داشتم براي ناهار ميرفتم سمت خانه که تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. تلفن را با بيحوصلگي جواب دادم.
من: بله بفرماييد؟
صداي پشت تلفن: منم ديگه؟ نشناختي.
منِ متعجب: باور کن نه، جهان لولهکشي؟
صداي پشت تلفن: ديوونهرو ببينا، برو بالاتر.
منِ متعجب: آقا احمدي رئيس بانک؟
صداي پشت تلفن: بيشتر دقت کن، برو بالاتر.
منِ کنجکاو: مدير عامل سابقمون؟
صداي پشتِ تلفن خندهکنان: نه عزيزجان، برو بالاتر.
منِ کلافه: آهان، فرمانده زمان سربازيمون؟
صداي پشت تلفن: دو معادله دو مجهول نيستا خنگول جونم، بازم برو بالاتر.
منِ نگران: نکنه همون مسئول محترمي که هفته قبل مسافرم بودين؟
صداي پشت تلفن: آفرين، حالا بزن قدش.
من: شما که اونور خطي، چطوري بزنم قدش؟
مسئول محترم که تو ذوقش خورده: چقدر تفلون و لوسي، الان بايد مثل من هي منو به چالش مينداختي، آخرش هم ميگفتي بزن قدش. به شما جوونا چي ياد ميدن تو مدرسه و دانشگاه. همهرو ناپلئوني با 10 پاس کردي نه؟
منِ بيانگيزه: ديگه والا چي بگم، خودمم از اين تفلون بودن خودم ناراحتم، شما حلال کن. الان هم جان در خدمتم، امري داشتين؟
مسئول محترم با ذوق: بله که کارت داشتم، چون تو يک شهروند معمولي و البته دغدغهمندي، خواستم بهت بگم منشأ آلودگيو پيدا کردم، گفتم زنگ بزنم بهت بگم.
منِ بيتفاوت: اون که معلوم شد، همکارتون فرمودن از مازوت مصرفي نيروگاهه براي توليد برق، بعدشم فرمودن که يا بايد برق و قطع کنيم که چون شماها از تاريکي ميترسين ما برق و قطع نميکنيم، عوضش خونهتون گرم ميشه، البته که مرگ و زندگي هم دست ما نيست که، اين وسط يکي با خفگي ميره، يکي با کرونا، مازوت خره کيه، تازشم ميتونيد بدون لباس اضافه روي تخت بخوابين، که خداييش مسئول محترم من گله دارم، چون من واقعا معذبم و شبها چندشم ميشه، نميتونم راحت بخوابم.
مسئول محترم با تعجب: اين همکار ما هم احتمالا دور کاره، حوصلهاش سر رفته، هي بيخودي همه چيو گردن ميگيره عزيزهدل که واقعا همونطور که قبلاً هم گفتم اين از مهربوني و معرفتشه. حالا ميخواي بدوني دليلش چيه يا نميخواي تبديل بشي به يک شهروند آگاه؟
من با خيلي تعجب: نه بابا، جان من بگو داستان چيه؟ خودتون که بهتر ميدونيد مردم اخبار و از ما دنبال ميکنن.
مسئول محترم: آفرين پسر خوب. دليل اين آلودگي، نفتکشهاي خارجي هستن که هم دارن دريا رو آلوده ميکنن و به محيطزيست آسيب ميزنن، هم هوا اينجوري شده.
من با تعجب: جان من؟ عجب نامردايي هستن. شما باور کن اينا همش حسودي ميکنن، اينم از تنگنظريشونه. من يکعکس با اون کشتي به گل نشسته دارم که به نشانه اعتراض امروز پارش ميکنم.
مسئول محترم خرسند: بله عزيز من، خواستم آگهت کنم که تو جهالت و تاريکي ذهني خودت نموني. يکم به خودت بيا. راستي کاسبي چطوره؟
من: جسارت نباشه من يکم خودموني بشم. خواستم بگم دمت گرم، خيلي لطف کردي، اين همه به من لطف داري. کاسبي هم شکر خوبه، راستي من واقعا بابت اون روز که آهنگ ناشايست گوش ميدادم، هنوز شرمنده شمام، من و ببخش.
مسئول محترم: نه گلم اين حرفا چيه، ديگه من برم که يک جلسه خيلي خيلي واجب دارم.
اومدم با مسئول محترم خداحافظي بکنم که ديدم يک تريلي از بغل کوبيد بههم، که چنان داد زدم که ديدم منزل سرم جيغ زد، زهرمار . چته، نترس خواب بودي. عزيزم يک ساعته دارم صدات ميکنم بيدار نميشي، منم مجبور شدم يک لگد کوچولو بزنم تو پهلوت تا بيدار بشي.
من: عزيز دلم، خيلي ممنون، باز خداروشکر لگدت آروم بود، چندتا ناخون مصنوعي تو گوشت تنم بيشتر جا نموند، فکر کن اگه محکمتر ميزدي الان انگشتات و بايد از تو رودم درميآورد.
منزل خندهکنان: موش تورو بخوره بيمزه، پاشو بيا صبحونه... .