حادثه 11 سپتامبر چه تحولاتي در سياستهاي خارجي ايالات متحده آمريکا رقم زد ؟
اين حادثه يک اتفاق نادر در تاريخ آمريکا بود زيرا براي اولينبار عمق خاک اين کشور بهصورت گسترده مورد حمله قرار گرفته بود. پس از جنگهاي داخلي آمريکا و تقريبا از حدود 200 سال پيش تا به امروز يک باور در داخل آمريکا شکل گرفته بود که اين سرزمين بهواسطه قرار گرفتن ميان دو اقيانوس يک سرزمين امن است و از ساير نقاط خشکي جهان فاصله دارد و برخلاف ساير کشورهاي جهان امنيتي دارد که ساير کشورها غبطه آن را ميخورند. 11 سپتامبر تمامي اين باورها را زير سوال برد و دست کم بهانه را براي آن دسته از افرادي که طرفدار مداخله ايالات متحده آمريکا در امور جهاني در راستاي تامين امنيت آمريکا بودند فراهم کرد. از اواخر قرن نوزدهم اين جريان را در ايالات متحده مي توان مشاهده کرد. پس از جنگ جهاني دوم اين جريان به فعاليت خود يک سرعت بيشتري بخشيد و عملا پس از جنگ جهاني اول با استفاده از خطر شوروي و کمونيست اين بهانه را براي خود ايجاد کرد. پس از فروپاشي شوروي اين بحران درون آمريکا ايجاد شد که ايالات متحده ديگر دشمن هم ترازي در جهان براي خود ندارد. بنابراين نياز به اين همه مداخله، پايگاه نظامي و اطلاعاتي در سراسر جهان ندارد. 11 سپتامبر اين نگرش را در آمريکا تغيير داد و به اين علت يک نقطه عطف محسوب ميشود. بهدنبال اين اتفاق آمريکا دو جنگ بزرگ در دو طرف ايران به راه انداخت و بيش از 3 تريليون دلار در اين جنگها هزينه کرد و همگان در داخل اين کشور بر اين باور بودند اين اتفاق در اين وسعت نياز نبود. تصميماتي اشتباه که طعم تبعات آن را در بحران مالي سال 2008 چشيدند. در ادامه اين روند بود که آمريکا توانايي خود را براي تطبيق با ظهور قدرتهاي جديد آسيايي از دست داد و امروز نيز همچنان اين امر يکي از بزرگترين چالشهاي آنها است و آمريکا را درگير مسائلي کرده که نميتواند بهراحتي از آنها خارج شود.
تاثير اين حادثه بر داخل آمريکا چه بود ؟
پس از حادثه 11 سپتامبر جمهوريت در داخل آمريکا با چالشهاي زيادي مواجه شد. بهصورت کم سابقهاي آزاديهاي مدني مردم آمريکا پس از اين اتفاق به شدت کاهش يافت به اين بهانه که دولت فدرال بايد در امور مختلف دخالت کند تا مطمئن شود خطر تروريست در داخل آمريکا وجود ندارد. قانون پاتريوت تنها 45 روز بعد از واقعه 11 سپتامبر بهوسيله اکثريت قريب به اتفاق هر دو مجلس ايالات متحده تصويب شد. اين قانون در کمتر از 72 ساعت بعد از طرح در مجلس نمايندگان به امضا رسيد. مسلما قوانين بسياري قبل از طرح قانون پاتريوت در انتظار بودند اما ظاهرا برنامه کاري هر دو مجلس نمايندگان دچار تحير شده بود و اين قانون در کمترين زمان ممکن به تصويب رسيد . اهداف اين قانون، افزايش امنيت داخلي عليه تروريسم، افزايش انواع روشهاي نظارت بر روي شهروندان و غيرشهروندان، توقيف بيگانگان و شهرونداني که در روند فعاليتهاي تروريستي مشارکت دارند، تطبيق قوانين جنايي و آييننامههاي دادرسي، توقف حمايتهاي مالي از تروريست، فراهم کردن اعمال حاکميت فوري و ابزارسازي براي آن بود. همچنين اين قانون يک قدرت فزايندهاي را به حاکميت دولت مرکزي آمريکا در جهت بازجويي هاي گسترده از افراد مظنون به همکاري و مشارکت در فعاليتهاي تروريستي و تضعيفکنندگان امنيت ملي اعطا کرد. درهمين جاست که اين قانون بهعنوان يک زنگ خطر براي آزاديهاي مدني در ايالات متحده به صدا درآمد. در همين راستا شنود تلفنها و کنترل ايميلها به يکي از چالشهاي جدي داخلي آمريکا بدل شد و عملا مردم تحت مراقبت بيسابقهاي بودند. در اين راستا بسياري از سياسيون جناحهاي راست و چپ عليه دولت فدرال شدند تا اين قانون مورد بازنگري قرار گيرد و يک شکاف جدي در آمريکا ايجاد کرد.
