«زني شبيه تهران» پنج داستان متصل به روايت پنج زن متفاوت است؛ زنهايي که وجه اشتراکشان زن بودن و مادرانگي است. مادر بودن در اين مجموعه داستان که با قلم مهسا دهقانيپور از سوي نشر هيلا منتشر شده، اشکال گوناگوني دارد. گاهي شبيه ليلا است که صبح يک روز زمستاني جسد دخترش را پايين يک برج نيمه تمام پيدا ميکند و گاهي شبيه زهره است که فرزند معلولش را يک گلدان ميپندارد. ونوشه، نجات، صحرا، آبان و زهره تنها داستان ماندن يا فرارشان از تهران را روايت نميکنند؛ بلکه در خلال روايت داستان خود راوي داستان زندايي، هما، نسيم و ليلا هستند. راوي داستان زنهايي که رازي بزرگ را در زندگي حمل ميکنند اما ساکتاند يا گوشي براي شنيدن حرفهايشان وجود ندارد؛ زنهايي که ميدانند با آشکار شدن رازهايشان، ديگر هيچ چيز و هيچکس به آرامش نخواهد رسيد. داستانهاي اين مجموعه از خيابان لالهزار و تئاترهاي نيمهويران نصر و پارس در دهه هشتاد و آخرين روزهاي زنده بودنشان شروع ميشود و در شوش، دره فرحزاد پونک و... ادامه مييابد و در انتها در سالن تئاتر نصر در حاليکه در آستانه تبديل شدنش به موزه است، به اتمام ميرسد. تاثير تهران به عنوان کلانشهري که مدام تغيير چهره ميدهد، بر ساکنانش عميق است و اين تمي تکراري در اين مجموعه داستاني است. ميدان ترهبار شوش حالا نيست تا «نجات» گذشتهاش را آنجا پيدا کند. تئاترهاي خيابان لالهزار با کودتاي بيست و هشت مرداد سال سيودو تغيير ماهيت دادهاند و ليلا هم مدام مجبور شده تغيير کند و... همه اتفاقات اين مجموعه باعث شده صحرا به عنوان محوريترين شخصيت، مدام تصور کند هر روز بيشتر از قبل شبيه تهران شده است. «زني شبيه تهران» داستان زنهايي است که براي تکميل داستانشان وارد زندگي هم ميشوند، ميمانند و ميروند. حکايت چند روز پرسهزدن و چرخيدن در تهران، در قلبالاسد سال هزار و سيصد و نود و هشت. در بخشي از اين کتاب ميخوانيم: «وقتي به بارزان گفتم؛ حالا ديگه بيشتر از قبل شبيه پونکم، خنديد. باور نکرد از هر طرف شهر به سمت من يک اتوبان کشيدهاند و دمدستيترين آدم دنيا شدهام. شبها هزار فکر ترسناک مثل کارتنخوابهاي دره فرحزاد وسط ذهنم وول ميزند و زبالههايش را به هم ميريزند. نميدانم وقتي بارزان به اين حرفم ميخنديد، شبيه کجاي دنيا بود که اصلاً نميشناختمش.»