فیض شریفی، پژوهشگر و منتقد نوشت: ابوالفضل علی کوچکی در نامه کوتاهی که برای من فرستاده است نوشتهاند: «خواستم چند جملهای درباره فرزندم، «آن» بگویم: حدود سه دهه از زندگی خودم را به دیدن «آن» و اندیشیدن به «آن»، با «آن»، در «آن» و برای «آن» گذراندم، حالا جلد اول «آن» تقدیم حضورتان شده است و امید دارم که خوانده بشود و نظر جنابتان دربارهی «آن» دانسته شود... قرار است «آن» یک مجموعهی ده جلدی بشود و تا به حال چندین جلد آن نوشته شده است.» اکنون رمان «آن» یکی دو سال است که روی دست و دل ما مانده و نتوانستهام این رمان ۳۷۲ صفحهای را به درستی بخوانم.
مایاکفسکی، شاعر بزرگ روسی هم منظومهی بلندی را «دربارهی آن» نوشته است. این شاعر بزرگ همراه با الکساندر رد چنکو آرزو داشتند روزمرگی را از درون دگرگون کنند و برای آینده و به نام آینده مبارزه کنند. اولی، شاعر فوتوریست انقلابی با سرنوشتی تراژیک گرفتار شد و خودکشی کرد و دومی، از معماران فرهنگ جدید و استاد خطوط و اشکال هندسی ساده و ناب در نقاشی، بر منظومهی عشقی مایاکفسکی تصاویری مبالغهآمیز و عاطفی غنایی و هجوانگیزی افزود و... او هم ناکام ماند. ولی در نهایت، لیلیان یعنی همان «آن» مایاکفسکی را مثل سیل با خود میبرد. منجیای که خودش عشق بود، خود را میکشد. عشقی که میخواست روزمرگی را بکشد. او میباید تاوان شکست رویای اوتوپیای با شکوه خود را که هرگز به تحقق نپیوسته بود، بپردازد.
رمان «آن» علی کوچکی این اثر قطور را به تمام نزدیکانش تقدیم کرده است و به آنانی که «آن» او هستند و جان او و جهانش و به آنانی که صدای اشکشان از حنجرهی «آن» برمیخیزد. بر پیشانی این رمان قطور و تأثیر گذار نظری بیندازیم: «...ژاکلین بدون آن که به کسی توجهی داشته باشد راه خودش را میرفت و قوطی کج و کولهی و غر و دبه اسپند دود کن را تکانتکان میداد و هرازگاهی میچرخاند تا زغالها را بگیراند، یورتمه میرفت و خودش را به سمت بهشت خود ساختهاش میراند.
کسی به دختر اسپند دودکن با موهای ژولیده و چهرهی کک مکی توجهی نمیکرد...» علی کوچکی، این نثر مشعشع را تا صحنهی فرجامین از دست نمیدهد و این روایت پر تصویر را تا پایان، به صورت مقطع و بریده ادامه میدهد: «حالا ژاکلین میتوانست از بین بدن شفافتر مادرش آن طرف دنیا را ببیند و در آن غوطه بخورد. ژاکلین چشمهایش را باز کرد؛ مادر دیگر سرفه نمیکرد؛ مادر زلال زلال شده بود.» ( ص، ۴۲)
راوی به زیبایی و چابکی مرگ مادر ژاکلین را به تصویر میکشد. در این نقل و قولها و روایات و تصاویر، همه چیز واقعیت مانند و باور پذیر جلوه میکند. صحنههای دارای توصیفهای رئالیستی از قبیل آنچه مثال آوردیم و بررسی کردیم در سرتاسر این داستان بلند به چشم میخورند و میتوان نمونههای بیشتری را نشانه کرد.
به تدریج و آهسته آهسته در هر فصل روایتهای دیگر به داستان علاوه میشوند و شخصیتهای بسیاری وارد صحنه میشوند و مستقل از روایت نخست، اما موازی با آن، به پیش میروند تا این که در صحنههای فرجامین این روایتها در هم ادغام شوند. کارکرد این تمهیدات مدرن و پسامدرنیستی هنگامی به اوج خود میرسد که این دو جهان وجود شناختی در هم تلفیق میشوند و تمایز میان آنها به طور کامل از بین میرود. انگار در صحنههای بازپسین خبر مرگ مادر. و در واقع باید گفت اپیزودها این گونه در تعلیق به سرانجام میرسند.
خوی شیطانی و استعدادی ابلیسی در روایات علی کوچکی موج میکوبد. موجی که بوف کور هدایت و شازده احتجاب هوشنگ گلشیری موجود است. این خوی شیطانی و تصویرهای ابلیسی در فردوسی هنگام سربریدن سیاووش هم هست، در سعدی این خوی شیطانی نیست ولی استعدادی ابلیسی هست. ادبیات علی کوچکی خواه از نو مدرنیستی و خواه پسامدرنیستی راهی برای اندیشهورزی دربارهی روابط بینافردی است.
ما درون رمانی عظیم زندگانی میکنیم. تجربهی نویسنده سفر به درون بازیگران فاجعه است که خود شاهد فروپاشی ناگزیر شالودههای فرهنگی و اجتماعی است. اجتماعی بودار که باید کشته شود تا شاید فرهنگی دیگر در دل اش زنده شود: «جمال دیگر از خودش و افکار و تصاویری که به سراغش میآمدند خسته شده بود، دهانش آن قدر بو میداد که دیگر کسی حاضر نبود هم کلامش بشود، خودش هم آن قدر از بوی دهانش زجر میکشید که سعی میکرد حرف نزند... ایلیا تصمیم گرفت جمال را بکشد.
روشنک نمیخواست اما چارهای نداشت، باید جمال را نجات میداد؛ تصمیم گرفت ایلیا را بکشد؛ گلرخ همه چیز را به او گفته بود، ایلیا هر شب برای گلرخ قصهاش را میگفت و گلرخ نقاشیاش را میکشید.» ( پایان رمان... صص، ۳۷۰-۳۷۱) روایتهای ابوالفضل علی کوچکی، خودویژه و جهتدار و جهت دهنده است و ایماژهای متفاوتی از واقعیت هارا تشریح میکند. او با اتخاذ نقشی به مرتب فعال و جویاتر به کاشف فروتن اذهان منفرد و پژوهندهی دنیای پر هول و هراس روان آدمها تبدیل شده است. این دنیای پر هول و هراس و این «آن» هم در مایاکفسکی هم هست.