بستن

یادت نرود که...

یادت نرود که...
یاسمن خلیلی‌فرد

چند روز قبل «يادت نرود که...» اولين کتاب من، به چاپ هشتم رسيد. نمي‌دانم اينکه بسياري از داستان‌نويسان کتاب‌هايشان را مثل فرزندانشان مي‌دانند تا چه حد منطقي ا‌ست، اما در رابطه با کتاب‌هاي خودم فارغ از تمام اين اظهارات، همواره سعي کرده‌ام نهايت تلاشم را برايشان کنم. چه در مرحله‌ نگارش آنها و چه پيش و پس از آن. «يادت نرود که...» حکم فرزند اول را برايم دارد. همان‌قدر که دوستش دارم، محلي هم بوده براي آزمون و خطاهايم!

«يادت نرود که...» بي‌شک مرا قوي کرد و پس از چاپ‌شدنش خيلي چيزها ياد گرفتم که پيش از آن نمي‌دانستم و بهتر بگويم تصوري ازشان نداشتم. وقتي نگارش اين کتاب را تمام کردم فقط 22سالم بود و در راه نشرش با اتفاقات خوب و بد بسياري مواجه شدم. از دوبار ردشدن کتاب از سوي ارشاد گرفته تا تجديد چاپ‌هاي مکررش. هرگاه اين کتاب، اين فرزند اول چموش، سختي و مشکلي را به من تحميل کرده، بلافاصله اتفاق خوبي را هم سر راهم قرار داده تا سختي‌اش به کامم شيرين شود. مهم‌ترين اين اتفاقات مثبت، استقبال خوب خوانندگان از آن بود. اينکه حتي تصورش را هم نکني کتابت پرفروش شود و استقبال از آن، آن‌هم در اين شرايط بحران کاغذ و بحران کتابخواني و ده‌ها بحران ديگر تا اين اندازه بالا باشد.

«يادت نرود که...» ابتدا طرحي بود که قرار بود به فيلمنامه تبديل شود، اما اتفاقاتي قضيه‌ ساخت آن در سينما را منتفي کرد و تصميم گرفتم طرح را به‌صورت داستان بلند درآورم. نوشتن رماني حجيم که درعين‌حال قرار بود وجوه تصويري آن فيلمنامه‌ به‌ثمرنرسيده را هم متجلي کند کار آساني نبود، اما علاقه‌ وصف‌ناپذيرم به نوشتن باعث شد بنويسمش؛ نوشتم و تصميم گرفتم منتشرش کنم. حالا فيلمنامه‌ آن هم با نام «زمستان ابدي» در بانک فيلمنامه‌ خانه‌ سينما ثبت شده و در انتظار موقعيتي مناسب براي ساخته‌شدن است.

با «يادت نرود که...» کلي «اولين»ها را تجربه کردم که شايد جذاب‌ترينشان اولين‌بار ديدن اولين کتابم در کتابفروشي محبوبم بود! تجربه‌اي که ديگر هرگز تکرار نخواهد شد. تجربه‌ اولين مصاحبه را همين کتاب برايم پديد آورد؛ تجربه‌ اولين ديدار و گپ‌وگفت با مخاطبان و تجربه‌ داستان‌نويس‌بودن! تجربياتي که هرگز لذتشان را فراموش نخواهم کرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی