لیلی گلستان
از شنگولومنگول تا زندگی در پیش رو
هر خوانندهای با یکی از کتابهای لیلی گلستان (1323-تهران) خاطره دارد. لیلی گلستان نهفقط یک مترجم که یک کتابخوان قهار نیز هست. بهجز اینها، او از چهرههای برجسته فرهنگی معاصر است که سهم بسیاری در معرفی هنرمندان در حوزه هنرهای تجسمی دارد، او گالریدار برجستهای است، اما برای خوانندگان کتاب، او مترجمی است که ترجمههایش خواندنی است. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» شاهکار اوریانا فالاچی از نخستین کارهای اوست که از دهه پنجاه تاکنون تجدید چاپ میشود. از دیگر ترجمههای لیلی گلستان که برای بسیاری از ما خاطرهانگیز است میتوان به این آثار اشاره کرد: «میرا»ی کریستوفر فرانک، «زندگی در پیشرو»ی رومن گاری، «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری...» از ایتالو کالوینو.
بهطور جدی از کلاس دوم یا سوم دبستان با کتاب آشنا شدم. از همان وقت با کتاب دوست شدم و هردو به هم وفادار ماندیم.
در کودکی ننه فاطمه دایهام قصه شنگول و منگول را با آب و تاب تعریف میکرد و خیلی روی من اثر میگذاشت. این که گرگ خودش را مادر بچهها جا میزد و... خیلی ناراحتم میکرد. مثنوی موش و گربه عبید زاکانی را خیلی دوست داشتم. بعد نوجوانی بود و «جین ایر» بود و «بابا لنگ دراز» و «الیور تویست» و «شاهزاده و گدا»ی مارک تواین و البته «تام سایر» و «هکلبری فین». و در دوران جوانی «ربهکا» و «بر بادرفته» و بعد «دن کیشوت» و «جنگ و صلح» و «جنایات و مکافات» و «آنا کارنینا» و «سپید دندان» و بگیر و برو تا آخر...
از بین آثار ادبی، که دوست داشتم، اول از کتابهای خارجی نام میبرم: «بیگانه»ی کامو، «دن کیشوت» سروانتس، «مادام بوواری» فلوبر، «صد سال تنهایی» و «گزارش یک مرگ» مارکز، «جنایت و مکافات» داستایفسکی، و تمام کتابهای پابلو نرودا و از جوانترها همه کتابهای جولین بارنز و روبرتو بولانیو و تمام نوشتههای سوزان سونتاگ. از کتابهای ایرانی هم به اینها میتوانم اشاره کنم: «جای خالی سلوچ» دولتآبادی، «مدیر مدرسه» آلاحمد، «بره گمشده راعی» گلشیری، «مدو مه» ابراهیم گلستان، «همسایهها» و «مدار صفر درجه» احمد محمود، «خواب زمستانی» گلی ترقی، و از جوانترها «هرس» نسیم مرعشی، «سرخ سفید» مهدی یزدانیخرم، و «وای خواهیم ساد» مهسا محبعلی و کتابهای حسین سناپور. اما اگر قرار بود یک شخصیت داستانی باشم، رمدیوس خوشگله در «صد سال تنهایی» مارکز را انتخاب میکردم که با ملافهها رفت هوا و رفت و رفت و رفت...
از ترجمههای خودم، «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» ایتالو کالوینو، «زندگی در پیش رو»ی رومن گاری، و «بیگانه»ی کامو را دوست دارم. و از کاراکترهای آثار ترجمه خودم، آنخلا ویکاریو در «گزارش یک مرگ» مارکز را دوست دارم و مادام روزا در «زندگی در پیش رو»ی رومن گاری.
از میان نویسندههایی که این روزها مرا شیفته نثر و زبانش کرده باشد، فقط نه این روزها، بلکه تمام روزهای عمرم! محمود دولتآبادی و احمد شاملو از ایران، جولین بارنز و روبرتو بولانیو و سوزان سونتاگ هم از نویسندههای غیرایرانی.
