مغز انسانها از مغز پرندگان بزرگتر است. جايي زير چينهاي مغز حس منحصربهفرد دستيابي به مقصود جاي گرفته است. فکر ميکنيم براي زيستن بايد دليلي داشته باشيم. رمان بلندپروازانه «پرندهباز» نوشته ويلياموارتن درباره همين مقصود نوشته شده است. بِردي (پرندهباز) و اَل، قهرمانهاي رمان، به اين حقيقت نايل شدهاند که زندگي مسابقهاي است که بيش از يک نيمهاي که تا زمان مرگ وقت داريم ارزش بازيکردن دارد پس ذهنهايشان را به پرواز واميدارند.
رمان به منتقدان فرصتي براي خردهگرفتن نميدهد، اما نقدهايي هم که سراسر تمجيد باشند انگشتشمارند. «پرندهباز» تاکنون بهعنوان يک رمان کلاسيک مدرن مورد تحسين قرار گرفته، همچنين نشريه ويلجوويس آن را رمان سال معرفي کرده و نيويورکتايمز هم صفاتي نظير «مسحورکننده» و «تکاندهنده» را براي آن بهکار برده است.
براي منتقدان جوان مقتضي است بههر نحوي که شده کاستيهايي در رمان بيابند. چطور ميتوان کتابي راجع به پرندگان را «تکاندهنده» دانست؟ با وجود اين، هنوز هم ميتوان گفت وارتن اين رمان را با چيرهدستي خلق کرده و اشتباهات و کاستيهايش بسيار اندکاند. منتقدان فقط ميتوانند در ستايش اين کتاب دست به قلم شوند.
اَل و بِردي دوستان دوران کودکي هم هستند. هردو در يک زمان از خانواده جدا ميشوند و هردوي آنها از پسِ زندگيشان در محلهاي فقيرنشين در خارج از فيلادلفيا برميآيند. اَل پسري زمخت و اهل سيسيل است. پوستي گندمگون دارد و مشتاقانه بر آن است که مردي قوي و نيرومند شود. در ورزش سرآمد ديگران است و قبل از اينکه در جنگ جهاني دوم با شليک توپخانه صورتش را از دست بدهد با سردستههاي تشويقگران تيمها روابط خوبي داشت.
بِردي لاغر و استخواني است و هوش و فراست خاصي دارد. غيرعادي و عجيب است. ميآموزد که با کبوترها زندگي کند و براي خودش لباسي درست ميکند که او را به شکل پرندهها درآورد. بعد از اينکه با تمرين ياد ميگيرد چطور دستهايش را مثل پرندهها تکان دهد بالهايي هم براي خودش روي لباس طراحي ميکند. زبان قناريها را مطالعه ميکند و قبل از اينکه کاملا تسليم جنون پرندگي شود با قناري بامزهاي به نام «پِرتا» نرد عشق ميبازد و جوجههايي هم از او دارد.
پسرها قهرماني بهنام ريچارد هاليبورتون دارند. او پيامي از يک کشتي چيني درحال عبور از درياي چين برايشان ارسال کرده: «ايام خوشي را سپري ميکنم. کاش شما به جاي من اينجا بوديد.» تاکيد بر فرار است. فرار از والدين، مدرسه، جنگ، خودشان و درنهايت فرار از جنون. اَل ميآموزد که راه فرارش با زور بازو هموار نخواهد شد. او بايد از بِردي در اين راه براي بالزدن و رسيدن به آزادي پيروي کند. تخيل آنها را به سفري طولاني ميبرد. بهقول اَل، «دروغبافي بهعهده بِردي است و من با شاخوبرگدادن و شرح جزييات کارش را تکميل ميکنم تا همهچيز واقعيتر بهنظر برسد. عجب تعاملي!»
ما ميبينيم که بِردي عملا پرواز ميکند. باور ميکنيم که او ميتواند به زبان قناريها سخن بگويد و از سيستم زماني پرندهها سردربياورد. باور ميکنيم که او ميداند اوجگرفتن و پروازکردن بر فراز درختها چه حسي دارد. عشقي که پرتا، قناري زردرنگ با ابروهاي سبز، در دلش برميانگيزد و روياهايش درباره او را هم باور داريم. درنهايت ما پرندهبودن او را پذيرفتهايم.
او ميگويد: «اولينباري که پرواز کردم تجسم واقعي «زندهبودن» بود. هيچچيز از اطرافم عبور نميکرد. در هوايي متراکم ميزيستم. تا چشم کار ميکرد هوا بود. هيچچيزي که در مالکيت انسان باشد وجود نداشت که اين فضا را زايل کند. ميارزد همهچيز را رها کني و در اين فضا تنها باشي، زنده زنده.»
زماني که موقتا همراه اين فضا ميشويم تا از آن محظوظ شويم بر بدبيني و شکي که پسِ ذهنمان است هم سرپوش ميگذاريم. در بادِ موافقِ بِردي به پرواز درميآييم و در پيِ اَل و بِردي در ميان زنجيرهاي از وقايع و ماجراجوييهاي پسرانه دردناک و متاثرکننده و بعضا خندهدار گام برميداريم. وقتي که اَل سربازهاي آلماني را به مبارزه ميطلبد ما هم با او خود را از ميان مينها و گلولههاي توپخانه کنار ميکشيم. در طول مسير اَل متوجه ميشود که عضلاتش نقابي است که پسربچهاي بيمناک اما بيغلوغش را پنهان ميکند. بِردي احساس پرندهبودنش را به چالش ميکشد و اجازه ميدهد اين حس به آرامي از وجودش رخت بربندد.
اَل و بِردي مکمل هم هستند. اَل محکم و استوار سخن ميگويد و داستان زندگيشان را مرحله به مرحله با شرح جزييات و ارجاعات روايت ميکند. لحن روايت بِردي متغير است، اما دقتش بيشتر است. راجع به پيشينه کُلُني پرندگانش سخن ميگويد و اينکه چگونه از پسربچهاي به پرنده تبديل ميشود.
سبک نويسندگي وارتن با شيبي ملايم، نهايتِ انسانيتِ دو پسربچه را به تصوير ميکشد. ساده و بيغلوغش مينويسد و کلماتش به پرندهباز اجازه پرواز ميدهد. سبک نوشتاري وارتن مبتکرانه و سرگرمکننده است مثلا درباره قناريها ميگويد: «آنها را در قفس انداختند چون آواز ميخواندند و اکنون آواز ميخوانند چون در قفس هستند.» يا درباره غذادادن به پرندهها ميگويد: «سعي ميکنم تصور کنم چگونه خواهد بود اگر يکي از آن پرندههاي غولپيکر بيايد و پنجههايش را به پنجره اتاقم بچسباند و برايم کمي چيپس و ساندويچ بياورد.»
نثر وارتن زماني که از خوابهاي بِردي مينويسد خيرهکننده است. در اين خوابها بِردي بر ترسش از زندانيشدن در قفس غلبه ميکند، قفسي با ميلههاي سيمي و تختههاي پنج در ده سانتيمتري از مرغدانيخودش. از آن پس زندگي بِردي با انتظار فرارسيدن شب سپري ميشود چون شبها ميتواند بخوابد و رويا ببيند. سرانجام زندگي واقعياش از روياهايش تآسي ميپذيرد و حس آسودگي پيامبرگونهاي به او دست ميدهد. او حتي در خوابهايش هم خواب ميبيند.
رمان «پرندهباز» ميتوانست کتابچه راهنمايي باشد براي کساني که به تماشاي پرندگان ميروند يا به آنها غذا ميدهند. وارتن کبوترها و قناريها را ميشناسد. در اين کتاب ميتوانيم راجع به پرها و چنگالها، نحوه غذاخوردن و دفع فضولات پرندهها و توليد مثل و مرگشان بياموزيم.
در ظاهر رماني غيرعقلاني بهنظر ميرسد، اما «پرندهباز» جوابي برايش دارد: «مهملاتي که مردم به آن متوسل ميشوند تا براي زندگي معنا و مفهومي بيابند پاياني ندارد... اما شايد ديوانهها آنهايي باشند که همهچيز را واضحتر ميبينند و راهي براي زندگي با آن مييابند.»
«پرندهباز» را در سه سطح ميتوان بررسي کرد: در يک سطح رماني است راجع به پسري بهنام بِردي که با دوستش اَل قبل از جنگ جهاني دوم در حومه فيلادلفيا زندگي ميکنند. بِردي واله و شيفته کبوترهاست. در دوران دبيرستان توجه اَل به دخترها جلب ميشود اما توجه بِردي از کبوترها به قناريها معطوف ميشود و يک مرغداني تمامعيار درست ميکند.
در سطح دوم علاقه و توجه بِردي به قناريها و عاداتشان، آوازخواندن و از همه مهمتر پروازشان است که روح و جان بِردي را به تسخير درميآورد: «ميدانم که ميخواهم دستکم بهقدر يک قناري پرواز کنم. لزومي ندارد به خوبي آنها پرواز کنم تنها کافي است که با کنترلکردن بازوهايم از جايي مرتفع به پايين سُر بخورم.»
در سطح سوم کتابي است درباره پسري که از هرنظر به پرنده تبديل ميشود و فقط از نظر جسماني هنوز انسان است. مانند پرندهها رفتارکردن، مانند آنها پروازکردن و درکُل شبيه يک پرندهبودن بيشتر و بيشتر از چشم بِردي ميافتد. روياي تکراري پرندهبودن در بيداري هم دست از سرش برنميدارد. رهايي محض... افتادن در دام عشق پِرتا، مادهاي جوان که حتي در خيالات هم گربهاي او را ميکشد. وارتن همهچيز را در قالبي تکاندهنده بيان ميکند: درست بعد از جنگ، اَل، يار غار بِردي، او را در بيمارستان رواني ارتش ملاقات ميکند. بِردي در اتاقي که درش قفل شده است بالاوپايين ميپرد و تمام تغييرات از زماني که پسربچهاي بود و به پرنده تبديل شد و بعد به مردي بدل گشت را در حافظهاش مرتب ميکند. بهنظر غيرممکن ميآيد. ما فقط قطره کوچکي از درياي اين قصه را براي شما روايت ميکنيم، اما اين کتاب اثري شگفتانگيز از هنر واقعي است. خيالات بِردي و اوج احساس يگانگياش با پرندهها، جستوجوي آزادي در صداي بِردي، آمال و آرزوهايش بهقدري برايمان واقعي جلوه ميکند که انگار خودمان به جاي او هستيم. ميکوشيم خودمان را به سمت پرندهشدن سوق دهيم.
اين رمان يک حکايت تمثيلي مثل «جاناتان، مرغ دريايي» نيست، نوعي روايت واقعگرايانه پيش روي ماست، روايتي خارج از عرف که عميقا به خودش باور دارد و کاملا موفق ميشود. بِردي پسري است که بهسادگي سعي دارد به ظرافتي غيرقابلوصف دست يابد که انسانها فاقد آن هستند. تاجاييکه ميتواند تلاش ميکند، تلاشي تمام وکمال و ژرف. اگر خواندن اين کتاب را از دست بدهيد يکي از بديعترين و منحصربهفردترين داستانها را از دست ميدهيد؛ يک داستان خارقالعاده که بهقول توني موريسون، از خواندنش بسيار لذت ميبريد.