بازخواني وداع با سايه
ساعت را روي شش و نيم صبح کوک کردم. زنگ که به صدا در آمد از خواب پريدم و بدون درنگ، لباس پوشيدم. به يکي از حليم فروشيهاي در راه سر زدم. يکي از دوستان شاعر با دوستش نشسته بود و غذا سفارش داده بود. همان اول صبحي فهميدم که روز شلوغي را خواهيم داشت. غذايش که تمام شد گفت خيابان ورودي به محل تدفين را بستهاند. بايد در خيابان رودباري جايي براي پارک کردن پيدا کني. غذا را خوردهنخورده راهي شدم. درست گفته بود. با نوار زرد رنگي آن وقت صبح، راه را بسته بودند و ترافيک سنگين بود. ماشين را زير درختي پارک کردم و پياده در مسير شدم. چهرههايي آشنا و غريبه در تردد بودند. اول صبح چيزي حدود 500 نفري ميشدند. خيابان هنوز سايه داشت و آفتاب بر پوست نميلغزيد. هنوز شرجي هوا توي تن نميزد. در مسير چند بنر که تصوير سايه بر آن نقش بسته بود، نصب شده بود. شعرها بيشتر بر مبناي سياست اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامي گيلان انتخاب شده بود. از شعرهاي معروف سايه خبري نبود. به محل دفن رسيدم. هنوز قبر پر از گِل بود. کارگران شهرداري مشغول نصب فنسها بودند. صفحه نمايش و باندها در خيابان چيده شده بود. کارمندان اداره ارشاد، حوزه هنري و برخي از مقامات و مسئولان امنيتي نيز پاي کار بودند. انتظامات همان اول صبح بهطور محترمانه، مردم را از محل تدفين دور ميکرد. خبرنگاران و عکاسان را هم پس از چندي به بيرون هدايت کردند. مجري که شاهد ازدحام جمعيت بود، بارها از مردم خواست از محل دفن خارج شوند و به سمت خيابان بيايند. گوشهاي از خيابان تجمع زياد بود و نظرم را جلب کرد. روي زمين تعداد قابل توجهي پوستر بود و ضميمه روزنامه اطلاعات که پشت و رو تصوير سايه را در خود داشت. عدهاي هم براي خود پلاکارد درست کرده بودند و آن را بالاي سر ميبردند و سوژه عکاسان شده بودند. چهرههاي متفاوت بسياري آمده بودند از فعالان سابق چپ تا هنرمندان، علاقهمندان و مردمي که صرفا بر پايه فضاي مجازي، سايه را ميشناختند. ديگر ساعت نزديک هشت صبح بود. با يکي از دوستان که ميدانستم در باغ رضوان همراه خانواده سايه براي تحويل تابوت است، تماس گرفتم. نزديک محل تدفين بودند. پس از چندي با اعلام مجري مبني بر اينکه تا چند دقيقه ديگر مراسم برگزار خواهد شد، بر تعداد اشخاصي که خود را به نزديکيهاي سن ميرساندند، افزوده ميشد و کار براي خبرنگاران و برگزارکنندگان مراسم بسيار سخت شده بود. پادکست شعرخواني سايه بارها از بلندگوها پخش شد و هر بار در گوشه و کنار چهره گريان دوستداران سايه را ميشد، ديد. عدهاي از همسايگان روي بالکن منازل تماشاگر مراسم بودند. اين سو برخي شعرهايش را با صداي بلند همنوايي ميکردند. ايران اي سراي اميد... تابوت را که آوردند، «درود بر سايه» دم گرفت و همنوايي آن طنين انداز شد. «يلدا ابتهاج» از امانتياي گفت که پس از مذاکرات گسترده، طبق وصيت پدر به رشت و مردم رشت سپرده شد. بعد از ايشان «احمد جلالي» سفير سابق ايران در يونسکو، «علي اکبر شکارچي»، «علي جهاندار»، «علي دهباشي»، «ناصر مسعودي» سخنراني کردند. «ناصر مسعودي» به پيشنهاد رسانه ملي براي مصاحبه پاسخ رد داد و البته هنگام سخنراني بهطور کنايهآميز به برخي گوشزد کرد که بسيار زود فراموش ميشوند و اين سايهها هستند که در دل تاريخ ميمانند. در دل جمعيت پيرمردي مو سفيد، کراوات زده خود را به سمت ناصر مسعودي رساند، خانمي که همراهش بود از مردم راه عبور ميخواست و گفت: اگر استاد «اماني» را ميشناسيد راه بدهيد. «غلامرضا اماني» که نزد «ناصر مسعودي» آمد، يکديگر را در آغوش کشيدند. مدتي گذشت و مراسم تدفين آغاز شد. مهمانان ويژه را به محوطه جايگاهِ دفن هدايت کردند. نکته قابل توجه آنکه کمتر چهرههاي عرصه شعر آمده بودند و بيشتر چهرههاي مطرح موسيقي حضور داشتند. آيا اين به واسطه دعواهاي اخير مابين روشنفکران بود! هنگام تدفين از هر طرف دوربين بود که روي قبر زوم کرده بود. خبرنگارها، تصاوير را تندتند مخابره ميکردند. عدهاي از روي ديوار حوزه هنري به شکار سوژه ميپرداختند. گاه شعارهاي نامفهومي از آن دور شنيده ميشد، براي من کلمه رفيق ملموس بود و لابد براي سايه که آن دور دستها او را رفيق ميخواندند، معناي بيشتري از خاطرات دور را بههمراه داشت. درختچهاي که «همايون شجريان» اهدا کرده بود کمي آنسوتر به ياد رفاقت «محمدرضا شجريان» با سايه به يادگار و به پاس سالها دوستي در خاک ريشه گرفت. مهمانان ويژه فاتحه سر دادند، يلدا و برادران براي آخرين بار پدر را نظارهگر شدند. کم کم صحنه از مسئولان برگزارکننده خالي شد، پاکبانان و کارگران شهرداري به صحنه آمدند و رُفت و روب را آغاز کردند. آفتاب وسط آسمان رسيده بود، تصويربرداران رسانه ملي در حال جمعآوري تجهيزات بودند. همه که رفتند عدهاي از دوستداران ابتهاج هنوز مانده بودند، تا آخرين وداع را با رفيق قديميشان داشته باشند زير سايه درخت ارغوان، در پارک شهر رشت!