بستن

آرمانشهرِ ویرانشهرِ ما

آرمانشهرِ ویرانشهرِ ما
حدیثه عباسی مترجم

گروه ادبيات و کتاب: پس از هشت دهه براي مارگارت اتوود نويسنده برجسته آمريکايي اين پرسش به وجود آمده که چگونه ديدگاه آلدوس هاکسلي در مورد آينده استبدادي بشر پس از گذشت هشت دهه از اولين انتشار «دنياي قشنگ نو» هنوز پابرجا مانده است. آنچه مي‌خوانيد يادداشت مارگارت اتوود درباره «دنياي قشنگ نو» شاهکار آلدوس هاکسلي است که با عنوان «اکنون همه خوشحال هستند» چاپ شده است.

***

ميراندا، در نمايشنامه «توفان» شکسپير، در نگاه اول به درباريان حادثه‌ديده کشتي مي‌گويد: «اي دنياي قشنگ نو، چنين افرادي وجود ندارد!» در نيمه دوم قرن بيستم دو کتاب آرمانشهري بر آينده ما سايه انداختند. يکي از رمان‌هاي جُرج اورول به‌نام «نوزده-هشتادوچهار» در سال 1949 با ديد وحشتناک خود در مورد بي‌رحمي يک رژيم مستبد کنترل‌کننده ذهن، تصويري از برادر بزرگ و تفکر جنايت، دروغ‌پراکني و شکاف خاطرات و کاخ شکنجه‌اي که «وزارت عشق» ناميده شده بود فراهم کرد که منظره ياس‌آوري در ديد انسان به وجود آوردند.

مورد ديگر، «دنياي قشنگ نو» شاهکار آلدوس هاکسلي (1932) بود که شکلي متفاوت و ملايم‌تر از استبداد (توتاليتاريسم) را ارائه مي‌داد- يکي نتيجه‌هاي حاصل، مهندسي رشد کودکان به صورت ژنتيکي و ترغيب به هيپنوتيزم به جاي خشونت و زياده‌روي در مصرف بي‌حدوحصر بود که اين مصرف باعث انحراف چرخ‌هاي توليد مي‌شد و با سرخوردگي جنسي نيز همراه بود. به همين منظور يک سيستم کلاس مديريتي از پيش برنامه‌ريزي‌شده بسيار هوشمند تشکيل شده بود که گروهي از طبقه پايين جامعه را دربرمي‌گرفت و به آنها القا مي‌کرد تا کارهاي سطح پايين (نوکرمآبانه) خود را دوست بدارند و از موادي به نام سُما که يک خوشي لحظه‌اي را بدون عوارض جانبي برايشان به ارمغان مي‌آورد، استفاده کنند.

در حيرت بوديم که کدام‌يک از اين دو الگو برنده خواهند شد. جنگ سرد، «نوزده-هشتادوچهار» به نظر مي‌رسيد که حاشيه‌هايي به وجود آورد. اما هنگامي که ديوار برلين در سال 1989 سقوط کرد، صاحب‌نظران پايان تاريخ را اعلام کردند، خريد اين مواد دوباره پيروز شد، و در همين زمان نيروهاي شبه‌سُما در جامعه نفوذ کردند. درست است که، بي‌بندوباري اخلاقي با بيماري ايدز رو‌به‌رو شده بود، اما در حالت عادي به‌نظر مي‌رسيد که تنها مصرف يک مخلوط بي‌ارزش و مواد مخدر را افزايش داده است: «دنياي قشنگ نو» برنده قابت شد.

با حمله به برج‌هاي دوقلوي نيويورک در سال 2001، اين تصوير تغيير کرد. به‌هر‌حال از تفکر جنايي و سيلي‌زدن به صورت يک انسان نمي‌توان به اين آساني خلاص شد. به نظر مي‌رسد «وزارت عشق» به ما بازگشته است، هرچند ديگر محدود به سرزمين‌هاي پشت پرده آهنين سابق نمي‌شود: غرب اکنون نسخه‌هاي خاص خود را دارد. از طرف ديگر «دنياي قشنگ نو» از بين نرفته است. مراکز خريد تا آنجاکه بولدوزر مي‌تواند ببيند گسترش‌ يافته‌اند.

در حاشيه‌هاي بي‌رحم‌تر جامعه مهندسي ژنتيک، مومنان حقيقي وجود دارند که از ژن‌هاي غني و ژن‌هاي فقير هاکسلي و اپسيلون‌ها استفاده مي‌کنند و درگير برنامه‌هايي براي پيشرفت ژنتيکي‌اند و به دنبال بهترشدن از «دنياي قشنگ نو» هستند.

آيا امکان وجود هر دو آينده سخت و راحت در همان زمان و مکان وجود دارد؟ و اين چگونه خواهد بود؟

مطمئنا وقت آن است که دوباره به «دنياي قشنگ نو» نگاهي بيندازيم و استدلال‌ها را که در جهت و عليه جامعه‌ توصيف‌شده ،که در آن «همه خوشحال هستند» بررسي کنيم. چه نوع شادي ارائه مي‌شود، و چه بهايي را ممکن است براي رسيدن به آن پرداخت کنيم؟

«آرمانشهر» گاهي اوقات به معناي «هيچ مکاني» است، که ريشه معادل انگليسي آن قسمتي از کلمه يوناني ou topos و قسمتي ديگر بخشeu از کلمه eugenics به معناي «بوم‌شناختي» استخراج شده است، در هر صورت اين کلمه به معناي «مکان سالم» يا «مکان خوب» است. سر توماس مور، در «آرمانشهر» قرن شانزدهم خود به صورت ايهام گفته است: «آرمانشهر مکان خوبي است که وجود ندارد.»

به‌عنوان يک کمپوزيسيون ادبي، «دنياي قشنگ نو» يک فهرست طولاني از نياکان ادبي دارد؛ «جمهوري» افلاطون و کتاب مکاشفه‌هاي انجيل و اسطوره آتلانتيس اجداد بزرگي از اين شکل هستند؛ نزديک‌ترين زمان، «آرمانشهرِ» مور و سرزمين اسب سخنگوي هويونم به صورت کاملا منطقي در «سفرهاي گاليور» جاناتان سوييفت وجود دارند و اچ. جي. ولز و «ماشين زمان»، که در آن «طبقات مرفه و زيبا» در نور خورشيد در طول روز بازي مي‌کنند، و «طبقات پايين و زشت» ماشين‌هاي زيرزميني را اداره مي‌کنند و شب‌ها براي خوردن پروانه‌ها بيرون مي‌آيند را بيان شده است.

در قرن نوزدهم هنگامي که پيشرفت در سيستم‌هاي فاضلاب، دارو، فناوري‌هاي ارتباطي و حمل‌ونقل افق‌هاي جديدي را نشان داد، بسياري از آرمانشهرها با «اخبار از ناکجاآباد»ي ويليام موريس و «نگاه به گذشته»ي ادوارد بلامي با روحيه غالب خوش‌بيني روبه‌رو شدند. تاآنجاکه آنها نسبت به جامعه در حال حاضر نوعي انتقاد هستند، اما با وجود اين، منظره مبهمي از چشم‌انداز نسل بشر به رخ خواهند کشيد، آرمانشهرها ممکن است در آستانه هجو قرار بگيرند، مانند کار سوييفت، مور و ولز: اما تا آنجا که اين ديدگاه را تاييد مي‌کنند که بشريت بي‌نقص است يا حداقل مي‌تواند بسيار پيشرفت کند، مانند روايت‌هاي بلامي و موريس، شبيه به عاشقانه‌هاي ايده‌آل خواهند بود.