مهدی غبرایی
از کیهان بچهها تا موراکامی
مهدی غبرایی (1324- لنگرود)، هرچند بعد از دو برادر دیگرش فرهاد و هادی گام به وادی ترجمه گذاشت، اما با بیش از پنجاه عنوان کتاب از گسترده ادبیات جهان - هند، لیبی، الجزایر، ژاپن، انگلستان، آمریکا، روسیه، فرانسه، آلمان و...- یکی از مهمترین مترجمهای ایرانی است. «موجها»، «دفترهای مالده لائورس بریگه»، «خانهای برای آقای بیسواس»، «گرماوغبار»، «زن در ریگ روان»، «فصل مهاجرت به شمال»، «دل سگ»، «هرگز ترکم مکن»، «کارشناس»، «فرزند پنجم»، «زیستن»، «پرستوهای کابل»، «پرنده خارزار»، و بیشتر آثار هاروکی موراکامی و خالد حسینی تنها بخشی از جهانِ چندصدایی-فرهنگیِ مهدی غبرایی است.
من در خانوادهای اهل کتاب و مجله و داستان و شعر و متل و مثل بزرگ شدم. میگفتند پدر بزرگم (که ندیدمش) میرزا غلامعلی نام داشته و میرزا یعنی باسواد و ظاهرا بهقول مادربزرگ پدری (ننهجان) میرزای ارفعالتجار رودسری بوده. اما خود ننهجان همان ننهنقلی قصهها بود، با قامت دوتا، و سرشار از قصه و ترانه و شعر و حدیث و... پدر هم مشترک مجله ترقی بود و بعدها برادر بزرگم آسیای جوان و اطلاعات هفتگی را به آن افزود و خواهرها اطلاعات بانوان و من اطلاعات کودکان و کیهان بچهها را. این مجلات گاهی پاورقیهای پرماجرا با ترجمه محمدعلی شیرازی مثلا، یا داستانهای امیر عشیری و... را داشتند.من هم اینها را میخواندم و گاهی کتابهای کرایهای هم بود و داستانهای امیر ارسلان و حسین کرد شبستری و... در یکی از مجلات کودکان که نام بردم، داستان «پینوکیو، آدمک چوبی» را، گویا با ترجمه صادق چوبک به صورت پاورقی (در شمارههای پیدرپی) خواندم و کمی بعد، در همان دوره ابتدایی، کتاب شیرین «آلیس در سرزمین عجایب» به ترجمه حسن هنرمندی، با طرحهای رنگی جذاب به دستم رسید و روزهایم را رنگین کرد و به تخیلم پروبال داد. بعد هم که وارد دبیرستان شدم،
یواشیواش کتابهای پلیسی و جنایی، مثل رمانهای میکی اسپیلین و جیمز هدلی چیس و... بود. اما کتابخوانی جدی با کتابهای سازمان جیبی (انتشارات فرانکلین) و کتاب هفته (چند دوره به سردبیری محسن هشترودی، بهآذین و شاملو) ادامه یافت.
در دوران کودکی بیش از همه دو رمان «پینوکیو» و «آلیس در سرزمین عجایب» مرا شیفته کرد. در سیکل اول دبیرستان (معادل دوره راهنمایی کنونی) رمانهای پلیسی و سپس «گوژپشت نتردام»، «بینوایان»، «کنت مونت کریستو»، «سه تفنگدار»، «کلبه عمو توم» و بعدتر «خرمگس» و رمانهای همینگوی و داستانهای کوتاه فاکنر(که در اواخر دبیرستان توانستم «خشم و هیاهو» را بخوانم) و«سرخ و سیاه» و«صومعه پارم» و آثار نویسندگان روس. ضمنا آثار نویسندگان بزرگ ایران، مثل صادق هدایت، صادق چوبک، جلال آلاحمد و... هم از دوره دوم دبیرستان که انتخاب آگاهانه رشته ادبی بود شروع شد و گذشته از اشعار کلاسیک، آشنایی با شعر نو هم بود.
از بین آثار ادبی، «خرمگس» اتل لیلیان وینیچ، «قربانی» مالاپارته، «خشم و هیاهو»ی فاکنر، «بوف کور» هدایت و «دفترهای مالده لائوریس بریگه» و «موجها» مرا حیرتزده کرد. اما اگر قرار بود یک شخصیت داستانی باشم، شخصیت رومن در رمان «میعاد در سپیدهدم» نوشته رومن گاری را انتخاب میکنم.
از ترجمههای خودم، دو رمان «دفترهای مالده لائوریس بریگه» نوشته راینر ماریا ریلکه، که از مرگ و زندگی و هستی و نیستی و جهانبینی خود با لحن تبدار گفته و نوشته، و «موجها»ی وولف، در صدر همه ترجمههایم قرار دارند. اما اگر بخواهم از میان آنها، کاراکتر یا کاراکترهایی انتخاب کنم که دوست دارم، اول رابرت جوردن در« این ناقوس مرگ کیست؟» و بعد هری مورگان در «داشتن و نداشتن» هر دو از همینگوی. از جوانی دلخواه من بودند و بارها در قالب آنها رفتهام.
