چرا و براي چه چيزهايي يا چهکسي مينويسيم؟ اگرچه تعاريف زيادي را عقلاي دانش از اينکه چرا مينويسيم ارائه دادهاند! اما ميتوان گفت که هنوز کسي نميداند چرا مينويسيم! نوشتن يک امرِ غيرعادي است و نابهنگام ذهن فرد را تسخير ميکند. نه موج است و نه طوفان؛ بلکه در معنايي از بيمعنايي، در وجود فرد نويسنده رخنه ميکند. ذهن انسان همهچيز و همه کس را ميتواند بنويسد؛ از آمال و آرزوهاي بر باد رفته تا آرزوهاي خوشايندي که به خاطرهها تبديل شدهاند؛ اما باز هم نميتوان گفت که نويسنده خاطرات و آرزوهاي «خودم، خودش و خودت» را مينويسد. تمرکز نويسنده بر روي چيزها و موضوعاتي است که حداقل هنوز چيزي نشدهاند؛ اما حداقل تجربهاي تلخ يا شيرين از خود را در کارنامه هستي دارند. زيست اجتماعي فرد و نوع آموزش و پرورش فکر او و اينکه با نويسنده چه رفتارهايي شده و اين رفتارها چگونه با جامعه برخورد ميکنند، در نوشتن تأثير بسزايي دارد. برخورد با نويسنده تبديل به بازخوردهايي ميشود که همين بازخوردها بيانگر نوع نوشتارهاي اوست. در شعر، تنها بحث شعور و فراست آگاهي مهم نيست؛ بلکه متناسب با مناسب بودنها و تناسب با نامناسبها نيز بسيار مهم است. درشعر، شما نميدانيد براي شعور چهکسي مينويسيد؛ مگر اينکه شعر شما نسبتي ديرينه با شيرينههاي عقل و عقلگرايي داشته باشد. اگر راهنماي شاعر، عقل باشد، در انتخاب سوژهها مختار است؛ وگرنه درانتخاب سوژهها از همه«بودنها» عبور ميکند. شاعر در لحظهها زندگي ميکند تا که قرنها را بسازد و از اين منظر نظر اين است که: «پايان معنايي ندارد/ مانند جمله اي باش/ که/ در آخر آن به جاي يک نقطه، سه نقطه گذاشتهاند!» نويسنده و شاعر نويسنده، بايد اينجور باشد تا که به عنوان يک آغاز بيپايان به جامعه معرفي شود. در پايان هرجملهاي بايستي به آغازي ديگر فکر کرد. نوشتن زماني معناي خودش را درمييابد که: «خودم» و«خودش» را پيدا کند و بعد به دنبال «خودت» باشد. اگر نويسنده «خودم» را بهطورکامل تحليل و تجليل کند، درواقع به خود واقعي خويش دست يافته است. سوژه مد نظر نويسنده براي نوشتن ابتدا خودش است که اين خود به وسيله «خودم» حاصل ميشود. اختيار در نوشتن مهمترين اصل است اما انتخاب، يک امر تجربي و سليقهاي است؛ زيرا که هميشه با اختيارکردن يک نشانه نميتوان به يک انتخاب حتمي دست يافت. نويسنده هميشه امکانپذيرها را تبديل به امکانناپذيرها ميکند و سروکارش با قاعده ممکنها و غيرممکنهاست که براساس اوضاع و شرايط اجتماعي تغيير رويکرد و زبان ميدهد. ممکن است که در يک بازه زماني امکانناپذيرها را در قالبي امکانپذير به دايره فهم و درک بکشاند تا به يک «خودت» به معني واقعي برسد. «خودت» باش تا بتواني «خودم» و «خودت» را به خوبي تمييز، تشخيص و تحليل کني. به هر روي، بدون کلمات، نوشتن بيمعناست؛ اما بيکلمه هم ميتوان کلماتي را براي ذهن و زبان تعريف کرد که دربافت مکان خود را بيتعريف ارائه ميکنند! زندگي نويسنده، نوشتن است و نوشتن با ابزاري به نام کلمات معنا مييابد. حرکت قلم بر روي صفحه کاغذ که صرير قلم را ايجاد ميکند با نوشتن آغاز ميشود و بدون ابزاري به نام کلمات حرکت تبديل به ايستايي ميشود. نويسنده نه آنگونه چيزها را مينويسد که همه دوست دارند و نه اينگونه کسان را مينويسد که همه دوست ندارند؛ بلکه مابين اين دو، «خودم» و «خودش» را براي «خودت» مينويسد که اين خودت ميتواند فهمي از مفاهيم طبيعي و اجتماعي باشد. من تجربهاي را مينويسم و شما نيز تجاربي را روي صفحه کاغذ ايجاد ميکنيد و آن ديگر بيتجربگيها را تجربه ميکند؛ اما وجود نوشتن من با شما و آن ديگر از يک موجوديّت بهرهمند نيست. نوشتن به دو بخش هستها و نيستها نيز تقسيم ميشود. يک متن تا زماني که با نويسنده است، هست فرض ميشود اما با مرگ نويسنده خود به دنبال يک هست از براي نوشتن نيستهاي خويش است. جهان نويسنده به دو بخشِ پيدايي و ناپيدايي منقسم ميشود: پيداييها را تفکرِ نويسنده پيدا ميکند و اين کشف همان معاني در پيداييهاست و ناپيداييها را زماني ميتوان کشف کرد که شما به يک پيدايي در قلم دست يافتهايد. پيدايي در قلم با کمک زبان جامعه و بافت فرهنگي همين جامعه به دست ميآيد. مُفکر کسي است که ناپيداييها را پيدا ميکند. تا پيدا نشويد ناپيداييها را فهم و درک نخواهيدکرد چون همه نشانهها يک ناپيدايي دارند که توسط فرد مُفکر پيدا ميشوند. نوشتن هم نوشتنِ معقولهاست و هم نوشتنِ نامعقولهايي است که يک روزي معقول ميشوند. من مينويسم تو مينويسي و او مينويسد و هر سه تاي ما در مقوله نوشتن با هم اشتراک فهم داريم اما چگونه نوشتنهاست که تفاوت ما را در نوشتن معين و مشخص ميکند.