بار اولي که خواستم دزد بگيرم خيلي هيجان داشتم چون نميدانستم دزد از کدام قماش است، يعني معتاد است يا لات است يا از قماش تحصيلکردههاي با فرهنگِ پوللازم! مدتها بود که يک باغ کوچکي احداث کرده بوديم و فنسي با هزار بدبختي دورش کشيديم که مثلا حريمش باشد. بعد شبها دزد پاتک ميزد و شبي يک متر از فنس را به همراه پايهي آهنياش ميقاپيد و ما هر بار در گرفتن مچش ناکام ميمانديم. يک شب يکي از دوستان زنگ زد که يک پژوي ناشناس نزديک باغتان است و دارد مانور ميدهد. سريع، مثل فيلمها، پريدم ماشين را از پارکينگ بيرون آوردم و از جاده خاکي ميانبر زدم که يکهو از عقب، چراغ خطرهايش را ديدم که دور ميشود. آن شب هيجانم حسابي بالا رفته بود، يک دور پليسي زدم و از روي دست اندازها پرواز کردم که در لحظه فرود دوتا از کمک فنرهاي ماشين شکست. اعتنا نکردم. دوباره با تخت گاز سرعتم را بيشتر و بيشتر کردم و يکهو ديدم ماشين صداي هواپيما ميدهد. اگزوز ماشين شکسته و درآمده بود. باز سماجت به خرج دادم و همچنان رفتم تا بالاخره با پژوي مذکور سپر به سپر شدم. جوگير شدنم به آستانه خودش رسيد و ناغافل پيچاندم جلوش. نتوانست ترمز کند و محکم کوبيد توي در ماشين من. هر دو تا ماشين غلت خوردند. يارو ديگر نتوانست يک متر هم جلوتر برود. من موفق شده بودم. من در يک عمليات پيچيده موفق شدم دزد باغم را بگيرم. پشت فرمان در حالي که زير آهنهاي خميده و کج و معوج تقلا ميزدم خودم را که خونين و مالين شده بودم، بيرون بکشم، تصوير بسيار آهستهاي از جلوي چشمم رد ميشد. .... خبرنگار نيويورکتايمز از من مصاحبه ميگيرد: چه احساسي داريد که موفق شديد اين دزد با سابقه، معروف به موش کور، که تا حالا چندين هزار متر فنس از باغهاي مردم به يغما برده رو دستگير کنيد؟
والا من اول خداروشکر ميکنم. بعد از پدر و مادرم تشکر ميکنم. همچنين از مسئولين تشکر ميکنم که در اين ايام خجسته بستر رو براي ما فراهم کردن که بتونيم دزد بگيريم. در کل الان خيلي خوشحالم
بالاخره از زير آهن خوردهها خودم را بيرون کشيدم. پدرم يکي کوبيد توي سرم. خاک تو سرت با اين دزد گرفتنت.
رانندهي پژو همان پدرم بود که تصميم گرفته بود با ماشين ناشناس اين حوالي گشت بزند و مواظب باشد غريبهاي اينطرفها نيايد.