از رمانس «تهــــران مخوف» تا امروز، هر روز وقتی دفتر شعری میخوانی یا فیلمی میبینی و یا گاهی نمايشنامهای را به تماشا مینشینی، هجمه و حملهای به تهران میخوانی و میبینی و متلکی میشنوی. تهران تنها شهری است که مردمش سرزنش میشنوند و دم برنمیآورند و دندان بر جگر خسته میگذارند. شهر ری و تهران 3000 سال قدمت دارند و وقتی آقامحمد خان قدم بر آن گذاشت، با هوش و درایتش دريافت که باید تهران را به خاطر تهدید روسها پايتخت ایران کند و کرد. پس از آن مهاجران از گوشه و کنار به این شهر هجوم آوردند و هرچه مصائب داشتند بر این شهر آوار کردند و هنرمندانش هرچه فریاد داشتند بر سر این شهر کشیدند؛ ولی از میان آنها شاعری به نام نصرت رحمانی بود که از دروازه دولاب جنوب فقر برآمد تا تصويرگر آلام و رنجهای مردم این شهر باشد. نصرت رحمانی، نقاش، داستاننویس، ورزشکار و خطاط، مرد شجاع بومیگرایی بود که تهران و مردم آن را میشناخت و درد آنها را بو میکشید. او از دل آرا و افکار هدایت و نيما برآمده بود. تکنيک و صورت بیرونی و مانیفست شعریاش را از نيما فراگرفته بود؛ ولی در محتوا و مضامین شعری، وامدار صادق هدایت بود. نصرت آرشیتکت
شهر شعر بود و هيچ علاقهای به روستا نداشت. از این نگاه، لنگهی نصرت رحمانی در تاريخ ادبیات پیدا نمیشود. او مجری انديشهها، آمال و آرزوهای مردم کوچه و بازار، خیابان و پیادهروها بود: «این مو بلندها/ که وطنشان پیادهرو ست/ فرزندان ناخلف عشق و استخارهاند.» یا: «آخرین عابر این کوچه منم/ سایهام گم شده زیر پایم/ قصه بس گرچه سخن بسیار است/ تا شب بعد سراغت آیم... .» شاعر شب بیدار، همه را خواب میکند و در شهر به جستوجوی سوژه میرود: «قفل یعنی که کلید/ قفل یعنی که کلیدی هم هست.» شاعر با کلید، قفل تمام حمامها، مسجدها، کافهها، بازارها، موزهها و سقاخانهها... را میگشايد و جزءبهجزء آنها را نقاشی میکند: «سکوت بود و جنون بود/ فضا برادهی آهن/ ستاره لکه خون بود... .» و «به من مخند/ که فرزند جنگل فلزم...» نصرت یک شاعر پارادوکسیکال است که همزمان در اشعارش یک روح شیطانی وجود دارد. در هر شاعر و نویسنده بزرگی روحی شیطانی هست و باید باشد. در فردوسی هست؛ وقتی سیاووش را میپرورد و در پایان داستان، سرش را در طشت میگذارد و میبرد تا ابرهای سیاه، آسمان و زمین را سیاه کنند؛ تا سیاووشان و درختانی برویند و تا آسمان قد
بکشند: «خنجر نشست تا دسته پشت رم/ رم در سزار مرد/ تهمت عصای توست بروتوس/ حق با کسی است/ که از پشت شمشیر میکشد/ حق با کسی است/ که پیروز است... .» و: «وقتی صدای حادثه خوابید/ بر سنگ گور من بنویسید/ یک جنگجو که نجنگید/ اما شکست خورد.» نصرت، شاعر شکست است؛ شاعری که بعد از سیودو، نتوانست تضادهای جامعهاش را حل کند و در نهایت هم نتوانست گرهای از تضادهای خود را بگشاید. او همهمه ویرانی و تصويرگر عصبی پلشتیها بود. او از باغچههای خشک سخن میگفت تا بگوید چرا این باغچه گل ندارد؟ چرا هر دو روی سکه اقبال من خط است؛ خطی به سوی هیچ؛ خطی به سوی پوچ... و در جای دیگر میگويد: «از من گذشت/ از ما گذشت/ باید به ابر بیاموزیم/ تا از عطش گیاه نمیرد... .» براهنی گفت: نصرت «غول یک چشم» بود و نبود. او دوربينش را به سمت پلشتیها زوم میکرد تا آنجا را به عاملان این پلشتیها و زشتیها نشان بدهد. او در دلهره ریختن شکوفههای «به» بود: «این گونه گر بوزد باد تا پگاه/ فردا از شکوفههای به/ اثری هست؟.» نصرت، شاعر فیلسوفی بود که به هستی و نیستی میاندیشید: «تابوت من گهواره توست.» او در دفتر «شمشير معشوقه قلم» آرا و افکار همه
فلاسفه را بازگو میکند و آنها را به سخره میگیرد و در نهایت میگويد؛ آنچه باقی میماند شعر است و جالب است که از نگاه او، شعر او به خصوص در دفتـــر «حریق باد» فلسفه است. او به هستی میاندیشد و در پی ماهیــت هستی اسـت و در انديشــهی فلسفهی اگــــزیستانسیالیسمـی و معناباختگی اســـت. آن چیزی که شــــــاعر را از سختیها و رنـجها و معناباختگیها میرهاند، و روئینه میکند، عشــق است: «وقتی میان بازوان تو/ از عشق روئینه میشوم/ اسفندیـــار عاشقان جهانم.»