امروز 15 دسامبر به عنوان روز جهاني چاي نامگذاري شده که از هر جهت فکر بکري بوده است، به خصوص که جناب کاشفالسلطنه (اولين آورنده برگ سبز چاي به ايران که در لاهيجان زيبا خفته است)، اهل شهر زادگاهم تربتحيدريه در خراسان بزرگ بوده است و چاي خورش هم مثل ما ملس!....
چايي خيلي به گردن ما حق دارد. اگر چايي نبود، خستگي کارگران و کارمندان در محل کار، درنميرفت. شاعران و نويسندگان هم حوصله آفرينش اثر نداشتند. بازيگران سينما و تلويزيون هم لابهلاي فيلمبرداري، نميدانستند چهجوري به شکل مُجاز خودش کسب انرژي کنند که نچايند!..... خلاصه که چايي چنان با زندگي ما قاطي شده که جدا کردنش حتي با الک و صافي و غربال هم امکانپذير نيست.
طرف ميگفت وقتي چاي مينوشم، چنان احساس آرامش ميکنم که حس ميکنم نيمهدوم وجودم را پيدا کردهام!.... بيخود دنبال کسي ديگر بودم که نيمهدوم مرا کامل کند. کشک چي، پشم چي؟!
اصلا چايي را ميتوان واحد اندازهگيري دلتنگي و دوستي دانست. چطور؟.... عرض ميکنم خدمت با سعادت شما... .
وقتي که بعد مدتها به ديدار عزيزي ميرويد، به تعداد چاييهايي که سرد ميشوند و فراموش ميکنيد بخوريد، شما دوستدار وي هستيد. آنقدر مجذوب ديدار و همصحبتي ميشويد که هي چاي ميريزيد و هي فراموش ميکنيد آن را ميل نماييد و با تاسف ميگوييد: اي بابا...... باز هم يخ کرد!
و اينگونه است که ميفهميد چقدر دوستدار و دلتنگ هم بوديد و حرف براي گفتن داشتيد... .
پس براي من اي عزيز!
اي گل مريم!
اي نازنين!
اي مادر مهربانم!
اگر چاي ميآوري
خودت هم کنارم بنشين
من چاي قندپهلو دوست دارم!
دو سال پيش فرصتي شد تا در شهر زيباي فومن و در حاشيه جشنواره ملي طنزپهلو (که به همت جناب نيک انجام، مدير با اخلاق ارشاد فومن، هرساله برگزار ميشود)، به اتفاق دوست و سرور ارجمندم آقارضا بنفشهخواه گل و دوست شاعر و طنزپردازم فرامرز ريحانصفت، به ديدار از کارخانه چاي حشمت رفتيم و از نزديک با مديرعامل فهيم و روشن و شعردوست آن و همچنين کارگران زحمتکش در حال کار از نزديک آشنا شديم و همانجا در دفتر جناب محبخواه عزيز، مديرعامل باصفاي شرکت که در تصوير هم همراه من است، چاي دبشي خورديم که مپرس! (از توليد به مصرف!).... در اين سفر خاطرهانگيز، آقاي داريوش کاردان هم با ما بود که متاسفانه نرسيد به اين بازديد سبز و کلي عطر تازه چاي از جيبش رفت!