اين حادثه چه تغييراتي در جدال ديرينه ايران و آمريکا ايجاد کرد ؟
پس از واقعه 11 سپتامبر دولت ايران با آمريکا ابراز همدردي کرد و اين اميدواري ايجاد شد که با آغاز جنگ در افغانستان، ايران و آمريکا به يک هدف مشترک برسند و آن هم نابود کردن طالبان بود. اين امر سبب شد تا اينگونه بهنظر برسد زمينههاي تازهاي براي همکاري ايران و آمريکا بهوجود آمده است. نومحافظهکاران آمريکايي که در آن برهه زماني به ايران لقب محور شرارت را داده بودند در پي اين حادثه اين اميدواري بوجود آمد که اين الفاظ از سياست آنها برچيده شود. آمريکا پس از 11 سپتامبر دو دشمن ديرينه ايران يعني صدام حسين و طالبان را از بين برد. اعتماد کافي در اين ميان وجود نداشت و به همين علت سبب همکاريهاي بيشتر نشد. از سوي ديگر بايد توجه کرد که اين حضور پررنگتر نظامي آمريکا در منطقه از سوي ديگر سبب شد تا احتمال برخورد نظامي دو کشور افزايش يابد. اشتباهي که با اصرار آمريکا بر حضور در عراق و افغانستان بسيار خطرناکتر ميشد. اين افزايش حضور آمريکا در عراق پس از سقوط صدام حسين بود که ايران را به آمريکا بدبين کرد. ايران واکنشهاي طبيعي را در قبال اين حضور بيمورد نشان داد و همين امر بود که سبب شد تا آمريکا نسبت به ايران اتهاماتي وارد کند.
امروزه ريشه بحرانهاي ايران و آمريکا در چه مواردي است ؟
دقيقا از همان زمان ريشه بحرانها عميقتر شد. زماني که نحوه رفتار آمريکا پس از سرنگوني صدام حسين و اين واقعيت کاملا محسوس که اکثريت عراق را شيعيان تشکيل ميدهند و اين اکثريت حق تشکيل حکومت را دارند و اين امر سبب شد تا چالشها چند برابر شود و قسمت عمدهاي از تنشهاي ايران و آمريکا تا به امروز نيز در همين امر ريشه دارد. تا جايي که شاهد بوديم اين اختلافات را به حوزههاي ديگر از جمله پرونده هستهاي ايران کشاند و فشارهاي خود را بر ايران چند برابر کرد و پرونده ايران را به شوراي امنيت کشاند. روشن بود که ايالات متحده نميتواند 9 راي عليه ايران در شوراي امنيت کسب کند و اگر همدرصدي احتمال وجود داشت قطعا آمريکا نميتوانست از سد وتوي چين و روسيه عبور کند. خود آمريکا نيز به خوبي اين مطلب را ميدانست زيرا در سالهاي اخير کاملا يکجانبه گرايانه عمل کرده است و به ديدگاه نزديکترين متحدان خود نيز توجهي نکرده و صرفا به فکر منافع خود بوده است. طبيعي بود که ايالات متحده در اين عرصه تنها بماند و با مقاومت ساير کشورها همراه شود. آمريکا در اين اواخر ديگر بهدنبال تصويب قطعنامه نبود و صرفا در حال جست و جو براي يافتن بهانهاي است تا مکانيزم ماشه را فعال کند. آنها بهدنبال اين بودند که نظر ساير کشورها را با فضا سازي با خود همراه کنند تا با يک اجماع بزرگ تر مکانيزم ماشه را فعال کنند اما در اين عرصه نيز ناکام ماندند. ايجاد تنش همان چيزي است که آنها بهدنبال آن هستند تا بواسطه آن به فعال شدن مکانيزم ماشه نزديکتر شوند. آنها قصد دارند همچون گذشته بتوانند عليه ايران از لفظ محور شرارت استفاده کنند اما در موقعيتي متفاوت با آن برهه زماني خود در تنگنا قرار گرفتهاند و منزوي شدهاند.
چگونه ميتوان اين عرصه گسترده تنشها ميان ايران و آمريکا را کنترل کرد ؟
آنچه که مسلم است اين است که سيستم بينالمللي در حال انتقال قدرت است و در اين انتقال قدرت ممکن است جنبههايي از تحول در ماهيت و مبناي قدرت هم شکل گيرد به اين معنا که از شکل مادي خود به سمت معنايي تغيير شکل دهد. در اين ميان يک سوتفاهم وجود دارد که کاملا دو طرفه است. از يکسو غرب و به خصوص ايالات متحده وجود دارد که حاضر به پذيرش اين انتقال قدرت و دوران گذار نيست و همچنان در حال تلاش است که هژموني سابق خود را که بعد از نيمه قرن بيستم ايجاد کرد را حفظ کند. از سوي ديگر کشورهايي قرار دارند که آماده تطبيق با اين حالت گذار نکردهاند. چه آن کشورهايي که در اتحاد سنتي با ايالات متحده قرار دارند و هنوز آمريکا و بهصورت کلي غرب را ابرقدرت بيرقيب ميدانند و چه آنهايي که هنوز نپذيرفتهاند که آمريکاي امروز با آمريکاي 1990 ميلادي تفاوت زيادي دارد و جهان نيز ديگر تحت سيطره آمريکا نيست. اگر اين واقعيتها مورد پذيرش قرار گيرد به شکلي که خود ايالات متحده نيز بپذيرد که ديگر قدرت اول جهان نيست در آن صورت رفتارهايي را در پيش خواهد گرفت که هم به نفع منافع آمريکا خواهد بود و هم زمينههاي نظم جديد جهاني را به شکل اصولي فراهم کرد و در آن نظم ايالات متحده نيز با وجود اينکه قدرت گذشته را ندارد اما بهعنوان يکي از قدرتهاي جهاني يک جايگاه مناسب پيدا خواهد کرد. امروزه نيز عقبنشيني آمريکا از مواردي که عملا تاثيري بر اين کشور ندارد همچون سوريه، يمن و عراق تا حدود زيادي ميتواند سطح تنشها را کاهش دهد. مشکل اين است که امروز سياست خارجي آمريکا در منطقه خاورميانه به امنيت رژيم صهيونيستي و برخي کشورهاي عربي گره خورده است. تا زماني که اين رابطه تنگاتنگ و غيرمنطقي براي خود آمريکا وجود دارد اساسا نميتوان اميد داشت که سطح تنشها با ايران کاهش يابد. گروهي در آمريکا همچون پمپئو همواره بر اين رابطه تنگاتنگ تاکيد دارند و آينده آمريکا را به آينده اين کشورها گره زدهاند. آمريکا فارغ از اينکه رئيسجمهور آيندهاش چه کسي باشد به اين امر توجه کند چه هزينههايي را در منطقه انجام داده است. کاهش تحرکات آمريکا در اين منطقه از جهان ميتواند کمک بسزايي به اين کشور کند اما تا زماني که سياست خارجي آمريکا در اسارت کشورهاي عربي و صهيونيستي است در ميانمدت حتي با تغيير رئيس جمهور نيز تغيير آنچناني در سياست خارجي آن ايجاد نخواهد کرد.