بستن

سه زندگی؛ یک دروغ

سه زندگی؛ یک دروغ
آیلین غلامزاده مترجم

«آنجا رو که دل تو را مي خواند» به هريک از ما حقايق جهان‌شمول زندگي، عشق و هرآنچه در آنها نهفته است مي‌آموزاند و با تمام لحظات تلخ و شيرينش، نسل‌هايي که درونش گنجانده و اميدبخشي‌هايش جاي خود را در رمان‌هاي پرفروش باز کرده و آوازه جذبه و گيرايي‌اش درجهان زبانزد خاص و عام شد. اين رمان، نخست در ايتاليا انتشار يافت و برنده جايزه ادبي معتبر ايتاليا شد و فروشش فقط در ايتاليا قبل از آنکه صدر جدول کتاب‌هاي پرفروش در سراسر اروپا را از آن خود کند، از 800 هزار نسخه فراتر رفت (شش ماه در صدر پرفروش‌ها) و امروزه همه مخاطبان را در سراسر دنيا به وجد مي‌آورد. تا به امروز از اين کتاب حدود يک‌ونيم ميليون نسخه به فروش رسيده، به 18 زبان ترجمه شده، از جمله فارسي: ترجمه حامد فولادوند، در نشر شما.

همچنين توجه رسانه‌ها به اين نويسنده منزوي نيز جلب شده است. اين بانوي کم‌سن‌وسال که گويي قرار بود هميشه کودک بماند کيست؟ اثر قبلي تامارو که مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه درباره کودکان پريشان و پريشان‌کردن کودکان بود، فردريکو فليني را تحت‌تاثير قرار داد؛ به‌طوري‌که تامارو را «شخصيتي که از تئاتر عروسک‌ها بيرون پريده است» خواند: «زني بالغ که به دختري دوزاده ساله مي‌ماند، زني لاغر و استخواني که کاراته‌کار هم هست.» بند آغازين رمان، علت تمام اين جنجال‌ها را آشکار مي‌کند: «دو ماه است که رفته‌اي و دو ماه است جز کارتي که در آن خبر زنده‌بودنت را داده‌اي از تو بي‌خبرم. امروز صبح، زماني دراز برابر بوته گل سرخ تو بر جاي ايستادم...». راوي کتاب تامارو، پيرزني فرتوت است و داستان در قالب مجموعه‌اي از نامه‌هاست. نامه‌هايي که به نوه بي‌وفاي پيرزن در آمريکا نوشته شده بود، ولي هرگز فرستاده نشد. در متون ادبي، مادربزرگ ها معمولا نقش تاثيرگذاري ندارند، ولي لحن پيرزن در داستان بسيار گيرا و پرشور است. تراژدي نسلي‌اي که او روايت مي‌کند بسيار درهم‌پيچيده و تودرتو است که اين اثر را از ريسک انتخاب چنين شخصيتي به سلامت مي‌گذراند. پيرزني که خواننده اسمش را نمي‌داند ابدا علاقه‌اي به دخالت و فضولي ندارد. وقتي دخترش در غم فرورفته بود يا در مسير سرکشي و ياغي‌گري افتاده بود که دست آخر هم به مرگش ختم شد، هيچ دخالت نکرد با نوه دختري‌اش هم -که در ميان‌مدت دختر او شده بود - هنگامي چمدانش را جمع کرد و راهي آمريکا شد همين‌طور رفتار کرد. اما پشت خلق‌وخوي خودويرانگر و بي‌تفاوتش، نيروي سرکش ذهن و شخصيتش پنهان است. يک چشمه از آن، طغيانگري علني دربرابر مرگ تدريجي بود که حس مي‌کرد جامعه به او تحميل کرده: اين نقطه، شروع آن چيزي است که داستان مي‌خواهد به ما بگويد. استبداد گناه با استبداد اجتماعي جا‌به‌جا مي‌شود، آنطور که خودش مي‌نويسد: «از روزي که به‌دنيا آمدم فقط يک دروغ گفته‌ام، اما با همان يک دروغ سه زندگي را از بين بردم.» در آجرهاي اصلي ساختماني که تامارو در حال چيدن آن است چيزکي از تراژدي يوناني نيز وجود دارد: پيوندهاي خوني، گناه، جبر، شور و احساسات و مجازات‌هاي کورکورانه. او خاطرات کودکي دو راوي داستانش را شرح داده: وقتي داشت روي ميز ناهارخوري ايستاده بود و آهنگ مي‌خواند پدرش او را زده بود و يک‌بار هم گفته بود سگ محبوبش به خاطر اين مُرد که «از دست شوخي‌هايت ذله شده بود.»

تامارو، در خلق صحنه‌هايي که احساسات پرشور آن را قوي و پرمايه مي‌سازد، پراستعداد است؛ آن‌هم در بيان به ساده‌ترين زبان ممکن. اما گاهي پايان‌بندي‌هايش او را ناکام مي‌گذارد. براي هراسان و بي‌خبرسرزدن پيرزن به خوابگاه دانشگاهي دخترش سه صفحه‌اي قلم‌فرسايي کرده که پايان بي‌قوت و سست آن به اين نظر مي‌انجامد: «تمام زندگي و هر آن چيزي نزديک توست، به اين وابسته‌اند که جاده صاف و مستقيم را انتخاب کني يا جاده پرپيچ‌وخم را.»

رمان «آنجا رو که دل تو را مي‌خواند» مناسب حال‌وهواي کساني است که مي‌خواهند روح‌شان را با خواندن داستاني فريبنده و درعين‌حال ساده به پرواز درآورند: «دخترم، هربار که احساس کردي سردرگم هستي و نمي‌تواني تصميم بگيري، درخت‌ها را ياد کن، نحوه روييدن آنها را به‌خاطر بياور، يادت باشد درختي که شخا‌وبرگ زياد دارد، ولي ريشه‌هاي کم، براثر وزش يک باد ريشه‌کن مي‌شود... .»

نام کتاب: آنجا رو که دل تو را مي‌خواند

نويسنده: سوزانا تامارو

مترجم: حامد فولادوند

ناشر: شما

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی