شخصيتهاي اصلي رمانهاي استيون کينگ با همه نمونه انسانهاي بدخواه شکار شدهاند، از دلقک ديوساي رمانِ «اين» تا کابوي اهريمني راندال فلاگ در رمان «جانشين». اما هر اندازه که آن نمونههاي ماوراءطبيعي ميتوانند بد باشند، بيشتر شخصيتهاي آشفته داستاني کينگ در قدوقواره بشري هستند: نويسندهاي که هنر نويسندگياش متوقف شده در توهمي از شکوه به خشونت خانگي سُر ميخورد، دستياري که بهوسيله تخيل ديگران بهنقطهاي از جنون ميرسد، دختر جوان زورگويي که در اثرِ ظلم همنوعانش دست به آدمکُشي ميزند. ما ميتوانيم چيزي از خودمان را در اين شخصيتها ببينيم، و ميتوانيم تواناييِ شيطانيِ خودمان را در آنها تشخيص بدهيم.
رمان آخر کينگ، «موسسه»، به اين طبقهبندي دوم تعلق دارد، و به اندازه بهترين کارهاي او کاملا خوشتراش و جذاب است. هيچ ارواحي در آن وجود ندارد، نه خونآشامي، نه موجودات شيطاني دگرديسشدهاي يا مهاجماني از ديگر ابعاد که قصد داشته باشند بچههاي بيگناه را عذاب بدهند. بچههاي بيگناه در «موسسه» مورد اذيت قرار ميگيرند، اما کساني که آن کارها را انجام ميدهند خيلي شبيه به من و شما هستند.
داستان، با تيم جاميسون شروع ميشود، يک پليس قبلي (او مجبور به استعفا از اداره پليس ساراسوتاي فلوريدا ميشود، البته پس از ماجرايي که او به عنوان خرگوش «روب گلدبِرگ» از آن ياد ميکند) که سرنوشت او را به کاروليناي جنوبي ميکشاند، ماشينهاي بينراهي سوار ميشود، در شغلهاي غيرعادي کار ميکند تا سرانجام به شهر دوپراي وارد ميشود، يک شهر کوچک راهآهني با فروشگاههاي دربوداغان و يک مُتل فرسوده. او به يک شغل پايينِ نيمهرسمي بهعنوان پاسبان شب مشغول ميشود و ميفهمد که ترجيحا محل را دوست دارد. آن آخرين اخباري است که ما براي مدت زيادي در داستان از او ميشنويم، اما اين چهل صفحه اول از «موسسه» که سطح پايين و آرام است و يک بيريايي و ترسيم متقاعدکننده عميقا بينظيرِ مسلمي از روش زندگي به نمايش ميگذارد، نشان ميدهد که تخيلات کينگ حتي بدون يک ناله کمِ زيرين از وحشت چقدر ميتواند مشغولکننده باشد.
بعد،«موسسه» به لوک الايس ميپردازد، يک پسر دوازدهساله مينياپليسي با يک مغز فوقالعاده. البته، فوقالعاده از نوع معمولي، بهجز کمي توانايي دورجنباني. لوک باهوش است. کتاب ميخواند «طوريکه يک گاو آزاد نشخوار ميکند، بههرجايي سرک ميکشد که علف سبزتر باشد»، نوشتههاي ويليام جيمز، «کتاب بزرگ» (اي.اي) بيل ويلسون و هرچيزي را که کورمک مککارتي نوشته است، ميبلعد. اما همچنان بچهاي است که فيلمهاي ويديويي کودکانه «باباسفنجي و شلوار مربعي» را تماشا ميکند، رفيق دارد و بسکتبال را با مهارت بازي ميکند. و گاهگاهي، وقتي واقعا هيجانزده باشد، ممکن است قادر باشد تا بدون لمسکردن يک سيني خالي پيتزا را از روي ميز به زمين بيندازد. همان موقعيکه پدر و مادر لوک خودشان را به اين ايده عادت ميدادند که به شهر بوستون نقلومکان کنند تا لوک بتواند همزمان در دانشگاههاي ام.آي.تي. و امرسون درس بخواند، يک تيم ضربت از عملياتي مرموز به خانه الايس حمله ميکند، لوک را بيهوش ميکنند و ميدزدند و والدين او را ميکُشند.
لوک در اتاقي بيدار ميشود که مانند اتاق خوابش در خانهشان تزيين شده، اما درِ آن رو به راهرويي باز ميشود که ديوارهاي آن بهوسيله پوسترهايي از بچههاي شاد و شعارهايي مانند «تنها يک روز ديگر در بهشت» و «من انتخاب ميکنم شاد باشم!» دکور شده است. اينجا آن موسسه است، و يک بهشت نيست. لوک با دختري به نامِ کاليشا آشنا ميشود که اطلاعاتي در مورد محل به او ميدهد و او را با ديگر همزندانيها معرفي ميکند، همگي آنها بچه هستند. بزرگسالاني که موسسه را ميگردانند بچهها راکه همه آنها يا توانايي دورجنباني يا ذهنخواني دارند، موضوع يکسري آزمايشات فاقد توضيح از نوع بيضرر گرفته تا آزمايشات ناراحتکننده وحشتناک قرار ميدهند: تزريقات، رقص نور، نمونهگيري از خون، امآرآي، و بدتر از همه، معلقگذاشتن آنها در يک مخزن آب تا حد مرگ. اگر بچهها همکاري کنند، ژتون دريافت ميکنند تا بتوانند با آنها از دستگاه تنقلات، نوشيدني و حتي سيگار بخرند. اگر مقاومت کنند، يا کتک ميخورند يا به آنها با شوکر شوک داده ميشود. پس از چند هفته، بيشترِ بچهها به نيمه عقبِ موسسه منتقل ميشوند، بخشي از موسسه که پوشيده از شايعات است. هيچ بچهاي هرگز از نيمه عقبي برنگشته است.
بچههاي زندانيشده در موسسه ياد ميگيرند با مقرراتش و کارکنانش بسازند، سعي کنند تا مقصود تمامِ اينها را بفهمند، در شگفت هستند که آيا ميتوانند به قول مسئولين اعتماد کنند، که آنها در عاقبت درحاليکه حافظهشان از رويدادهاي رخدادهشده در موسسه پاک خوهد شد نزدِ خانوادههايشان برميگردند. اين يک نمونه آشنا از روايت يادآورانه از بيشماري از توانبخشيهاي حافظه و داستانهايي درباره بيمارستانهاي رواني است، مخصوصا، «ديوانهخانهها». آن پوسترهاي نصبشده در راهروها با آن دهانهاي گشادشده از خنده، حتي يک آشفتگي بيشتر موازي به نمايش ميگذارند، چيزي که کينگ بهطور مداوم در «موسسه» به آن اشاره ميکند: شعار «کار شما را آزاد ميکند» در بالاي سردر ورودي اردوگاه مرگ آشويتس بيخود نصب نشده است. بچههاي موسسه احمق نيستند، اما هنوز هم بچه هستند. دلشان ميخواهد باور کنند روزي دوباره به خانه برميگردند، هرچند خيلي مطمئن هستند که برنميگردند.
چگونه ميتواني وقار و انسانيت خود را در محيطي که براي برهنهکردن شما از هردو عامل طراحيشده نگهداري؟ آن بُنمايه، مانند يک فوريت در ادبيات قرن بيستم به بعد، بهخوبي در گستره کاري معمول کينگ قرار دارد. قهرمانان او اغلب متواضع يا ضعيف هستند: بچهها، طبقه متوسطِ کاري خِمِشناپذير، زنهاي سوءاستفادهشده، فقرا، ناتوانان و ديدهنشدهها -کساني که بايد جرأت خودشان را جمع کنند تا در مقابل نابرابريهاي به ظاهر غيرممکن بجنگند. «موسسه»، اين الگو را دنبال ميکند؛ اما تعدادي ماهي اضافه هم براي کبابکردن دارد. تقريبا بيشتر داستان به کارکنان موسسه اختصاص داده شده: خانم زيگبي، مدير مالي، رئيس حراست، ترِوور استاکهاوس، مجموعهاي از دکترها، دستياران و سرايداران و يک خانهدارِ زن که، در خفا، ميشود تنها يارِ بزرگسال بچهها. از اين معبرها ما ياد ميگيريم کساني که در موسسه کار ميکنند به خودشان ميگويند که هر کاري ما انجام ميدهيم در خدمتِ هدف خوبِ بالاتري است. «هيچ چيزي کمتر از سرنوشت دنيا در دستور کارشان نيست»، خانم زيگبي فکر ميکند، «همانطوري که در دستور کارِ کساني بود که قبل از آنها مسئول کار بودهاند. نهتنها نجات جان بشريت، بلکه نجات سياره... هيچکسي از آنها که کاملا کار موسسه را درک ميکرد آنجا را به عنوان يک هيولا نميديد.»
چگونه يک انسان به کسي تبديل ميشود که سوءاستفاده از بچهها را بهعنوان، اول، يک شيطان و بعد، نهايتا، بهعنوان يک موضوع روزمره تلقيکند؟ اين يک سوال غيرقابلاجتناب سياسي مربوط به اين لحظه است. کينک تحقير خودش را نسبت به رئيسجمهوري وقت، دولت او و سياست بسيار شفاف او در توييتر و ديگر بيانيههاي عمومياش بيان کرده است. «موسسه» که بيش از يک کنايه واضح به دونالد ترامپ وارد ميکند، همچنين بر کساني انديشه دارد که سياستهاي دولت او را در کف خيابان براي نوعي از انسانهاي کارکن که معمولا او برايشان قهرمانبازي درميآورد، به اجرا ميگذارند. لوک، «با نگاه به زني که مسئوليت دارد بچهها وقتهاي ملاقات وحشتناک خودشان را با دکترها نگه دارند، درمييابد که اصلا براي آن زن بهعنوان يک بچه مطرح نيست. آن زن يکسري جداسازيهاي حياتي در ذهنش بهوجود آورده بود. لوک يک موضوع آزمايشگاهي بود. شما هر کاري را که دلتان بخواهد بايد انجام بدهد و اگر انجام نداد، شما کاري را بر سر او ميآوريد که روانشناسان آن را «تقويت منفي» نام گذاشتند و وقتي آزمايشات پايان گرفت؟ تو براي نوشيدن قهوه و خوردن نانشيريني به اتاق استراحت ميروي و با دوستانت راجع به بچههاي خودت صحبت ميکني (که بچههاي واقعي بودند) يا درباره سياست، ورزش يا هرچيز ديگري حرافي ميکني.» تدريجا، اما نه زياد تدريجا، مأموريت دقيق موسسه رو ميشود. کارکنان و روساي در سايه که خانم زيگبي به آنها گزارش ميدهد به بچهها بهعنوان منابع نگاه ميکنند تا بهعنوان «عنصر نامطلوب»، مانند بچههاي مهاجر يا ديگر اقليتهاي نفرينشده. اما خوف- از- خودِ مورد لزوم تا بچهها به آن صورت ديده شوند پيوند دارد باپشيماني منحصربهفردِخانم مسنِخانهدارِ موسسهبه«حساسيتزدايي»که آن خانم را قادر کرده بود در «خانههاي سياه» در افغانستان و عراقفعاليت کند، جاييکه «بازجوييهاي افزايشيافته» انجام ميگرفت. کساني مانند آن زن هم منابع هستند، وسيلهاي بر يک پايان براي آنهايي که مسئول امورند.
شايد تاکنون از تمامِ تهديدات وابسته به عالم هستي که قهرمانان استيون کينگ با آنها جنگيدهاند، اين خزيدن آهسته به ناانسان، وحشتناکترين باشد، چراکه تماما واقعي است.