جنگ جهاني اول پايان روياي آرمان‌گرايانه در ادبيات را نشان داد، درست همانطور که قرار بود چندين برنامه آرمانشهر زندگي واقعي شروع شود که با تأثيرات فاجعه‌آميز روبه‌رو شد. رژيم کمونيستي در روسيه و تصاحب نازي‌ها در آلمان هر دو با ديدگاه‌هاي آرمانشهر شروع شدند؛ اما همانطور که قبلا در آرمانشهرهاي ادبي کشف شده بود، کمال‌پذيري در اختلاف‌نظرها شکسته مي‌شود. با افرادي که نظرات‌شان را تاييد نمي‌کنند يا با برنامه‌هاي خود متناسب نيستند، چه مي‌کنيد؟ ناتانيل هاثورن، فارغ‌التحصيل دلسردشده از برنامه زندگي آرمانشهر مزرعه بروک، اظهار داشت که بنيانگذاران پيوريتن نيوانگلند که قصد ساخت اورشليم جديد را داشتند، با يک زندان و يک چوبه دار شروع کردند.

براي هرکسي که مخالف قدرت‌هاي موجود باشد آموزش مجدد اجباري، تبعيد و اعدام گزينه‌هاي معمول پيشنهادي در آرمانشهر است. مانند «نوزده-هشتادوچهار» که اگر «برادر بزرگ‌تر» را دوست نداشتي به وسيله موش به چشم تو آسيب مي‌رسيد. «دنياي قشنگ نو» مجازات‌هاي‌ ملايم‌تري‌ دارد: براي افراد غيراصولي، اين تبعيد به جزيره است، جايي‌که در آن افراد مي‌توانند در ميان افراد هوشمند متفکر، بدون اينکه «افراد‌ عادي» را در يک نوع دانشگاه تحت‌فشار قرار دهند، به بحث بپردازند.

آرمانشهرها و ويرانشهرها از «جمهوري» افلاطون مجبور بودند همان زمينه‌هاي اساسي را پوشش دهند که جوامع واقعي آن را انجام مي‌دهند. همه بايد به همان سوالات پاسخ دهند: مردم کجا زندگي مي‌کنند، چه چيزي مي‌خورند، چه مي‌پوشند، در مورد تربيت فرزند چه مي‌دانند؟ چه کسي قدرت دارد، چه کسي کار را انجام مي‌دهد، شهروندان چگونه با طبيعت ارتباط دارند و اقتصاد چگونه کار مي‌کند؟

آرمانشهرهاي احساسي مانند «اخباري از ناکجاآباد» موريس و «عصر يخبندان» وي. اچ. هادسون، تصويري پيشارافائلي را ارائه مي‌دهند. ساکناني که به‌دنبال رداهاي راحت و تنظيمات طبيعي در اطراف خانه‌هاي ييلاقي انگليسي با شيشه پررنگ و صنايع‌دستي هستند. به ما گفته مي‌شود، همه‌چيز خوب خواهد بود اگر فقط بتوانيم صنعتگري را کنار بگذاريم و به طبيعت بازگرديم و با جمعيت زياد مقابله کنيم، (هادسون آخرين مشکل را با از بين‌بردن رابطه حل مي‌کند، تنها يک زن و شوهر غمگين در يک خانه از کشور محکوم به توليد مثل هستند.)

اما وقتي هاکسلي در ابتداي دهه 1930 در حال نوشتن «دنياي قشنگ نو» بود، به‌قول خودش، داراي «تفکر سرگرم‌کننده» بود، عضو آن گروه از افراد سطح بالاي جوان و باهوش بود که به دور گروه بلومزبري مي‌چرخيد و از حمله به هر چيز ويکتوريايي يا ادوارديايي خوشنود بود.

اين «دنياي قشنگ نو» رداي راحتي، صنايع‌دستي و درخت را در آغوش مي‌کشد. معماري آن مربوط به آينده است - برج‌هاي چراغاني‌شده و شيشه صورتي درخشان - و همه‌چيز در منظره شهر به‌طور خستگي‌ناپذير غيرطبيعي و به همان اندازه به‌طور خستگي‌ناپذير در حال صنعتي‌شدن است.

ريون، جوهر سرکه، چرم مصنوعي مواد انتخابي آن هستند: ساختمان‌هاي آپارتماني، که با موسيقي مصنوعي و شيرهاي آب با عطر، کامل شده‌اند خانه‌هايشان هستند؛ حمل‌ونقل توسط هليکوپتر خصوصي انجام مي‌شود. نوزادان ديگر به دنيا نمي‌آيند، آنها در محل‌هاي تکثير بزرگ مي‌شوند، بطري‌هاي آنها در امتداد خطوط مونتاژ، در انواع و دسته‌هاي مختلف مطابق نياز «کندو» حرکت مي‌کنند و به‌جاي «شير» از «ترشح خارجي» تغذيه مي‌شوند.

واژه «مادر» - که به‌طور کامل توسط ويکتوريايي‌ها مورد ستايش قرار گرفته بود، به صورت هولناک و زشتي درآمده است؛ و رابطه بي‌هدف، که وقاحت تکان‌دهنده‌اي براي ويکتوريايي‌ها بود، درحال حاضر برايشان بسيار سخت است.

بسياري از شوخي‌هاي متشنج «دنياي قشنگ نو» براي مخاطبان اول خود اين نوع وارونگي‌ها را، شايد بيشتر از ما، روشن مي‌کنند، فقط کنايه‌ها کافي هستن. صرفه‌جويي‌هاي ويکتوريايي به اجبار براي مصرف‌کردن تبديل مي‌شود. ويکتوريايي تا زمان مرگ، تک‌همسري را با «متعلق به هر کسي‌بودن» جايگزين کرده است، تعصب مذهبي ويکتوريايي به نيايش يک خداي اختراع‌شده تبديل شده که از طريق عيش و عشرت همگاني نامگذاري‌اش کرده‌اند: «فورد ما» بعد از خودروي آمريکايي «هنري فورد»، خداي خط مونتاژ نام‌گذاري شده.

خود هاکسلي هنوز يک پا در قرن بيستم داشت: او نمي‌توانست اخلاق را در نطفه خفه کند، مگر اينکه خودش نيز آن را تهديدآميز ببيند. در آن زمان که او در حال نوشتن «دنياي قشنگ نو» بود، هنوز در شوک بازديد از ايالات‌ متحده بود، جايي‌که از مصرف‌گرايي گسترده، ذهنيت گروهي و ابتذال آن به وحشت افتاده بود.

من از توصيف کلمه «رويا» استفاده مي‌کنم، زيرا «دنياي قشنگ نو» - کاملا متلاشي مي‌شود- و به اثري دست مي‌يابد که شبيه يک توهم کنترل‌شده‌ نيست. همه‌چيز سطحي است؛ هيچ عمقي وجود ندارد. همانطور که ممکن است از يک نويسنده با بينايي مختل انتظار داشته باشيد، حس بينايي غالب است: رنگ‌ها شديد، نور و تاريکي به وضوح توصيف مي‌شوند.

صدا از اهميت بعدي برخوردار است، به‌ويژه در هنگام مراسم گروهي و تشريفات ارگاني، و تماشاي فيلم‌هاي «احساسي» که در آن احساسات روي صفحه را حس مي‌کنيد، «عروسي گوريل‌ها» و «زندگي عشقي نهنگ...» مثال‌هايي از اين فيلم‌ها هستند.

بوي عطر در درجه سوم است؛ عطر در همه‌جا پخش مي‌شود و به همه‌جا منتقل مي‌شود؛ يکي از مهم‌ترين برخوردهاي بين جان وحشي و لنيناي دوست‌داشتني اين است که او درحالي‌که معصومانه خواب است چهره مورد پرستش خود را تحت‌تاثير مصرف دوز بالايي از سُما در زير لباس‌هاي معطر و طعم خودش پنهان مي‌کند؛ زيرا نمي‌تواند بوي واقعي و وحشتناک آن مکان اختصاصي را قبل از دنياي قشنگ نو تحمل کند.

بسياري از آرمانشهرها و ويرانشهرها بر غذا تاکيد دارند (خوش‌مزه يا افتضاح يا در مورد اسب‌هاي متمدن سوييفت، جوي دوسر) اما در «دنياي قشنگ نو» منوها عرضه نمي‌شوند.

لنينا و دوستش يک ماهه‌اش هنري، يک وعده غذايي عالي را مي‌خورند، اما نمي‌دانيم که چيست. علي‌رغم فقدان رابطه، افراد در «دنياي قشنگ نو» به‌طرز عجيبي فاقد اندام هستند، که به روي يکي از نقاط هاکسلي تاکيد مي‌کند: در دنيايي که همه‌چيز در دسترس است ، هيچ چيز معنايي ندارد.

تا جاي ممکن، معنا در حقيقت حذف شده‌ است. همه کتاب‌ها به‌جز آثار تکنولوژي ممنوع شده‌اند - رمان برادبري «فارنهايت 451» ، را با «تاريخچه نيست» اثر هنري فورد مقايسه کنيد.

درمورد خدا ، او به‌عنوان «غيبت» حضور دارد؛ گويي که اصلا در آنجا نبوده، به‌جز براي جان که عميقا مذهبي بود. جان وحشي، در زميني اختصاصي، که زندگي باستاني در آن انجام مي‌شد بزرگ شده بود، در اين مکان شديدترين‌ها در هر چيزي معنا داشت. جان تنها شخصيت اين کتاب است که جسم واقعي دارد، اما او از طريق درد آن را مي‌شناسد، نه از طريق لذت، درباره دنياي قشنگ معطر، جايي که او را براي يک «آزمايش» آورده بودند گفت: «هيچ چيز به اندازه کافي در اينجا ارزش ندارد.»

در پيشگفتار نسخه جديدي از «دنياي قشنگ نو» که در سال 1946 منتشر شد، پس از وحشت‌هاي جنگ جهاني دوم و «راه‌حل نهايي» هيتلر، هاکسلي از خودش انتقاد مي‌کند که در آرمانشهر/ويراشهر در سال 1932 تنها دو گزينه «زندگي مجنون در آرمانشهر» و «زندگي بدوي در يک دهکده هندي» را ارائه کرده است. از بعضي جهات انسان بيشتري وجود دارد، اما در بعضي جهات ديگر وجود آن کمرنگ و غيرطبيعي است. (او درواقع يک نوع سوم از زندگي را ارائه مي‌دهد - که جامعه مقعولي در جزيره به وجود مي‌آورد- اما جان بيچاره و وحشي اجازه رفتن به آنجا را ندارد، و نبايد آن را دوست داشته باشد، چون هيچ مجازات عمومي وجود ندارد.)

اين نبوغ هاکسلي بود که ما را در درون ابهامات به خود ما معرفي کرد. در ميان حيوانات، فقط ما از تنش کامل آينده رنج مي‌بريم. سگ نمي‌تواند دنياي سگ‌هاي آينده را تصور کند که در آن همه کک‌ها از بين بروند و سرانجام سگ به پتانسيل کامل شکوه خود دست يابد. اما به لطف زبان‌هاي ساختاريافته منحصربه‌فرد ما، انسان‌ها مي‌توانند چنين حالات تقويت‌شده‌اي را براي خود تصور کنند، هرچند مي‌توانند سازه‌هاي باشکوه خود را نيز زيرسوال ببرند. اين توانايي‌ها تخيلي دوطرفه است که شاهکارهاي حدس‌وگماني مانند دنياي قشنگ نو را به نقل از نمايشنامه «توفان»، منبع عنوان هاکسلي، توليد مي‌کنند: «ما چنين چيزهايي هستيم، همانطور که روياها و کابوس‌ها روي داده‌اند.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی