بستن
کد خبر: ۱۰۰۲۱۴۸

معجونی از دیکنز و تارانتینو

معجونی از دیکنز و تارانتینو
امیره وزیری مترجم

تابلوي نقاشي «سهر طلايي» اثر کارل فابريتيوس نقاش هلندي که در همان سالي که نقاشي را کشيد، 1654، در پي انفجارِ انبارِ باروت‌ ِشهرِ دِلفت، درگذشت، اثري است کلاسيک با جزيياتي دقيق همچون يک عکس، که واقعيت و توهم را درهم مي‌آميزد، اما در بررسي دقيق‌تر، اين نقاشي کوچک شما را وادار مي‌کند تا «رنگ‌آميزي و ساختارش را ببينيد» و پرنده‌ا‌ي که زنده به‌نظر مي‌رسد، «به مجموعه‌اي از ضربه‌هاي قلم‌مو» تبديل مي‌شود. در اينجا به تفسيري کاملا مشابه در سومين رمان دانا تارت، «سهره‌ طلايي» (ترجمه مريم مفتاحي)، مي‌رسيم. قهرمان و راوي رمان او، تئو که پس از مرگ مادرش پيوسته سردرگم است، در اين نقاشي حقيقتي را درمي‌يابد، اينکه «طرح را مي‌بيني، تلفيق رنگ‌ها را هم، اما پرنده‌ زنده را هم مي‌بيني.» اين اثر هردو را نشان مي‌دهد. «بودن يا نبودن چيزي»، آنچه تئو بعدا اين‌گونه تعبيرش مي‌کند: «دگرگوني تدريجي از مرحله‌اي که تنها رنگ‌ها هستند، اما درعين‌حال بال و پر پرنده هم هست.» تارت در اين رمان، نه‌تنها در اين مرحله‌ دگرگوني جادويي باقي مي‌ماند و واقعيتي پذيرفتني را به شيوه‌ بيان صادقانه‌ احساسات مي‌آفريند، بلکه سهره‌ طلايي به‌خوبي نيز اين دگرگوني را مجسم مي‌کند.

تارت در دو اثر پرفروش قبلي‌اش («گذشته‌ رازآميز» و «دوست کوچک») آگاهانه از‌ سبک‌هاي مختلف ادبي پيش از خود تقليد کرده و آنها را به‌هم مي‌آميزد؛ او به بازآفريني عاطفي فضا، شخصيت‌ها‌ و حالات آنان مي‌پردازد، و همه‌ اينها را با تمرکز بر سبک‌هاي منريسم، گوتيک و حتي باروک در کنار هم به‌وجود مي‌آورد. غم زمستاني تاريکي که فضاي دانشگاهي و شخصيت‌هاي نخستين رمانش را در برگرفته، تبعيض نژادي ناصحيحي که فضاي رمان دومش را در آمريکاي جنوبي احاطه کرده، هردو وام‌دار ژانرهاي ادبي پيش از خود هستند. هرچند موضوع هردو رمان، بر محور مرگ همچون پاياني بر هنر و عشق مي‌چرخد، اما هردو مانند پرنده‌ دربند، با سرزندگي آواز مي‌خوانند و داراي همان درونمايه‌اي هستند که درنهايت در «سهره‌ طلايي» بسط مي‌يابد.

«سهره‌ طلايي» رمان حجيمي است با جزيياتي دقيق در صحنه‌پردازي‌ها و ساختارِ خطيِ برهه‌هاي زماني، به اندازه‌اي پراحساس، عاطفي و تکان‌دهنده از کار درآمده که به‌زعم بدخواهان تارت ناخوشايند است، ولي به مذاق هواداران بي‌شمارش که البته تعدادشان بيشتر است خوش مي‌آيد. با وجود اين، «سهره‌ طلايي» لحظات نفس‌گيري را نيز توصيف مي‌کند که شخصيت‌ها به گذشته سفر مي‌کنند، که ناشي از توانمندي‌هاي متعدد نويسنده است. اين قاب‌هاي ايستا جريان زندگي را متوقف مي‌سازد و در آنها زيبايي يا همزاد آن، عشق، «پا به عرصه‌ وجود مي‌گذارد.» در قياسي عجولانه، اين رمان نام ديکنز را در ذهن تداعي مي‌کند که البته از بسياري جهات مقايسه‌ صحيحي است، اما نبايد نام پروست را، نويسنده‌ ديگري که او نيز تحت‌تاثير واقعه‌ دلفت قرار گرفته، از قلم انداخت.

تئو، شاهد عيني واقعه، از زماني که پدرِ بازيگرِ بي‌مصرف و خيال‌پردازش بالاخره از زندگي آنها بيرون رفته با مادري عجيب و غيرمعمولي اما به‌زعم او کاملا دوست‌داشتني در منهتن زندگي مي‌کند؛ در طول بازديدي از يک نمايشگاه ويژه‌ نقاشي‌هاي هلندي در موزه‌ي متروپوليتن نيويورک که نقاشي «سهره‌ طلايي» را نيز به نمايش گذاشته بود، مادرش در حمله‌ «تروريست‌هاي خانگي» مي‌ميرد و تئو در ميان انبوهي از نقاشي‌هاي هنرمندانه، در کابوسي با دور آهسته سرگردان مي‌شود. در جريانات بعد از حادثه‌ بمب‌گذاري او تابلو سهره‌ طلايي را مي‌دزدد، لحظه‌اي پيپاي جذاب را مي‌يابد و به دايي مهربان پيپا که در حال مرگ است، ياري مي‌رساند؛ کسي که به او هم يک انگشتر و هم يک آدرس مي‌دهد.

اين نشانه‌هاي گران‌بها، اين پسر غم‌زده را که اخيرا در خانواده‌ ثروتمند و ناکارآمد باربر اقامت گزيده اما آرامش لازم را ندارد به مغازه‌ عتيقه‌فروشي در گرينويج ويلج مي‌کشاند. در فضاي اين فروشگاه بزرگ، جيمز هابرت (هابي) ، شريک مهربان وِلتيِ مرحوم، براي اين پسر سرگردان، نقش پدر را به سبکي کاملا ديکنزي ايفا مي‌کند. در اين «مکان رازآلود که همه‌چيز خوب به نظر مي‌رسد»، تئو از هابي صبور و بافضيلت، راه‌و‌رسم بازسازي مبلمان را مي‌آموزد.

نثر خود تارت هم که به شکلي فريبننده ساخته و پرداخته شده، ما را در همان سعادتي شريک مي‌کند که تئو از هنر نوکردنِ مبلمانِ کهنه‌اي که در گذر زمان خراشيدگي‌هاي «پراکنده، ناخوشايند و متعددي» برداشته‌اند، در خود احساس مي‌کند. صحبت از موضوع پرآب‌و‌تاب و حتي آرامش‌بخشي چون تجارت عتيقه براي تارت مجالي مي‌شود تا توانمندي حيرت‌انگيز خود را در بازآفريني سبک‌هاي قديمي بيازمايد. در تمام اين مدت، نقاشي دزديده‌‌شده در خفا تسلي خاطري براي تئو مي‌شود. گواهي ملموس براي دستيابي به «يک حس يگانگي عميق و ذاتي»، فراتر از حس خودباختگيِ «جنون‌آميز و اندوهناکي» که در او جريان دارد.

سبک پست‌مدرن به شکلي ناگهاني، راه خود را به دنياي عتيقه‌ها مي‌گشايد. پدر بي‌مسئوليت تئو، که رو به قمار آورده و با معشوق پا‌به‌سن‌گذاشته‌اش، زاندرا، زندگي مي‌کند، تئو را به لاس‌وگاس مي‌کشاند و او دو سال تمام مجبور مي‌شود که سختي‌هاي اين منطقه‌ بياباني را تحمل ‌کند. همين‌طور که داستان در «پوچي گرم و معدني» شهر گناه پيش مي‌رود، پرزرق‌وبرق‌تر‌، مدرن‌تر و پرهيجان‌تر مي‌شود. از اين مرحله به بعد مواد مخدر يار جدانشدني تئو و منجر به تسکين دردهاي او مي‌شود و بدين‌ترتيب قدرت تشخيص خوب از بد را از او مي‌گيرد. اما دوستي با هم‌کلاسي‌اش بوريس، پسرجهان‌ديده‌ و بي‌پرواي روسي-لهستاني که پدرش مهندس معدن است و مجال توصيف خصوصياتِ اخلاقيِ جواني عصيان‌گر و الکلي، ذوقِ دلنشينِ تارت را در خلقِ نمايشي مضحک از زندگي انسان‌ها نمايان مي‌سازد، آنچه هم بر پيشرفت طرح داستان و هم بر سرگذشت تئو تأثير مي‌گذارد.

