«کلکسيونر چشم» يک رمان دلهرهآور جنايي-روانشناختي است که در آن قاتل کودکربايي در برلين آزادانه ميچرخد و جرائمي هولناک مرتکب ميشود. برخلاف ساير رمانهاي جنايي از اين قسم، شخصيت اصلي داستان يک کارآگاه خصوصي يا افسر پليس نيست. او، الکساندر زورباخ، يک نيروي سابق پليس است که بهعلت حادثهاي که در حين کار برايش روي ميدهد به خبرنگاري جنايي روي ميآورد.
آوازه زورباخ به عنوان خبرنگار جنايي زماني اوج ميگيرد که پرونده مربوط به قاتل سريالي و کودکربايي با نام مستعار «کلکسيونر چشم» را دنبال ميکند. اين نام مستعار را رسانهها به خاطر شيوه بهخصوص و هولناکش در ارتکاب جرم به او نسبت دادهاند. در تمام موارد بعد از گذشت چهلوپنج ساعت و هفت دقيقه از وقوع کودکربايي و به قتلرسيدن مادر، جسد کودک را درحالي پيدا ميکردند که چشم چپش از کاسه درآمده بود.
روزي زورباخ پس از استراق سمع بيسيم پليس به همراه کاراموزش فرانک به محل وقوع آخرين جنايتي که رخ داده بود رفت. آنسوي صف ماموران پليس که صحنه جرم را احاطه کرده بودند جسد مادري در باغش درازبهدراز افتاده بود. اينبار دو کودک دوقلو طعمه کودکربا شده بودند. ترس و وحشت بالا گرفته بود.آنچه زورباخ انتظارش را نداشت اين بود که پاي خودش هم به اين جنايت باز شود. کيف پول زورباخ در صحنه جرم پيدا شده بود. به يکباره او به مظنون اصلي پرونده تبديل شد و بهجاي اينکه به دنبال سرنخي براي تکميل گزارش خبرياش باشد پا به فرار گذاشت.
زماني که زورباخ با الينا گريگوريف روبهرو ميشود اوضاع بغرنجتر و خطرناکتر ميشود. آلينا فيزيوتراپيستي است که ادعا ميکند کلکسيونر چشم را ملاقات کرده است. از بد حادثه الينا نابيناست و ميگويد که در گذشته با لمسکردن افراد ميتوانسته آنها راببيند. چه کسي اين ادعا را باور ميکرد؟ حتي از نظر زورباخ هم اين احتمال بسيار کم بود ولي چارهاي نداشت جز اينکه براساس آنچه الينا به او ميگويد عمل کند. هدف اصلي او در آن لحظه فقط اين بود که قبل از پايان مهلت مقرر کودکان ربودهشده را نجات دهد و خودش را از هر اتهامي مبرا کند. بهاينترتيب بازي زورباخ با قاتل آغاز ميشود.اين رمان تمام آنچه را يک رمان جنايي بايد داشته باشد يکجا دارد. ضرباهنگ داستان سريع است. تعداد صفحات فصلها متفاوت است، اما هيچکدام بيش از اندازه طولاني نيست. نويسنده زمان را با توصيفات طولاني هدر نميدهد و بعد از اينکه کمي خواننده را با فضا آشنا ميکند سر اصل مطلب ميرود. هر فصل حقايق جديدي را آشکار ميکند و پاياني غافلگيرکننده دارد يا گرهي که خواننده را ملزم ميکند ورق بزند و بلافاصله سراغ فصل بعدي برود. رماني جذاب و خوشخوان است که به راحتي نميتوان آن را زمين گذاشت. يک «تريلر» بهتمام معنا. داستان از زواياي ديد مختلفي روايت ميشود. زاويه اصلي از ديد زورباخ است که داستان با روايت او آغاز ميشود و به خواننده هشدار ميدهد که ادامهاش را نخواند. ماجرا با نگاهي به گذشته روايت ميشود. ساير زوايا از ديد فرانک، الينا، استويا (همکار سابق زورباخ که درباره جنايت تحقيق ميکند) و يکي از بچههاي ربودهشده به نام توبي است. اين شيوه مبتکرانه روايت از جزييات جذابي پرده برميدارد که بدون اطناب و گزافهگويي تصوير کلي واضح و روشني به خواننده ارايه ميدهد. البته جا دارد به اين نکته اشاره کرد که بهشخصه برخي زواياي ديد داستان مورد جذاب نيست. روايت استويا از منظر تحقيقاتي جالب به نظر ميرسد، اما نه آنقدر جالب که مخاطب را به خواندن ترغيب کند. با شخصيت مبهم و مرموز الينا حتي ممکن است نتوان ارتباط برقرار کرد، شايد بهدليل شک و شبهههاي زيادي که نسبت به او ممکن است پيدا کنيد. زاويه ديد زورباخ بهطور ملموسي از ساير شخصيتها گيراتر است و طبيعتا بيشتر فصلها حول محور روايت اوست؛ دليلش هم اين است که او قهرمان داستان است.ويژگي درخور توجه ديگري که اين رمان دارد شمارهگذاري از آخر به اول فصلهاست. زمانيکه کتاب را باز ميکنيد ميبينيد که با موخره آغاز شده است کاملا غافلگير ميشويد؛ يعني قرار بود داستان وارونه روايت شود؟ نه کاملا.
شيوه روايت داستان خطي است، اما شمارهگذاري فصول به صورت معکوس و مطابق مهلتي است که کلکسيونر چشم تعيين کرده است. در چند فصل پاياني کتاب اين شمارش معکوس معنا و مفهوم بيشتري پيدا ميکند؛ چراکه نشان ميدهد براي اين ترس و وحشت پاياني متصور نيست.با اينکه ميتوان جزييات بيشتري از داستان را گفت، اما چون احتمال برملا شدن داستان وجود دارد ميتوان گفت که در همان بخشهاي آغازين کتاب راجع به اينکه چهکسي قاتل است ميتوان حدسهايي زد. اين مساله ميتوانست کتاب را ضايع کند و شوروشوق خواندنش را از بين ببرد. درعينحال شيوه روايت سباستين فيتسک سرشار از گرهها و ساختارهاي روايي پيچيده است که ذهن خواننده را کاملا منحرف ميکند و درنتيجه اندکي پس از شروع فصلهاي ابتدايي است که فرضيه راجع به قاتل را کنار ميگذاريد؛ چراکه با انبوهي از اطلاعات منحرفکننده غافلگير ميشويد، اما زماني که به فصل پاياني ميرسيد به شدت جا ميخوريد؛ چون متوجه ميشويد حدس اوليهتان راجع به قاتل درست بوده است. البته اين موضوع را دليلي بر شکست و ناکامي رمان نميتوان دانست، بلکه آن را به پاي حدسي از سر شانس و اقبال ميتوان گذاشت. شيوه پيشبرد داستان شوق و هيجانم را همچنان حفظ کرد و داستان را از خطر گرهگشايي نامناسب نجات داد. کماکان ميتوان با جديت گفت که «کلکسيونر چشم» يک رمان دلهرهآور جنايي-روانشناختي فوقالعاده است که کاملا شايسته عنوان جذاب و خواندني است؛ آنطور که تايمز آن را «رعبانگيز، استادانه، و بينظير» توصيف کرد و سانديتايمز آن را «خيرهکننده». و در پايان، کساني که به رمانهاي جنايي علاقه دارند اکيدا توصيه ميشود که خواندن اين کتاب را از دست ندهند؛ اثر فيتسک شايسته اين است که در سرتاسر جهان خوانده شود.