1-نشانه
نشان به آن نشان که خورشيد بخوابد در دريا
بو بکشم صدايت را
در مسيرستارههاي مخالف
در عُصاره ماه
پرت شوم
در تاروپودِ تنت
طولاني
تمرينم کني از بَر شوي
شتاب بگيرند عقربهها
بايستد ضربانِ ترسهايم
تعريفناپذيرِ دروني!
تمناي پوستِ انار و تب!
ترَدُدِ خون در ريشههاي شوق!
قرار ما
پاي بلندترين شعرِ سال
درست رأسِ ساعتي که به جادههاي جهان آلوده است.
2-از خوابهايم بپرس
حالا که داري به من فکر ميکني
زمان را روي پنجشنبه نگه دار
برف ببارد
از لاي سفيديِها به سمتم بدوي
خيابان زير پاهايمان ليز بخورد و
حالِ آدمبرفيها خوب شود.
حالا که داري به من فکر ميکني
عطر قهوه را بريز روي فالِ ميز
دريا از کافه سرريز کند و
ماهيها به سلامت از مرز بگذرند...
حالا که داري به من فکر ميکني
نور را کم کن
صداي خندههايمان بپاشد بر کفِ اتاق
ستارهها بچسبد به سقف و
درهاي آسمان به روي پرندهها باز شود...
حالا
از خوابهايم بپرس که چقدر تو را ديدهاند
از چشمهايم
که چقدر تو را چکيدهاند
از قدمهايم
که چقدر تا تو رفتهاند...
حالا که داري به من فکر ميکني
خوابهايم از مرز گذشتهاند
عطر قهوه بر ميزِ کناري ريخته است
پرندهها ماه را دوره کردهاند و برف
برف
برف بر حالِ من نشسته و
پنجشنبه است.