تئو طي سفري طولاني و پرماجرا با اتوبوس به نيويورک مي‌گريزد و بعدا سهره‌ نقاشي‌شده را، سنبلي از حقيقت پنهان در پس آشفتگي زندگي‌اش، به يک انبار نگهداري کالا مي‌سپارد. رمان به وقفه‌‌اي طولاني‌مدت در زندگي تئو اشاره مي‌کند و در ادامه تئو در سن بيست‌وپنج، بيست‌وشش سالگي، حرفه‌ شرافت‌مندانه‌ هابي را به منبع درآمد نيمه‌غيرقانوني خود مبدل مي‌کند و از اين راه سود کلاني عايد کسب‌و‌کارشان مي‌شود.

در اين بخشِ شبيه به رمان «آرزوهاي بزرگ»، تئو که به شهرتي عجيب‌وغريب رسيده، نشئه از اثر مواد مخدر، به جامعه‌ سطح بالاي منهتن راه مي‌يابد. ‌هرچند ذره‌اي از عشقش به پيپاي گريزپا کم نشده، اما با کيتسي، دختر خانواده‌ باربر نامزد مي‌کند، دختري با شخصيت معمولي که درنهايت به تئو نارو مي‌زند. بار ديگر سروکله‌‌ بوريس پيدا مي‌شود. او اکنون به کارچاق‌کن بذله‌گويي در دنياي جنايت‌کاران تبديل شده است. سرنوشت تابلوي نقاشي در مسيري افتاده که هيچ‌يک از متخصصان امر از آن اطلاعي ندارد. تئو در کريسمسِ برفيِ آمستردام درگير نقشه‌ هنردزدي بسيار خطرناکي مي‌شود؛ باز هم بخش ديگري از متن که به سبک گوتيگ نوشته شده «با حالتي رمزآلود، شاعرانه و در آستانه‌ فروپاشي.»

تارت همان‌قدري که در مورد استفاده از جملات پرطمطراق سخاوتمند است، به همان اندازه هم به اشخاص خاصي در اثرش اداي دين مي‌کند. وقتي که بوريس با عجله تئو را به تعقيب و گريز وامي‌دارد که هم‌زمان با ناسزاگويي‌هاي مکرر، فلسفه‌بافي‌ها، مصرف مواد مخدر و اظهاراتي درباره‌ داستايفسکي مي‌شود، خواننده ناخودآگاه به ياد تارانتينو مي‌افتد؛ سپس تارت، بوريس و تئو را مي‌نشاند به تماشاي فيلم «بيل را بکش»؛ در هيچ کدام از اين لحظات، تارت، اثر ضربه‌هاي قلم‌مويش را پنهان نمي‌کند.

اما با وجود همه‌ اين اشارات کنايه‌آميز، جادو ادامه مي‌يابد. رمان مي‌گذارد که ما پرنده‌ واقعي را در پس ضربه‌هاي قلم‌مو ببينيم يا غم و غصه، بي‌حوصلگي و تلاشش براي انطباق با شرايط را در پس وجودش حس کنيم. ما شاهد همه‌ اين پروسه هستيم و تارت همچنان ما را به توجه‌کردن وامي‌دارد. بيشتر خوانندگان چنان غرق در آغوشِ مخملينِ قصه‌گوييِ صميمانه‌ تارت مي‌شوند که گويي در رخوت يکي از مبل‌هاي نيمه‌اصيل هابي فرورفته‌اند. اما براي کساني که مي‌خواهند فارغ از اين دوگانگي تصوير، با احتياط از ميان توهمي شبيه به واقعيت و هنرمندي و مهارتِ عيانِ تارت در قصه‌پردازي گذر کنند، لايه‌ عميق‌تري از لذت در اين رمان انتظار آنها را مي‌کشد. کتاب «سهره‌ طلايي» به تمام معنا اثري کاملا درخور توجه است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی