بستن

کدام آدم تنگ‌نظری می‌خواهد که هنرمند به یک‌سری قوانین پایبند باشد؟

کدام آدم تنگ‌نظری 
می‌خواهد که هنرمند 
به یک‌سری قوانین 
پایبند باشد؟
فرشید معرفت مترجم /. آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: از دیو اگرز (1970 - بوستون) به‌عنوان یکی از نویسنده‌ها و چهره‌های برجسته معاصر آمریکا یاد می‌شود؛ آنطورکه مجله تایم در سال 2005 از او به‌عنوان یکی از 100 چهره تاثیرگذار دنیا نام برد. نویسنده‌ای که در طول حیات بیست‌ساله حرفه‌ای‌اش (از 2000 تا 2020) در ادبیات داستانی موفقیت‌های بی‌شماری نصیبش شده، از جمله: نامزدی جایزه پولیتزر برای کتاب «اثری غم‌انگیز از نبوغی بهت‌‌آور» (2002) و انتخاب آن به عنوان کتاب سال تایم، واشنگتن‌پُست، لس‌آنجلس‌تایمز و نیویورک‌تایمز؛ نامزدی نهایی جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا و دریافت جایزه کتاب سالُن، کتاب ملی و جایزه مدیسی فرانسه برای کتاب «چه چیزی است» (2006) و نامزدی جایزه ایمپک دابلین برای «زبانه‌های خشم» (2016)؛ دریافت جایزه لس‌آنجلس‌تایمز، کتاب سال آمریکا و جایزه صلح دیتون برای کتاب «زیتون» (2009)؛ بیش از ده اثر دیو اگرز به فارسی منتشر شده، که «حالا می‌بینید چه سرعتی داریم؟» (ترجمه پژمان تهرانیان، نشر برج) و «زبانه‌های خشم» (ترجمه زروان بختیار، نشر کتابسرای نیک) آخرین آثاری است که از این نویسنده آمریکایی به فارسی منتشر شده. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با دیو اگرز درباره سردبیری در نشریه ادبی «مک‌سویینیز»، نشریات و منتقدان ادبی و وضعیت ادبیات در جهان امروز است.

يکي از جذاب‌ترين جنبه‌هاي «اثري غم‌انگيز از نبوغي بهت‌آور» فضاي خودکوچک‌بين آن است. مثلا در پيش‌گفتار، فهرستي از تمام نماد‌گرايي‌ها با جزئياتشان ذکر شده. از يک ديدگاه، اين مورد به طرز قابل توجهي ارزش زحمتي را که براي نوشتن اين اثر کشيديد کم مي‌کند و به نحوي آن را به سطح بسيار اوليه‌اي مي‌رساند. اما از سوي ديگر نشان مي‌دهد اين کتاب چقدر از آنچه در فهرست به نظر مي‌آيد پيچيده‌تر است. اين اثر دقيقا به اين دليل مورد انتقاد است که با ظاهر خودکوچک‌بينش، خود را بزرگ‌ نيز مي‌بيند. نظرتان راجع به اين موارد و به‌طورکلي رابطه‌ نويسنده با متن چيست؟

هر کس اين کتاب را از جنبه‌ خودبزرگ‌بيني آن نقد کرده، اعتراف مي‌کنم چنين نقدي تا‌به‌حال نخواندم. درواقع فقط نقد خودم را تکرار کرده و به همين دليل بي‌ارزش است. براي نقد کار خودم خيلي وقت گذاشتم و تمام جهت‌گيري‌هاي منتقدان را پيش‌بيني کردم و در قسمت تشکر و قدرداني آوردم. بنابراين هيچ شک و شبهه يا نظري غافلگيرم نکرده است. علاوه بر اينکه در نوشتن اين کتاب سخت‌گيرتر از هميشه بودم.

مشتاقم بدانم وقتي اين اثر را مي‌نوشتيد چه کتابي مي‌خوانديد: سبک شما به سبک زندگي‌نامه‌نويس‌هاي معمول نيست. مشابهت‌هايي بين نوشته‌هاي شما و ديويد فاستر والاس ذکر شده است. با احتساب نوشته‌هايتان در مجله مک‌سويينيز، آنها را به سبک لورنس وِشلر و پاول ماليشِوسکي (و ديگر آثاري که در مجله‌ بفلر) نسبت داده‌اند. هرچند ممکن است مشابهت‌هاي بسيار بيشتري بين کارهاي غيرادبي شما و فراداستان‌هاي کلاسيک آمريکايي يافت شود؛ مانند گفت‌وگوها در آثار دونالد بارتلمي، نوع روايت در آثار جان بارت يا شرح کاراکترها در آثار توماس پينچون. تا چه حد سبک خودتان را متاثر از کارهاي ديگران مي‌دانيد؟

هيچ زندگينامه‌اي تا قبل از نوشتن اين کتاب نخوانده بودم و احتمالا به همين دليل شبيه آنها نيست. واقعا هيچ‌چيز مخرب‌تر از اين نيست که قبل از نوشتن در يک ژانر از آن زيادي بخواني. اما وقتي مشغول نوشتن کتاب بودم، «خاطرات دختربچه‌ کاتوليک» اثر ماري مک‌کارتي را مي‌خواندم که انصافا فرم شگفت‌انگيزي داشت؛ چون دروغ‌ها در اين متن غيرادبي جذاب زياد به چشم نمي‌خورند. سواي آن، بيشتر از آثار کساني تاثير گرفتم که در دانشگاه مطالعه‌ کردم. همانند آثار ناباکوف، تام وولف، ونه‌گات، ديديون، لوري مور، گور ويدال و اسکار وايلد. والاس نيز هميشه تاثير اغراق‌آميزي داشته است که خودش هم تاييد مي‌کند ضمن اينکه مشابهت‌ها خيلي سطحي هستند. در مورد بارت، بارتلمي مطمئنم ولي درمورد پينچون نه.

اينکه تمامي کتاب‌هايتان به فروش برسد، خوب است يا بد؟ يا مهم نيست؟ چه چيز شما را در رابطه با استقبال از کتابتان غافلگير کرده؟ بازخوردهاي تندوتيز ديگران را نسبت به تبليغاتتان در رسانه‌ها چطور مي‌بينيد؟ به نظر اين بازخوردها مربوط به کتاب شما نيست و بيشتر در مورد خودتان است. مطلقا حسادت است؟ اشباع‌سازي رسانه‌ها است؟ تا چه حد اين مورد با بازخوردهاي تند رسانه‌هاي عامه‌پسند متفاوت است؟

درباره‌ «به فروش رسيدن تمامي کتاب‌هايم» بعدا توضيح مي‌دهم (پيوست را ببينيد.). اما از آن به اصطلاح بازخوردهاي تندوتيز خبر ندارم. از قبل انتظار چنين اتفاقي را داشتم، اما هنوز چيزي نديدم. اين خبر کجا بوده؟ البته دنبالش نگشتم اما اگر بازخورد تندوتيزي هم باشد، حتما خيلي جزيي يا بي‌سروصدا بوده چون تا حالا چنين چيزي به چشمم نخورده است.

منتقدان بزرگ ادبي با وجود چنين تبليغات گسترده‌ کتاب‌تان عقب نمي‌نشينند. اينجا در هاروارد رساله‌هاي زيادي پس از انتشار کتاب «شوخي بي‌پايان» اثر ديويد فاستر والاس نوشته شد. اين کتاب و کتاب شما به طريقي مشابه مورد اقبال قرار گرفتند. ديدگاهتان در مورد بحث اجتناب‌ناپذير انتقاد از کتابتان (اين مصاحبه...) چيست؟ جنبه‌ زيبايي‌شناختي مجله‌ مک‌سويينيز، اگر قابل وصف باشد، به‌نظر از آن دسته موارد است که لذت ناب خواندن داستان را در پي دارد. آيا نقد به بيراهه کشيده مي‌شود؟

بله، به‌نظرم بيشتر اوقات کاملا به بيراهه کشيده مي‌شود. ميل به انتقاد، که از لحن بسياري از سوالات تو هم مشخص است، يعني ميل به بدگماني، شک، تکه‌پاره‌کردن و بريدن مطلبي به منظور بررسي آن. البته اين کار در هنر کاملا اشتباه است. خودم کتاب‌ها را تکه‌پاره مي‌کردم، آثار هنري را هم تکه‌پاره مي‌کردم. چند سالي در سانفرانسيسکو منتقد هنر و کتاب بودم اما اصرارم بر انجام آن زاييده‌ تندي، سردرگمي و خشم بود، نه نياز واقعي براي کمک يا اصلاح چيزي. وقتي تکه‌اي از ماحصل هر نوع اثر هنري را برمي‌داريم يا به آن حمله مي‌کنيم، واقعا بايد انگيزه‌ خود را از اين عمل بدانيم. چه چيزي در هنر آنقدر ما را عصبي مي‌کند؟ آيا تکه‌پاره‌کردن اثري که هنرمندي خالقش بوده کار مفيدي است؟ اگر بخواهم ادعايي کنم، مي‌گويم چنين کاري واقعا مفيد نيست. تا آنجا که مي‌دانم در ميان بيش از 100 نقد و بررسي که از آنها باخبر بوده‌ام، کتابم تنها يک نظر منفي داشته است. همين نهايت خوش‌شانسي است، مخصوصا وقتي به کسي مثل والاس فکر کني که عده‌اي به او توهين کردند. عده‌اي که اکثرشان صبر کافي را که لازمه‌ آثار والاس است ندارند. اما بيشتر مواقع نقد در نقطه‌ مقابل لذت‌بردن از کتاب قرار دارد. براي لذت‌بردن از هنر بايد زمان، صبر و قلبي سخاوتمند داشت درصورتي‌که نقد اکثرا توسط افراد بي‌حوصله با عقايدي سفت و سخت صورت مي‌گيرد. بدترين منتقدان (تشبيه به کار مي‌برم) همانند شکارچيان پروانه هستند. آنها به ظاهر در جست‌وجوي زيبايي هستند و وقتي نزديکش مي‌شوند، آن را مي‌گيرند و مي‌کشند، بعد سوزني در شکمش فرو مي‌کنند، کالبدشکافي‌اش مي‌کنند و رويش برچسب مي‌زنند. به نظرم همه‌ اين مراحل مفيد و فرح‌بخش نيست. هرکس با عقل ناقص خود بي‌هيچ مشکل عاطفي يا تلخي يا حسودي مسائل را درک مي‌کند و آنچه را دوست دارد نمي‌کُشد. به‌جاي زنداني‌کردن، کشتن و چسباندن آن پروانه‌ لعنتي به او فرصت پرواز مي‌دهد و خيلي ساده اشاره مي‌کند و مي‌گويد: «آهاي مردم، به آن موجود زيبا نگاه کنيد.» و اميدوار مي‌ماند تا همه آن زيبايي را که خود ديده ببينند. همانطور که هيچ بچه‌اي آرزو نمي‌کند در آينده مأمور ماليات شود، هيچ‌کس هم نمي‌خواهد در بزرگسالي کالبدشکاف کينه‌توز کتاب‌ها شود. آيا منتقدان منصف و مفيد هم داريم؟ بله، البته داريم اما به‌طورکلي تنها بايد به نقدهايي اشخاصي اعتماد کرد که خود نويسنده‌ کتاب هستند. هرچه نويسنده موفق‌تر و پرافتخارتر باشد احتمال اينکه ديگر نويسنده‌ها را تخريب کند کمتر است. همين موضوع بيشتر ثابت مي‌کند که خاستگاه نقد جايي تاريک و نمور است. چه کسي سقوط ديگري را مي‌خواهد؟ آيا فرد عادي با زندگي و اهداف و کار خود جلوي زنده‌ماندن ديگران را مي‌گيرد؟ بله، همه مي‌دانيم واقعيت اين است.

آخرين سوالم مانند هيولايي چند سر است. آقاي اگرز مساله‌ اصلي اين است که آيا شما طرف آدم خوب‌ها هستيد يا آدم بدها. مطمئنا اينکه در هيچ شماره‌اي از مجله‌ مک‌سويينيز آگهي تبليغاتي وجود ندارد نشان‌دهنده‌ موفقيت کار قبلي شماست، اما بارها گفته‌ايد که آگهي‌هاي تبليغاتي زشت هستند. به همين سبک براي طراحي مجله نيز زياد دقت به خرج داده‌ايد و در چهارمين شماره مجله با انتشار مجله‌اي زيبا پا را از اين فراتر گذاشته‌ايد. همچنين فضايي را به بحث در مورد زيبايي‌شناسي کلي متون ادبي اختصاص داده‌ايد. آيا در به‌کارگيري اين تکه‌پاره‌هاي زيبايي‌شناسي از سياست خاصي پيروي مي‌کنيد؟ داستان هولناک جورج ساندرز در چهارمين شماره‌ مجله که وحشتناک‌ترين داستان تا به امروز بوده، تمايز روشني را ميان جنبه‌هاي غيرانساني شغل‌هاي مدرن و انگيزه‌هاي انساني که در اين ميان باقي مانده‌اند، بيان مي‌کند. همچنين ساندرز در برابر دانستن بخش غيرانساني قتل با قتل‌عام‌هاي سازمان‌يافته موضع مشخصي دارد. اگر اميدوارانه نگاه کنم، احساسم اين است که مک‌سويينيز سعي دارد فضاي انساني را در فرهنگ‌مان برقرار سازد و اگر در لحظات تاريک خودکشي باشم، فکر مي‌کنم اين مجله با بحث زيبايي و زيبايي‌شناسي فقط فروشش را مي‌خواهد بيشتر کند. به نظرتان کدام درست است؟ و اگر قرار است فضايي انساني برقرار شود، فکر مي‌کنيد چرا اين کار بايد در بستر زيبايي‌شناختي انجام شود؟ و اگر اين مساله کم‌وبيش به موضوع مرتبط است، مي‌توانيد بگوييد تا چه اندازه احساس مي‌کنيد مک‌سويينيز کاري جز تغيير طراحي جلد گلاسه‌اش نکرده؟

در اينجا مي‌خواهم به فروش زياد مجله به‌واسطه‌ بحث زيبايي و بخش زيبايي‌شناختي‌اش بپردازم. واقعا درباره چي داري حرف مي‌زني؟ اصول بازاريابي انبوه را در مورد از دست‌دادن سرمايه يک مجله‌ ادبي که در آپارتمانم توليد شده، به‌کار مي‌گيري؟ هيچ‌کس در اين مجله به‌دنبال فروش بالاي آن نيست. اگر هدفمان فروختن تعدادي مجله بود، پس چرا از همان اول به فکر چاپ يک مجله‌ ادبي افتاديم؟ و چرا آن را در ايسلند با تيراژ 12 هزار نسخه چاپ کرديم؟ خدايا! پسر تو بايد از تخريب و شک‌کردن به آدم‌هايي که کارشان تاييد شده است دست برداري. ببينم خودت اصلا کار کسي را قبول داري؟ مجله‌ بافلر هم ظاهر زيبايي دارد و تيراژش 20 هزارتاست. آيا تام فرانک و توني رابينز را در کنار هم مي‌گذارند؟ اعصابم را خورد کردي. بايد به من اعتماد کني، بايد به تام فرانک اعتماد کني، چون شخصيت مهمي است. اگر فردا روزي تام فرانک بخواهد در تبليغات ديسکاور کارد شرکت کند مثل چند سال پيش که کورت ونه‌گات به هر دليلي اين کار را کرد، باز بايد به او اطمينان کني و احترامش را نگه داري، چون در طول يک دهه کارهاي مهم انجام داده و حق نداري بگويي چه انگيزه‌اي يا چه نيازي داشته يا در چه وضعيت روحي درخواست برنامه‌ي ديسکاور را پذيرفته است. همين‌جا بهت نصيحتي مي‌کنم و به ديگر خوانندگان هم پيشنهاد مي‌دهم. چون آرزو داشتم وقتي همسن تو بودم کسي همچين نصيحتي را توي مخ من فرومي‌کرد. همان زمان آدمي بودم ابله‌تر، مغرورتر و بدگمان‌تر از تو. ابله‌ترين بودم. به نظرم همه يک روزي پول‌پرست بودند. هر باند موسيقي که بالاي 30 هزار آلبوم فروخته به‌دنبال پول بوده. هر نويسنده‌اي که در مجله‌هاي مد روز ظاهر شده به‌دنبال پول بوده. من کاملا از زيرکاردررو و کودن بودم و نمي‌فهميدم درباره‌ چه دارم حرف مي‌‌زنم. لعنت به من اگر نخواهم آن روزها برگردند، چون هيچي نمي‌دانستم، درست مثل تو که الان هيچي نمي‌داني. به همين راحتي نمي‌تواني بعد از يکي‌دوبار نااميدشدن از کار کسي که مخصوصا براي کارش احترام قائلي، آن‌هم خيلي سطحي قضاوت کني. محض رضاي خدا به عوضي‌هايي فکر کن که وقتي ديلن گيتار الکتريک زد به او پشت کردند. کدام احمق بي‌ارزشي ديلن جوداس را وقتي گيتارش را به آمپلي‌فاير وصل مي‌کرد صدا مي‌زد؟ کدام آدم تنگ‌نظري مي‌خواهد يک هنرمند به يک‌سري قوانين پايبند باشد و هميشه در چارچوبي که ما برايشان تعريف کرديم حرکت کند؟

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی