«شاهراه» پس از «يوسفآباد خيابان سيوسوم» و «زيباتر» سومين رمان سينا دادخواه است که از يکسو گامي ديگر در جهت دو گام قبلي نويسنده است و از سوي ديگر، مايههايي از تلاش براي تجربه عرصههايي تازه در آن به چشم ميخورد. اين رمان در پشت جلد خود، روايت پسربودن در تهرانِ سالهاي اخير توصيف شده است؛ بااينحال، داستان در نگاهي فراتر از جنسيت به فرديت نظر دارد و با رويکردي پديدارشناسانه شکل گرفته است. به اين معنا که خواننده از دريچه نگاه پسري «سپهر»نام با جهاني که داستان بهدنبال برساختن آن است مواجه ميشود و امکان مييابد تا با پشت سر گذاشتن پيشفرضهاي ناشي از تجربهگرايي، در متنِ زندگيِ زيستهِ سپهر قرار بگيرد. اين وضعيت سبب شده که بستر لازم براي پرداختن به آنچه از ذهن سپهر ميگذرد در متن داستان فراهم شود، اما همزمان چالشي را هم پيش روي نويسنده قرار داده که عبارت است از برقراري تناسب ميان فلسفهبافيهاي ذهن سپهر با شرايط زماني و مکانيِ برههاي از زندگي او که داستان در آن جريان دارد. شايد از همين روست که در مقاطعي از داستان، سفيديِ کاراکترِ سپهرِ همهچيتمام، چشم خواننده را ميزند و با زدودن لايههاي مختلف شخصيتي، از عمق شخصيتپردازي او ميکاهد: «در خانه آرام و بانمکم، در کانون مسئول و درنده؛ و در دبيرستان، سياستمدار و موذي.»
داستان در قالب دو بخش روايت ميشود که اولي «پيش: باغبان دورهگرد» و دومي «پس: قايقران بيقرار» نام دارد و هر بخش، خود به قسمتهايي کوتاه تقسيم شده که عنواني مرتبط با موضوع آن صفحات را بر پيشاني دارد. داستان از اولين جمله در بازگشت به گذشته است که آغاز ميشود: «سالهاي بسيار -اما نه آنقدرها- دور...» و اين روالي است که در ادامه داستان نيز پي گرفته ميشود تا سپهرِ جوان پس از روايت آنچه از دوره نوجواني بر او و در او گذشته است به زمانِ حالِ داستان خود برسد و داستان به شکلي که ميتوان آن را عجولانه توصيف کرد، پايان گيرد. برخلاف پايانبندي، گشايشِ داستان بروزي دلالتمند و کارکردگرايانه دارد و به روايت سوءقصدي ميپردازد که در جريان يک مسافرت خانوادگي از سوي دوستان به جان سپهر و خانوادهاش صورت ميگيرد. پيامدهاي اين تروماي روحي را نه به صورت حاد (PTSD) بلکه به شکلي پوشيده ميتوان در ادامه داستان سراغ گرفت و از همين روست که ميتوان از ديدگاه نقد روانکاوانه، نگاه دقيقتري به آن داشت: «شايد ديوانه باشم، اما چطور ميتوانم واقعا سروسامان بگيرم، وقتي بيشک همين دو ساعت پيش بود که پاي بابا را چسبيده بودم و اشکي مهيب در چشمان مهگرفتهام حلقه زده بود؟ داشتم او را در آسمانها از دست ميدادم...»
«شاهراه» نهفقط در متن خود واجد شبکهاي از روابط درونمتني است، بلکه به صورت پيوسته در حال گفتوگو با فرهنگ سياسي، اجتماعي و هنري طبقه متوسطِ معاصر خود است؛ يعني همان طبقهاي که در فضاي انديشگي وزني ندارد، ولي يکي از عوامل تعيينکننده در حرکات ريز و درشت اجتماعي است: «او دروازه عبور به نيمه زيرزميني شهر است و من سانچوپانزاي ماجراجو. تقليد از او تقليد از بتمنهاي شهري است يا ژوکرها؟» همين وضعيت است که شبکهاي گسترده از روابط بينامتني و فرامتني را در تاروپود داستان قرار داده که به فراخور موقعيت، کارکردهاي متفاوتي يافتهاند؛ گاهي به نويسنده ياري رساندهاند که معناي مدنظرش را در قالب کلامي کوتاهتر به خواننده انتقال دهد، گاهي توانسته از طريق آنها فخر بفروشد و گاهي، مثلا آنجا که مي شصتوهشت (1968 ميلادي) تبديل ميشود به مي شيشوهشت، کمک کرده تا سپهر زمينههاي متنوعتري براي شوخيکردن و خنديدن به ريش ديگران در داستان داشته باشد. با اين همه، بينامتنيت در اين رمان به شکلي بروز يافته است که نهفقط احتمال عدم آشنايي خواننده با مفاهيمِ مورد اشاره، خللي در تداوم ارتباط او با داستان ايجاد نميکند بلکه ميتواند محرک خواننده براي گشايشِ بابِ آشنايي با اين اصطلاحات و مفاهيم هم باشد. در ميان دقتورزيهايي از اين دست، افسوسي که باقي ميماند بيدقتي نويسنده يا شايد ويراستار در تعريف دو مفهوم ساده و پيشپاافتادهِ استقرا و استنتاج در منطق قديم است: «اگر در استقرا از کل به جزء ميروي و گزارهاي را اثبات ميکني و در استنتاج از جزء به کل، در اين شيوه [شيوه سوم] اساسا...» نويسنده همچنين، در بسياري از صفحات رمانِ کموبيش قطور «شاهراه» در حال نزديکشدن به جستار و شرح حال يا در بياني کليتر، تجربهنويسي است. اين قرابت را ميتوان پيشدرآمدي بر ميلکردنِ نويسنده به مقوله ناداستان توصيف کرد که ردپاي آن در فعاليتهاي بعدي او نيز قابل پيگيري است.
نويسنده در سراسر رمان «شاهراه» رويکردي پايدار به زبان دارد و اين ويژگي کموبيش در ساير مولفههاي داستان هم به چشم ميآيد؛ تاجاييکه ميتوان آن را برگ برندهِ نويسنده در اين رمان توصيف کرد. اين ويژگي به نويسنده امکان داده با وجود يک راوي پرحرف که خود معتقد است پرش ذهني را از پدر به ارث برده و با متني سرشار از جملات معترضه که گاهي دربردارنده توضيحات تکميلي است و گاهي فلسفهبافي و گاهي مزهپرانيِ همان راوي پرحرف، و در عينِ لفظپردازيها و زبانآوريهاي گاه و بيگاه، همچنان قادر باشد که خواننده را تا پايان اين رمان سيصدوبيست صفحهاي همراه خود نگه دارد و با ايجاد و تثبيت مولفههايي پايدار، اتمسفر خاص خود را در هواي داستان جاري کند.