعتبار کنند، حتي خود فهيمه هم ميداند مکانيکبودن سختتر از معدنچيبودن است، ولى تمارض ميكند!»
گفتم: «ولي براي يک خانم خيلي کار دشواري است.»
گفت: «من که به اين کارها کاري ندارم، من فقط موافق برابري حقوق زن و مرد هستم !»
گفتم: «نيمهشبها چگونه به خانه برميگردد؟ تو ميروي دنبالش؟»
گفت: «معلومه که نه! من براي اينکه ثابت کنم دوست دارم حقوق زن و مرد برابر باشد، به فهيمه موتورسواري ياد دادهام، از امروز خودش با موتورسيکلت من رفتوآمد ميکند.»
با تعجب گفتم: «شوخي ميکني؟!! تردد خانمها که با موتور مجوز ندارد!» در لبخندش يک «من با تو شوخي دارم؟» خاصي موج ميزد! و همانطور که زير لب ميگفت:«تو هم که هميشه از دنيا بياطلاعي!» خبري که ميگفت موتورسوارى خانمها آزاد شده است و ديوان عدالت اداري، گواهينامه موتورسيکلت را حق آنها ميداند، برايم خواند.