از دوران جوانی شیدای رمانهای همینگوی بودم و سالها بعد رومن گاری به او اضافه شد و بیشتر رمانهاشان را چنان دوست داشتم که دلم میخواست نویسنده آنها میبودم. از میان زندهها همچنان شیفته و سرمست زبان و نثر و بازیگوشیهای مو یان و موراکامی هستم.
فرزانه طاهری
از گلشیری تا ویرجینیا وولف
خواندنِ فرزانه طاهری (1337-تهران) چه در هیات یک فرد در زندگی شخصیاش و چه یک مترجم که نامش روی جلد کتابی آمده باشد، همیشه جذاب است. حرفهایی که میزند همیشه خواندنی است، و البته کتابهایی که با دقتِ هرچه تمامتر ترجمه میکند. خاطرات او از زندهیاد گلشیری تا خاطرات او از کتاب و کتابخوانی و ترجمه کتاب دریچهای است به دیگردیدن و دیگرگونهزیستن. این را میتوان در تمامی ترجمههایش دید که با هر کدامش دری رو به دنیا برای ما باز کرده است. «درسگفتارهای ناباکوف»، «خانم دَلُوِی»، «در دل گردباد»، «عطش آمریکایی»، «سیلویا بیج و نسل سرگشته» و «کلیسای جامع» برخی از ترجمههای ایشان است.
در دبستان «کتابهای طلایی» و «قصههای خوب برای بچههای خوب» و اینها را میخواندم. و سالهای آخر دبستان هم رمانی یادم هست که درباره جنگ ویتنام بود. عشق یک سرباز آمریکایی و یک زن ویتنامی و اینها و طبعا ویتکنگهایش هم خیلی آدمهای بدی بودند و در کافههای سایگون بمب میگذاشتند و عیش این دو دلداده را منغص میکردند. خلاصه از این طرف ماجرا وارد قضیه شدم.در دبستان داستانی خواندم با طرحهای کوچک سیاه و سفیدِ خیلی تاریک کنارش. یادم نیست خود کتاب چه بود. مجموعهداستان بود بههرحال. ماجرای موش کوری که دختری نمیدانم چرا با او زندگی میکرد. زیرِ زمین در تونلهای تودرتو و در تاریکی. دختر خیلی مهربانی هم بود. اما وحشت آن زندگی در تاریکی با آن موش کور گنده و کریه قلبم را سنگین میکرد. هنوز هم با این حافظه خرابی که دارم وحشت زندگی آن دختر را به خاطر میآورم. در نوجوانی دیگر رمان و اینها میخواندم. «سووشون» دانشور یادم هست خیلی برایم عزیز بود. بارها خواندمش، و شعرهم زیاد میخواندم. طبعا فروغ و شاملو صدر همه بودند. اما مجموعهای داشتم گزیده شعر معاصر، اسمش گمانم «رهروان شعر امروز» بود. و یادم هست عمران صلاحی و سپهری
و رویایی و... را اولبار آنجا خواندم. اما کتاب گزیده شاملو و فروغ و اخوان را هم داشتم. از آن گزیدههای جیبی. اخوان را آنوقتها به اندازه شاملو دوست نداشتم. شاید برایم فهمش سنگین بود. گزیده شاملو اما ورقورق شده بود. همان که جلد خردلی یا زرد داشت. کلیش را هم زیرش خط کشیده بودم. البته بیشتر آنها که «پیام» سیاسی داشت. «خون را به سنگفرش ببینید» و اینها. پریا را زودتر از اینها شنیده بودم. در ده یازدهسالگی شاید که خالهام میخواند تا ما بچهها را بخواباند و من همیشه غصه پریا را میخوردم. در سالهای آخر دبیرستان بود که خواندنم سمتوسوی روشنتری گرفت. البته باز هم «امور» سیاسی رهنمونم بود. از لجاجت با پدری که افسر شهربانی بود لابد. یا حساسیتم به ظلم و بیعدالتی. «چشمهایش» علوی را با بدبختی گیر آوردم و خواندم و عرش را سیر کردم. کتابهای هدایت و چوبک هم که جزو ملزومات بود. اولین کتاب انگلیسی کامل را هم سالهای آخر دبیرستان خواندم. یکی از اقوام هدیه داد به من. «خاطرات آن فرانک» بود. پدرم بیشتر برایمان آثار «پندآموز» میخرید و البته گاهی هم از دستش درمیرفت و آنچه را «نباید» میخرید. بعدش که خودم میخریدم،
یا قرض میگرفتم از همکلاسی که خاله و داییاش دانشجو بودند، اوضاع بهتر شد. بالزاکهایی را که پدرم میخرید جز «باباگوریو» نیمهکاره میخواندم. حوصلهام را سر میبرد. دوره دانشجویی هم که خوب اوضاع خیلی بهتر شد. هر دو ماه ششصد تومن کمکهزینهی تحصیلی میگرفتیم. پانصد تومانی تازه چاپ شده بود. میرفتیم بانک ملی بزرگ خیابان شاهرضا روبهروی سینما ب.ب. گمانم و کمکهزینهمان را میگرفتیم. راه میافتادم اول از همه میرفتم انتشارات خانه کتاب یا مروارید که آن وقتها حسین کریمی، مدیر فعلی انتشارات نیلوفر، آنجا کار میکرد. کتابهای زیرمیزی هم به من میداد. پانصدی را که میدادم، میپرسید کمکهزینه را دادند؟ آن وقت بود که «اسرار گنج دره جنی» گلستان را زیرمیزی خریدم. «شازده احتجاب» و «نمازخانه کوچک من» و کارهای نویسندههای معاصر و خلاصه ترجمه و کازانتزاکیس و مالاپارته و «صدسال تنهایی» و... به انگلیسی هم با کلی نویسنده آشنا شدم به دلیل رشته تحصیلیام و بعضی استادهای معرکه. فاکنر و وولف و جرج الیوت و سال بلو و یوجین اونیل و... فاکنر را یادم هست که حیرتزدهام کرد. رمان «خشم و هیاهو» و «محتضر که میافتم» [یا همان
گوربهگور که دریابندری گذاشته] دیوانهام کرد. شعرهای سیلویا پلات و امیلی دیکینسن هم. داستان «نمازخانه کوچک من» هم دیوانهام کرد. و «گرگ». خلاصه دروازه بهشتی به رویم باز شد که سرازپانشناخته در آن میدویدم و هرچه را به دستم میرسید میخواندم. یادم هست فیلم «شازده احتجاب» را که دیدم رفتم کتابش را خواندم. هنوز دبیرستان بودم. اولین روبهرویی من با رمان ذهنی بود. بُهتزدهام کرد. بعدا البته بیشتر که خواندم، بخصوص ادبیات به زبان اصلی را، بیشتر با این نوع رمان آشنا شدم. اما اگر بخواهم فارغ از هر برداشتی که از این انتخابم میشود صادقانه بگویم، همین رمان بود که حیرتزدهام کرد. هنوز هم البته هربار که جاییش را باز میکنم و میخوانم شگفتزدهام میکند و البته داغ و حسرت هم تازه میشود. قبلش رمانهایی که خوانده بودم، یا داستانهای کوتاه، مثلا از احمد محمود و دولتآبادی و آلاحمد و دانشور و درویشیان و امین فقیری و علوی و خیلیها، «رئالیستی» بودند و آنچه مرا در آنها جذب میکرد همان دغدغههای سیاسی بود و افشای فقر و ظلم و... و البته کشش داستانی بعضیشان. در طول این سالها، از بعضی نویسندهها شگفتزده میشوم. مثلا
کورمک مککارتی. این انسانیتی که در کارهایش موج میزند. اما اگر قرار باشد یک شخصیت داستانی باشم، شخصیت اصلی «مرد صدسالهای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» را انتخاب میکردم. از ترجمههای خودم هم، عاطفی اگر بگویم، «راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟» را دوست دارم. اما از لحاظ ترجمه، «خانم دَلُوِی» و «سرود کریسمس» را. در دوران حیات کاریام، ریموند کارور مرا هم مثل خیلیهای دیگر به این توهم انداخت که شاید بتوانم بنویسم. اما ریزهکاریهایی که وقت ترجمه آدم متوجهشان میشود، از آنجا که مترجم دقیقترین خواننده است، سبب شد عطایش را به لقایش ببخشم. زمانی رسید، دههها پیش، که یکبار برای همیشه در زندگی فهمیدم که داستاننویس نخواهم شد. اصلا با وجود اینکه بیستویک سال با یک نویسنده زندگی کردم هم هنوز نمیتوانم بفهمم با این هراسِ نشستن روبهروی صفحه سفید چطور دستوپنجه نرم میکنند، این هولناکیِ خلق از هیچ.