بستن
کد خبر: ۱۰۰۰۴۳۷

شکست و گسست

شکست   و گسست
مونا رستا منتقد ادبی

«شاهراه» پس از «يوسف­آباد خيابان سي­وسوم» و «زيباتر» سومين رمان سينا دادخواه است که از يک‌سو گامي ديگر در جهت دو گام قبلي نويسنده است و از سوي ديگر، مايه­هايي از تلاش براي تجربه عرصه­هايي تازه در آن به چشم مي­خورد. اين رمان در پشت جلد خود، روايت پسربودن در تهرانِ سال­هاي اخير توصيف شده ­است؛ بااين‌حال، داستان در نگاهي فراتر از جنسيت به فرديت نظر دارد و با رويکردي پديدارشناسانه شکل گرفته ­است. به اين معنا که خواننده از دريچه نگاه پسري «سپهر»نام با جهاني که داستان به‌دنبال برساختن آن است مواجه مي­شود و امکان مي­يابد تا با پشت سر گذاشتن پيش­فرض­هاي ناشي از تجربه­گرايي، در متنِ زندگيِ زيستهِ سپهر قرار بگيرد. اين وضعيت سبب شده­ که بستر لازم براي پرداختن به آنچه از ذهن سپهر مي­گذرد در متن داستان فراهم شود، اما هم­زمان چالشي را هم پيش روي نويسنده قرار داده که عبارت است از برقراري تناسب ميان فلسفه­بافي­هاي ذهن سپهر با شرايط زماني و مکانيِ برهه­اي از زندگي او که داستان در آن جريان دارد. شايد از همين روست که در مقاطعي از داستان، سفيديِ کاراکترِ سپهرِ همه­چي‌تمام، چشم خواننده را مي­زند و با زدودن لايه­هاي مختلف شخصيتي، از عمق شخصيت­پردازي او مي­کاهد: «در خانه آرام و بانمکم، در کانون مسئول و درنده؛ و در دبيرستان، سياست­مدار و موذي.»

داستان در قالب دو بخش روايت مي­شود که اولي «پيش: باغبان دوره­گرد» و دومي «پس: قايقران بي­قرار» نام دارد و هر بخش، خود به قسمت­هايي کوتاه تقسيم شده که عنواني مرتبط با موضوع آن صفحات را بر پيشاني دارد. داستان از اولين جمله در بازگشت به گذشته است که آغاز مي­شود: «سال­هاي بسيار -اما نه آن­قدرها- دور...» و اين روالي است که در ادامه داستان نيز پي گرفته ­مي­شود تا سپهرِ جوان پس از روايت آنچه از دوره نوجواني بر او و در او گذشته­ است به زمانِ حالِ داستان خود برسد و داستان به شکلي که مي­توان آن را عجولانه توصيف کرد، پايان گيرد. برخلاف پايان­بندي، گشايشِ داستان بروزي دلالتمند و کارکردگرايانه دارد و به روايت سوءقصدي مي­پردازد که در جريان يک مسافرت خانوادگي از سوي دوستان به جان سپهر و خانواده­اش صورت مي­گيرد. پيامدهاي اين تروماي روحي را نه به صورت حاد (PTSD) بلکه به شکلي پوشيده مي­توان در ادامه داستان سراغ گرفت و از همين روست که مي­توان از ديدگاه نقد روانکاوانه، نگاه دقيق­تري به آن داشت: «شايد ديوانه باشم، اما چطور مي­توانم واقعا سروسامان بگيرم، وقتي بي­شک همين دو ساعت پيش بود که پاي بابا را چسبيده بودم و اشکي مهيب در چشمان مه­گرفته­ام حلقه زده­ بود؟ داشتم او را در آسمان­ها از دست مي­دادم...»

«شاهراه» نه‌فقط در متن خود واجد شبکه­اي از روابط درون­متني است، بلکه به صورت پيوسته در حال گفت­وگو با فرهنگ سياسي، اجتماعي و هنري طبقه متوسطِ معاصر خود است؛ يعني همان طبقه­اي که در فضاي انديشگي وزني ندارد، ولي يکي از عوامل تعيين­کننده در حرکات ريز و درشت اجتماعي است: «او دروازه عبور به نيمه زيرزميني شهر است و من سانچوپانزاي ماجراجو. تقليد از او تقليد از بتمن­هاي شهري است يا ژوکرها؟» همين وضعيت است که شبکه­اي گسترده از روابط بينامتني و فرامتني را در تاروپود داستان قرار داده که به فراخور موقعيت، کارکردهاي متفاوتي يافته­اند؛ گاهي به نويسنده ياري رسانده­اند که معناي مدنظرش را در قالب کلامي کوتاه­تر به خواننده انتقال دهد، گاهي توانسته از طريق آنها فخر بفروشد و گاهي، مثلا آنجا که مي شصت‌وهشت (1968 ميلادي) تبديل مي­شود به مي شيش­وهشت، کمک کرده تا سپهر زمينه­هاي متنوع­تري براي شوخي‌کردن و خنديدن به ريش ديگران در داستان داشته ­باشد. با اين همه، بينامتنيت در اين رمان به شکلي بروز يافته ­است که نه‌فقط احتمال عدم آشنايي خواننده با مفاهيمِ مورد اشاره، خللي در تداوم ارتباط او با داستان ايجاد نمي­کند بلکه مي­تواند محرک خواننده براي گشايشِ بابِ آشنايي با اين اصطلاحات و مفاهيم هم باشد. در ميان دقت­ورزي‌هايي از اين دست، افسوسي که باقي مي­ماند بي­دقتي نويسنده يا شايد ويراستار در تعريف دو مفهوم ساده و پيش­پاافتادهِ استقرا و استنتاج در منطق قديم است: «اگر در استقرا از کل به جزء مي­روي و گزاره­اي را اثبات مي­کني و در استنتاج از جزء به کل، در اين شيوه [شيوه سوم] اساسا...» نويسنده همچنين، در بسياري از صفحات رمانِ کم­وبيش قطور «شاهراه» در حال نزديک‌شدن به جستار و شرح حال يا در بياني کلي­تر، تجربه­نويسي است. اين قرابت را مي­توان پيش­درآمدي بر ميل‌کردنِ نويسنده به مقوله ناداستان توصيف کرد که ردپاي آن در فعاليت‌هاي بعدي او نيز قابل پيگيري است.

نويسنده در سراسر رمان «شاهراه» رويکردي پايدار به زبان دارد و اين ويژگي کم­وبيش در ساير مولفه­هاي داستان هم به چشم مي­آيد؛ تاجايي‌که مي­توان آن را برگ برندهِ نويسنده در اين رمان توصيف کرد. اين ويژگي به نويسنده امکان داده با وجود يک راوي پرحرف که خود معتقد است پرش ذهني را از پدر به ارث برده و با متني سرشار از جملات معترضه که گاهي دربردارنده توضيحات تکميلي است و گاهي فلسفه­بافي و گاهي مزه­پرانيِ همان راوي پرحرف، و در عينِ لفظ­پردازي­ها و زبان­آوري­هاي گاه و بي­گاه، همچنان قادر باشد که خواننده را تا پايان اين رمان سيصدوبيست صفحه­اي همراه خود نگه ­دارد و با ايجاد و تثبيت مولفه­هايي پايدار، اتمسفر خاص خود را در هواي داستان جاري کند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی