بستن
کد خبر: ۱۰۰۰۰۴۲

بازی خدایان

بازی خدایان
اکرم موسوی مترجم

«مجوس» در سال 1965 منتشر شد و موجب شهرت جهاني جان فاولز شد؛ آنطور که فايننشال‌تايمز در‌‌ وصف آن گفته ‌است: «اين اثر نمونه‌‌ باشکوه و استواري از داستان‌هاي رازآلود است... گويي براي خلق آن بزرگاني چون مارکي دو‌ساد، آ. اي. ويت، سِر جيمز فريزر، گئورگ گورجيف، مادام بلاواتسکي، يونگ، آليستر کراولي و فرانتس کافکا گرد آمده ‌‌باشند.»

«مجوس» از زبان شخصي به نام نيکلاس اورفه روايت‌ مي‌شود؛ دانشجوي فارغ‌التحصيل آکسفورد که از اسم دهان‌پرکن آن چيزي جز يک مدرک شاگرد سومي و توهم شاعري دستگيرش نشده ‌است؛ او نه کس‌وکاري ‌دارد- خانواده‌اش همه در سقوط هواپيما کشته ‌شده‌اند- و نه برنامه‌اي براي آينده. داستان در اوايل دهه‌ پنجاه ميلادي اتفاق‌ مي‌افتد؛ زماني که نيکلاس هنوز کاروبار درست و درماني ندارد؛ چندي اينجا و آنجا به معلمي مي‌پردازد؛ سپس در مدرسه‌‌اي در يکي از جزاير پرت‌ و دورافتاده‌‌ يونان شغلي براي خود دست‌وپا‌ مي‌کند. قبل از اينکه راهي اين ناکجا‌آباد شود با اليسون-دختري استراليايي- آشنا‌‌ مي‌شود. دختر کم‌وبيش درگير رابطه‌ قبلي با نامزدش ‌است، ولي دست آخر نيکلاس دلش را مي‌ربايد- هرچند هيچ‌يک در اين رابطه آنطور که بايد متعهد نيستند: اليسون مهماندار هواپيما مي‌شود و از اينجا به بعد مي‌‌توان گفت تا حدودي راهشان از هم جدا‌ مي‌شود؛ البته با حسي آميخته از غم و شادي در دل هر دو.

خيلي طول‌ نمي‌کشد که نيکلاس سراغ شغل جديدش به جزيره ‌مي‌رود. ولي انگار زياد با وظايف معلمي‌ و کار در مدرسه آشنا نيست. از طرفي جزيره‌ فراکسوس به معناي واقعي کلمه دورافتاده و حوصله‌سربر است- يکي از کارکنان مدرسه قبل از رفتنش به نيکلاس هشدار‌ داده بود که: «ببين! يک چيزي مي‌گويم يک چيزي مي‌شنوي...! اين جزيره راستي‌راستي پرت است.» و حالا اين را با چشم خودش مي‌ديد- زندگي‌ نيکلاس در اين جزيره ملال‌آور و نااميد‌کننده است؛ طوري که انگار «از واقعيات زمانه دورافتاده يا تبعيد شده ‌است‌.»

اما به‌نظر وقتي نيکلاس سر راه يکي از عجايب جزيره يعني موريس کنخيس که شهردار ايالت دورافتاده‌ بوراني‌ است قرار مي‌گيرد اوضاع سروساماني ‌مي‌يابد. او کسي است که نيکلاس جوان را به خانه‌ و خلوت‌ خود راه‌ مي‌دهد. نيکلاس هنوز خبر ندارد که در اين جزيره تا چه حد ممکن‌ است واقعيات برعکس آنچه جلوه ‌مي‌کنند باشند.

شرايط حال و گذشته‌ کنخيس مرموز است و مرموز هم باقي‌ مي‌ماند. ظاهرا در گرماگرم جنگ و اشغال آلمان‌ها بوده که به مقام شهرداري مي‌رسد‌‌ و درست همين‌ بخش از قضيه مشکوک به‌نظر ‌مي‌رسد؛ شايد با آلمان‌ها همدست بوده است‌. از طرفي مردم جزيره هم به سوالات نيکلاس جواب‌هاي سربالا مي‌دهند. خود کنخيس هم همين‌طور؛ به سوالات نيکلاس از زندگي‌اش يا هرچيز ديگري پاسخ درستي ‌نمي‌دهد. اگر هم ‌مي‌دهد بعد کاشف به عمل مي‌آيد که واقعيت نداشته و از خودش داستان ‌سرهم ‌کرده ‌است. کنخيس شخصيت مسحورکننده‌اي دارد و قطعا از هرچيز ديگري در جزيره کنجکاوي‌برانگيزتر است‌؛ صاحب تحصيلات عالي است، کلکسيون مجهزي از آثار هنري دارد و رفتارش صميمانه‌ است؛ پس تعجبي ندارد نيکلاس اسير دامش ‌شود. صحبتي که نيکلاس در آخر با يکي ديگر از شخصيت‌هاي داستان دارد احساسات کلي او نسبت به کنخيس را، همان کسي که خودش را اسير آن يافته براي خواننده روشن ‌مي‌کند. خواننده در ذهن خود مي‌گويد: «يک کلمه‌اش را هم باورنمي‌کنم ولي بقيه‌اش را مي‌خوانم.»

کنخيس صاحب کتابخانه‌ بزرگي است. او اولين‌بار که نيکلاس کتابخانه را مي‌بيند به او مي‌گويد بايد حتما کتاب داستاني را در قفسه‌‌هاي کتابخانه بيابد. تمام کتابخانه را زيرورو مي‌کند و مي‌گويد: «يک روز تمام طول ‌مي‌کشد تا پيدايش‌ کنم.» کمي بعد حرفش را از سر مي‌گيرد: «اين رمان که دنبالش هستم ديگر اثري هنري نيست.» درحالي‌که درواقع فقط دارد داستان‌ مي‌بافد. او در ابتدا ادعا‌ مي‌کند موجودي فراطبيعي است، ولي خودش را بيش از اينها مي‌پندارد. عنوان رمان به سرشت واقعي کنخيس اشاره‌ دارد- «ورقي بين ورق‌هاي کارت‌بازي وجود‌ دارد که به ‌آن مجوس مي‌گويند؛ يعني جادوگر... ساحره»- اما حتي عنوان رمان هم به‌خوبي گوياي سرشت واقعي او نيست؛ چون همانطور که نيکلاس نهايتا متوجه ‌مي‌شود کنخيس به چيزي کمتر از خدابودن راضي نيست.

کنخيس در حضور نيکلاس نمايشي واقعي به‌روي صحنه ‌مي‌آوردـ نه‌تنها آن را به روي صحنه‌ مي‌آورد بلکه براي نيکلاس هم نقشي در نظر گرفته و او را هم در آن شرکت ‌مي‌دهد. منتها نيکلاس از نقشش در اين بازي خبر ندارد؛ کمي بعد پي‌مي‌برد عروسک خيمه‌شب بازي کنخيس شده، ولي به «چه علت و به چه هدفي؟» نمي‌داند. کنخيس به او مي‌گويد: «لازم نيست چيزي را باور‌کني. فقط وانمود ‌کن باور کردي. اينطوري همه‌چيز راحت‌تر پيش‌ مي‌رود.»

ولي در اين جزيره قرار نيست چيزي راحت پيش برود. کمي‌ بعد بالاخره بعضي از ماجراهاي پشت‌پرده آشکار مي‌شوند- حالا ديگر نيکلاس فکر ‌مي‌کند انگار همين لورفتن‌ هم بخشي از نقشه‌هاي کنخيس بوده...- اما همين که نيکلاس گمان‌‌ مي‌کند از چيزي سردرآورده بار ديگر رودست‌ مي‌خورد و باز همه‌چيز در ابهام فرومي‌رود.

در اين بازي دختري هم حضور دارد که نهايتا کنخيس او را ‌روي صحنه آورده، ولي هويتش را ‌فاش‌ نمي‌کند. آيا او بازيگر است؟ يا بيماري اسکيزوفرنيک، حساس، زخم‌خورده يا شايد هم خطرناک؟ يا همانطور که گاه خود دختر مي‌گويد طعمه‌‌ ديگري در دام کنخيس است؟ نيکلاس مي‌داند چه چيز را باورکند؛ درعوض انگار کنخيس هم هميشه مي‌داند چطور او را غافلگير کند.

در اين بخش از داستان باز به اليسون برمي‌خوريم که کاملا از داستان حذف‌ نشده‌ بود. او هم وارد اين بازي مي‌شود - و با نيکولاس (و البته با خواننده‌) سردرگم همراه ‌مي‌شود تا بفهمد نمايشي که کنخيس به‌پا‌کرده قرار است تا کجا پيش رود و تا چه اندازه زيرکانه است.

کنخيس به طراحي زيرکانه‌ نمايشش‌‌ و اجراي معرکه‌ آن مي‌بالد (ولي هنوز هم چيزي از محتواي آن بروز‌نمي‌دهد)- نهايتا نيکلاس پي ‌مي‌برد مورد سوءاستفاده قرارگرفته، ولي «چطور يا به چه منظور»اش را نمي‌داند؛ چراکه اگر مي‌دانست داستان به پايان مي‌رسيد-يک چشمه از موفقيت‌هاي فاولز در رمان «مجوس» اين است که مي‌داند چطور مدام خواننده را با چرخش‌هاي داستاني يکي پس از ديگري غافلگير ‌کند.

کنخيس سرگذشت طولاني‌اش را براي نيکلاس شرح ‌مي‌دهد؛ سرگذشتي شامل وقايع ناگوار جزيره در زمان اشغال آلمان‌ها. حتي وقتي اين اطلاعات دستگير نيکلاس مي‌شود باز هم به‌نظر گذشته‌ کنخيس همان چيزي که مي‌گويد نيست. نمي‌شود گفت او به‌معناي واقعي کلمه شياد است، ولي کوچکترين شباهتي هم به کسي که ادعا مي‌کرد بوده ندارد. نيکلاس درمي‌يابد اعتماد‌کردن به حرف‌هاي کنخيس اشتباه بوده- شخصيت ديگري در داستان گفته بود هر حرفي که او مي‌زند احتمالا «باز هم يک حقه‌ ديگر‌ يا ردگم‌کردن‌ است»- اما واقعيات مسلمي هم وجود دارند که نيکلاس مي‌خواهد آنها را باور‌کند؛ واقعيات مسلمي که اگر بخواهد دريافتش از واقعيت اطرافش فرونريزد مجبور است باورشان‌ کند.

رمان «مجوس» حقيقتا بازي زيرکانه‌اي در دل خود دارد- و به لطف همين زيرکانه‌بودن بيش از حد و مضحک است که موفقيتي نسبي به دست ‌آورده ‌است. درست همان‌ وقت که خواننده گمان ‌مي‌کند جايي براي چرخش و غافلگيري ديگري در داستان وجود ندارد، بار ديگر زندگي نيکلاس زيرورو مي‌شود؛ بيشترشان واقعا مضحکند، اما وسوسه‌انگيز هم هستند.

فاولز هم به‌نوبه‌ خود وراي بازي با نيکلاس داستان خوبي براي گفتن دارد: در تمام اين نمايش‌هاي جورواجور که نيکلاس درگير آنها است شخصيت فريبنده و مسحورکننده‌ داستان کنخيس است؛ خرده‌داستان‌هاي‌ شخصيت‌هاي مختلف در گوشه‌وکنار رمان اغلب به‌خوبي بازگو مي‌شوند؛ در قسمت‌هايي از رمان به‌نظر مي‌رسد داستان طولاني ‌شده و راه به جايي نمي‌برد، اما فاولز سر بزنگاه همه‌چيز را زير‌ورو مي‌کند و خواننده را در شگفتي فرومي‌برد. بي‌شک «مجوس» رمان عجيبي است و جذابيت عجيبي هم دارد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار