در روزهايي که دوستان خارجي بيشمار شاه، همه به او پشت کرده بودند، انور سادات رئيس جمهور مصر تنها کسي بود که او را رها نکرد. با وجود آنکه از دوستي سادات و پهلوي حدود 5 سال بيشتر نميگذشت، اما اين دو به متحداني ثابت قدم تبديل و به نوعي هم سرنوشت هم شدند. هر دو به فاصله کوتاهي از هم از دنيا رفتند. شاه پس از ترک ايران، ابتدا به اسوان مصر و پس از يک هفته به مراکش رفته و آنجا حدود دو ماهي ماندگار شد. استقبال قاهره و رباط از شاه سرآغاز تنشي طولاني در روابط با تهران شد که هنوز هم ادامه دارد. چند ماه پس از استقبال سادات از شاه، قرارداد کمپ ديويد امضا شد و انقلاب اسلامي که دل خوشي از سادات نداشت، روابط خود با مصر را قطع کرد. بعدها تلاش زيادي براي ارتقاي سطح روابط شد؛ اما قاهره روي خوش نشان نداد و يکي از دلايل مهم هم تاثير متغير اسرائيلي است. ملک حسن دوم نيز بر اساس آنچه در کتابش «حافظه پادشاه» آمده با محمدرضا پهلوي در مصر تماس گرفته و شخصا از وي براي سفر به مراکش دعوت ميکند و به وي ميگويد تا هر زماني که دلش ميخواهد ميتواند آنجا بماند؛ اما وي خيلي زود پشيمان و از ادامه پذيرايي از شاه در رباط منصرف ميشود و از طريق رئيس ديوان پادشاهي خود به وي اطلاع ميدهد که ديگر ماندن وي در مراکش امکانپذير نيست. ملک حسن در بهار 58 با تعيين عبدالهادي تازي به عنوان سفير جديد خود در تهران در تلاش براي دلجويي از انقلابيون ايران بر ميآيد. ناگفته نماند که تازي جدا از ديپلمات بودن، مورخ و نويسنده مشهوري هم بود که در سال 1394 درگذشت. وي دو کتاب با موضوع ايران نوشته است؛ يکي «روابط ايران و مراکش» و دومي «ايرانِ ديروز و امروز». به هر حال، پادشاه مراکش از طريق تازي پيامي ميفرستد که استقبال از شاه صرفا به «دلايل انساني» بوده است؛ اما پيامش تحت تاثير شور انقلابي آن روزها و دلخوري از پذيرفتن شاه جدي گرفته نميشود. پس از دو سال، اعتراضات مردمي در مراکش براي بهبود وضعيت معيشتي شروع ميشود و دولت آن، انقلاب اسلامي ايران را به تحريک مردم متهم ميکند و ملک حسن سخنراني تندي عليه بنيانگذار انقلاب انجام ميدهد. در کنار آن نيز مساله صحراي غربي و جبهه پوليساريو بر دامنه اختلافات ميافزايد. اما در اين ميان، آنچه هنوز معمايي ناگشودني باقي مانده؛ دوستي و صميميت باورناپذير ميان انور سادات و شاه است. هنوز هم اين مساله در محافل آکادميک و تاريخ انگاري عربي توام با اين پرسش مطرح است که چه عاملي باعث شد تا سادات با وجود رويگرداني همه دوستان شاه، او را بپذيرد و همچون يک پادشاه که انگار هنوز در راس قدرت است، تا بعد از مرگش هم به او چنان احترامي بگذارد؛ در حالي که جهان سياست دنياي ناپايدار دوستيها و دشمنيهاست. پاسخهاي متفاوتي در اين باره داده شده است؛ از جمله اين که گفته ميشود پذيرفتن شاه به درخواست آمريکا بوده است. اما شکل رفتار سادات با وي مويد اين مدعا نيست. خود انور سادات دليل را «بزرگمنشي اخلاقي مصريها» و «کمکهاي نفتي شاه ايران به مصر» در جنگ اکتبر 1973 اعلام کرده است؛ اما حسنين هيکل روزنامهنگار مشهور مصري اين کمکها را منتفي ميداند و ميگويد شاه طرفدار اسرائيل بوده و وقتي هم به سادات نزديک شده که سادات پس از جنگ موضعش را نسبت به اسرائيل تغيير داده بود. اما احمد بهاء الدين روزنامهنگار و سردبير وقت الاهرام روايت ديگري از ماجرا دارد. وي در کتاب «گفتوگوهايم با سادات» از سفر خود به تهران در سال 1974 و مصاحبه غيرمنتظره با شاه ميگويد. به گفته بهاء الدين رسانههاي خارجي زيادي در صف مصاحبه بودند؛ اما وي در ميان بهت همه آنها موفق به اين کار ميشود و آن را نتيجه اهتمام ويژه شاه به مصر ميداند. اين روزنامهنگار مصري سادات را شيفته شاه معرفي ميکند و ميگويد پس از بازگشتش به مصر، سادات پرسشهاي زيادي درباره شاه ايران مطرح ميکند که همه آنها با چاشني تمجيد از او بوده است. بهاء الدين ميگويد که سادات شاه را شخصي هوشمند ميدانست که توانسته برخلاف ديگران قدرت خود را حفظ کند. وي در کتابش نقل ميکند که در حين گفتوگو «سادات سخنان من را قطع کرد و گفت: آيا ميداني که من از دير زمان شاه ايران را الگوي خود در ميان همه رهبران جهان ميدانم؟» اما در نهايت جمعبندي بهاء الدين از کل ماجرا اين است که سادات مطمئن بوده که آمريکا شاه را به ايران بر ميگرداند و دوباره به قدرت ميرساند و او برنده اين داستان خواهد شد. به فرض صحت اين روايت ميتوان تداوم احترام سادات به شاه و پذيرايي از او پس از پيروزي انقلاب و ناممکن شدن امکان بازگشت وي را نوعي معذوريت، قرار گرفتن در کاري انجام شده و الزامات بحران پيشآمده با انقلاب دانست، اما حسنين هيکل معتقد است که سادات بر اساس علاقه شخصي خود تصميم گرفته و منافع مصر را قرباني آن کرده است.