از سلمان ساوجي تا مهدي مظفريساوجي، تقريبا نزديک به هفت قرن فاصله است؛ اگرچه نخست فاصلهاي بس دور و دراز مينُماياند، اما شعر اين دوريِ دلپذير را نزديک کرده است. انگار همين دقيقه اکنون. مثل بغضي هزار ساله که در گلوي من و توست، راه هزار ساله را پيموده، آمده تا اينجا، بي که بترکد. آمد تا گلوگاه من، تا گلوگاه ما. ما را به هم نزديک کرده. صدا شد، و برآمد. از قرن هشتم سراسيمه رسيد به گوشهاي من. از ساوه رسيد:
اي به هم بر زده زلف تو سراسر کارم
من چو موي تواَم آشفته، فرونگذارم
و فروماند، جهان در کار من و ما فروماند. تنهايي ماند و انسان و سر در خويشي. کلمه بود که ماند. پُر کرد. آن فاصله را انباشت. من پشت ديوار فاصله ايستاده بودم از دور به انتظار، محکوم به جبر جبارگونه تاريخ، که ناگاه طنين صدايي سوزناک را دوباره از همان جغرافيا در گوشهاي خود شنيدم بغضآلود. اينبار نزديکتر به من، به زمزمه و نجوا درآمد:
سحر نديد که نوميد برد سر در خويش
پرندهاي که فروريخت بال و پر در خويش
اي گُر گرفته در گلوي من
اي شعله افتاده در بودن
بر شانهات سر مينهم هر دم
اي تکيهگاه بغضهاي من
و ديگر بار حکايت از فروريختن بود. استيصال تاريخي ملتي که سر در خويش نگه داشته شد، نگه داشته ميشود باري. تلاقي اين دو صدا برآيند درک و احساسي توامان را در ذهن و زبان شنوا پديد ميآورد که همانا «لذت» ادبي است که در اين قرن وحشت و دلهره و اضطرابي که براي انسان پديد آمده است، مرهمي ميشود بر آن زخمهاي ناسور. دردي لذتجويانه که از ساحتي نوستالوژيک برخوردار است در نگاه مظفري ساوجي. پس درک اين لذت ملجايي امن است در جغرافياي شعر. حالا تو بگو از قرن سوم هجري يا هشتم و يا همين دقيقه که باران دارد حکايت ما را ميباراند:
ابري است اين شبها دل و جانم سراپا
باران ببارانم ببارانم سراپا
مظفري ساوجي شاعر حکايتها است. حکايت سراپا اندوهبار و غمانگيز در گذر ساليان مديد، حکايت مردماني گرفتار در چنبره تقدير روزگار، با روحيهاي ساده و صميمي، بيپيرايه؛ اين را تقريبا همه شعرهايش به ما ميگويند، چه آنجا که از نخستين تجربهها تا دفتر «آينههاي رنگپريده»، صرفا و اساسا در پي سر برآوردن و خودي نشاندادن در کارزار شعر بر ميخيزد، که به تاسي و تاثير و گاه تقليد از شاملو و اخوان به تجربهاندوزي مشغول است، و البته بااقتدار، با تمايل به سمت زبان مطنطن و حماسي، اما از پسِ همين تجربههاي دستورزانه است که بعدها نويد برونرفت از وضعيت گذار به ثباتي فردي در حوزه زبان و البته تفکر ادبي به خواننده ميدهد:
وآن نابرادر، نک
در جانپناه تک درختي پير
استاده است آرام
با غنج و قند شادخواريهاي دل خاموش
سرمست ميخندد به زير لب
اما
ديري نميپايد...
و چه آنجا که در دفترهاي تا به امروز و تازهها، به يک فضاي ساده در بيان مفاهيم شعري دست پيدا ميکند. در اين دگرديسي، که پيداست به جهت آشنايي و شناخت جريانات شعري و زبان مولوف در شعر دهه هفتاد پديد آمده، هرچند در برخي از شاعران که با دستاوردهايي به همراه بوده، اما حقيقت اين است که مخاطب جدي را از شعر اصيل پس راند، شناخت بههنگام از اين عدم امکان درست شعر، موجب شد همگام با رواج سادهنويسي در آغاز دهه هشتاد، پا در اين راه تازه بگذارد و زيست جهان شاعرانه خود را شکل دهد. با اين اميد که اين جريان نيز به ورطه استيصال در نغلتد ـ شکليابي جريان سادهنويسي در شعرهاي مظفري ساوجي بر بنيان ايجاد فضا در شعر استوار است، ـ نه آن گونه که در شعر بسياري ديگران، که به باري بههرجهت هرچهنويسي و زيروروي همنويسي، از آن منشا سادگيِ معاصر پس از سهراب و فروغ دور افتاد، از آن منشا اصيل منظورم ـ او چارچوب اين فضا را با مفاهيم انتزاعي شکل ميدهد. مفاهيمي نظير مرگ، تاريکي، تنهايي و اندوه که تلاش ميشود با عناصر عيني به حوزه بياني شعر نزديک شوند. در نمايش چنين فضايي، فرمها گاها به خودي خود به فرمهايي بسته متمايل ميشوند، با وروديها و خروجيهاي معين. رهيافت شعرها نيز با وجود بهرهگيري از عناصر عيني، بيان همان مفاهيم ذهني و کلينگرند، اما درآميخته با غناي عاطفي:
جاي چشمهايم
در آينه خالي است
جاي لبهايم
موهايم
در آينه
خالي است
دستم را بالا ميآورم
لبهايي را لمس ميکند
گونههايي
چشمهايي
و موهايي را
که نيست
ميبينم
کسي در آينه
خالي است.
اما هنگامي که فرمها ساحتي عيني يا بهتر است بگويم تجسمي، پيدا ميکنند، آن مفهوم آشناي انتزاعي به «فرديت» دستيافته شاعر بدل ميشود. جهان برساخته خودش ميشود. جهاني مستقل از دريچهاي حتي کوچک رو به بيکراني فراخ. چند شعر بلند در کارنامه مظفري ساوجي مويد اين نظر است، و به باور من او ميبايد زين پس تمام نگاه شاعرانه خود را معطوف به اين دست فرمها و تجربهها سازد. شعرهاي «فوبيا»، «سردخانه»، «عليه برگها»، «دقيقتر از اورشليم»، «اسم ديگر تاريکي» از اين دست شعرها هستند:
تا باور کنم اين خاک را
تا سنگ را بشکافم
تا بر سر شکوفه
خار را بنشانم
روحم را
چون بذرهاي گلي ناگزير
ميپاشم در شعر
تا فراموش نکند انسان
که از نسل خاک نيست
و در سينهاش
ميتپد سنگ.
هنگامي که شعرها به بيان روايي درميآيند، فضاي روايت فضايي حسرتبار است، آنجا که حرف از بهار و گلها و گلدانهاست؛ آنجا که زندگي محور نگاه آدمي است؛ آنجا نيز حسرتي عميق از نهاد برميآيد؛ حسرتي توام با نوميدي در نرسيدن، حسرت در نگاه و زبان:
از باد
چند شاخه شکسته بهجا خواهد ماند
از آتش
خاطرههايي سرگردان
از آب
ردپايي خشک به جا خواهد ماند
و از خاک
چند تکه استخوان و
بقاياي زندگي.
ترديدي نيست حسرت و حرمان موجود در شعرهاي مظفري، همان حسرت تاريخي ملتي است که در گذار زندگي محکوم به ازدستدادن شد. و اينگونه است که شعرها ساحتي نمادين پيدا ميکنند. و نمادها، نمادهاي شناختهشدهاند. نمادهاي مالوفاند. در زندگي روزمره انسان حضور داشته و دارند:
اگر اين پنجره نبود
چه کسي با من حرف ميزد
از تاريکي
به اين روشني.
اساسا وجه مهم در آثار مظفريساوجي ساختار مفهومي شعرهاست. اين بنيان است که مرکزيت شعرها را شکل ميدهد. اين نوع نگاه صرفا به مفهوم در شعرهاي دهه هشتاد و نود با فاصلهگرفتن از تئوريهاي نيما در شکليابي اثر ادبي و البته توجه بر نگاه کليگرايانه به موضوعات پديد آمده است. اما آنچه به باور من، نياز شعر امروز ماست، توجه به جسميت زباني و نمايش امر ذهني است. اين آن حلقه گمشده پس شعر نيماست که چندان توجهي به آن صورت نميگيرد. شعرهايي نظير «اجاق»، «ققنوس»، و «چراغ» نماينده چنين پرداختهايي هستند. از اين رو، هيچ راهي بهجز توجه بر مفاهيم کلي نيست، اگرچه گاه با شخصيترين و روزمرهترين واژگان بيان ميشوند. اما بيان آن امر ذهني به ايجاد فرمي ذهني ميانجامد، حال آنکه اساسا تکيه و تاکيد ميبايد بر نزديکشدن يا نزديککردن امر ذهني به ايجاد فرم عيني و قابل تجسم باشد. اين قابليت تجسمي را «موضوع اثر ادبي» مشخص ميکند:
در تقلايي رنگين
هر لحظه
شکل عوض ميکنند
براي تصرف ما
فکرهاي تازهاي در سر دارند
اشيا
زندگي
عميقا در سطح
جريان دارد
سطح
عميقا در زندگي
آن سوتر عدهاي
در تلاشند
گودالي را که مرگ
حفر کرده
پر کنند.
با اينهمه، شعرهاي مظفري ساوجي شناسامه اوست. برگ هويت «مني» متکثر در يکايک مردمان سرزمينش. «مني» امتداديافته تا آن سوي زمين، تا فراسوي قرنها. مني تکامليافته در «فرديتي» که به سمبوليست ميانجامد. بغضي فروخورده است که نميشود آن را به کسي گفت. خود ميافتد. ميافتد در جان آدمي و ميشکند آهستهآهسته:
بعضي بغضها نميشکنند
آرام آرام
حل ميشوند در آدم
و تهنشين ميشوند
در او
بعضي بغضها با آدم
همان کاري را ميکنند
که زنگ با آينه
موريانه با چوب
کرمها با ايوب...