(بخش دوم)
دردمندي و دردماني يک جامعه يک روزه اتفاق نيفتاده است که يک روزه هم به فراموشي سپرده شود. بخش عمدهاي از هنر همين دردمانيهاي جامعه است که در قالبهايي چون شعر و رمان و نقاشي تصوير ميشود. هميشه يک دست جامعه درمان بوده است و دست ديگر جامعه دردمان. چه بسا همين دردمانها درمان جامعه بودهاند. جامعه مانند يک انسان دو دست دارد و انسان يک دست، کاربردي پيش رونده ندارد. شما ميتوانيد به کسي که درد دارد قرص مسکن بدهيد و به مدت کوتاهي درد او را آرام کنيد اما نميتوانيد واژههاي شادي را به او تزريق کنيد و با شعري شاد دل او را شادمان کنيد. آتش بگير تا که بداني چه ميکشم/ احساس سوختن به تماشا نميشود! کسي که در آتش افتاده است با کسي که به تماشاي آتش گرفته نشسته است و احساس سوختن به جاي او را حس ميکند خيلي متفاوت است. بنابراين کارکرد درماني شعر و کارکرد دردماني شعر بستگي به زبان، فرهنگ و مطالبات و شرايط موجود افراد دارد. براي فردي که در فقر دست و پا ميزند نميتوان شعري شاد و متمول سُرود و براي فردي که در ثروت خوش ميگذراند نميتوان شعري غم انگيز و نژندمند سُرود. مطالبات مردم از شاعر بر اساس نوع زندگي و زيستن و خواستههاي خويش است. تجربه افراد با شعر ارتباطي عميق دارد و شاعر، تصويرگر تجارب مردم است و حتي شاعر تجارب طبيعت را هم در قالبي هنري براي مردم تصوير ميکند. پذيرش شعر شاعر را مردم بر عهده گرفتهاند و هر شعري که مردم پسند نباشد ياشعر نيست و يا از حيث ساختار و بافتار جلوتر از فهم و درک جامعه است. نکته ديگر شعرِ خود ماندگي است. شعرِ خود ماندگي شعري است که در هر زمان و مکاني به کار جامعه ميآيد و جامعه را به گويايي و پويايي وا ميدارد مانند: ما زنده به آنيم که آرام نگيريم/ موجيم که آسودگي ما عدم ماست. اين شعر نه شاديهاي جامعه را بازگو ميکند و نه از غمهاي جامعه سخن به ميان ميآورد بلکه نوعي خود ماندگي توأم با پويايي را در بطن جامعه پايه ريزي ميکند. خود ماندگي در شعر هم به خودماندگاري جامعه کمک ميکند و هم به خودماندگاري شاعر. آب دريا را اگر نتوان کشيد/ هم به قدر تشنگي بايد چشيد. بازگفتي از فرآيند طبيعت است که به کارکردهاي رفتاري جامعه کمک ميکند و کنايه از اين دارد که اگر قدرت انجامِ کار بزرگ را نداريم حداقل بخش کوچکي از آن کار بزرگ را که توانش هست انجام دهيم. انسان بر حسب نيازِ تشنگي بايد آب بنوشد و آگاهي و دانش نيز نوعي دريا ست که به اندازه تشنگي بايد از اين دريا نوشيد. چشمها را بايد شست / جور ديگر بايد ديد. نوعي تغيير رويکرد به جهان است که انسان را وارد دنيايي ديگر با مؤلفههاي ديگري ميکند. تأکيد شاعر بر ديدنيهاي ديگري است نه هر آنچه که در مقابل ايستاده است. نوعي حرکت به سمت جلو در جهت پيدايي حقايقي ديگر است. خودماندگي انسان زماني شکل ميگيرد که از خود فراتر رود و به چيزهاي ديگري فکر کند. جاودانگي بشر يک پروسه زمانبر است که با حرکت به تثبيت ميرسد. «زين آتش نهفته که در سينه من است / خورشيد شعلهاي است که درآسمان گرفت.» در دنياي حقيقي آتش در سينه طبيعت معنا مييابد نه در سينه انسان، اما حافظ از آتشي عرفاني سخن ميگويد که درسينه خويش اين آتش را احساس ميکند و اين آتش را به زيبايي خاصي به دايره اغراق ميآورد و خورشيد را درمقابل آن شعلهاي ميبيند که در آسمان است. فرآيندِ معرفتي حافظ يک پروسه است که زمان و مکان را پشتسر ميگذارد و آنسوتر از فيزيک قرار ميگيرد. نوعي متافيزيک است که ميخواهد خود ماندگي حافظ را به تصوير بکشد. «قوم و خويش من همه از قبيله غمند/ عشق خواهر من است و درد هم برادرم.» شاعر نوعي کاربرد درماني از شعر خود را درجامعه به نمايش ميگذارد. واژههايي از قبيل : عشق، خواهر، برادر و درد را با خود همذات پندار ميکند. او همه اقوام و خويشاوندان خود را از نسبي گرفته تا سببي و ملي را از قبيله غم ميداند و عشق را به خواهر که کنايه از نزديکي و دلسوزي است تشبيه ميکند و درد را به برادر که کنايه از تکيهگاهي و لباس تن است تشبيه ميکند. شعر نوعي کاربرد درماني را توأم با خودماندگي به نمايش ميگذارد. کارکرد درماني درد و غم در اينجا يک کارکرد پوياست نه ايستا. زبان و انديشه شاعر اگر چه از جنس خودِ مردم است، اما خودِ مردم نيست! بلکه نوعي گفتار ديگر را با رويکردي تازهتر براي مردم تجويز ميکند.