تفاوت بزرگ رمان «خرگوش و خاکستر» بهقلم محبوبه موسوي با رمانهاي متداول را ميتوان در عدموجود شخصيت مرکزي دانست. در اين کتاب هر يک از شخصيتها ميتوانند، شخصيت اصلي سرگذشت خود باشند. بااينحال نويسنده ترجيح داده بهجاي تعدد راوي تنها از يک راوي سومشخص براي شرح سرگذشت همه شخصيتها استفاده کند. زاويهديد اين راوي نامحدود بوده و نهتنها همچون خدايگاني از گذشته و حال افراد باخبر است بلکه مفسر نيز هست. بااينحال همين زاويهديد هم ترجيحاتي دارد که نويسنده کمي نسبت به آن بيتوجه عمل کرده. بهعنوان مثال، در معرفي شخصيتها ميشد اطلاعات را قطرهچکانيتر به مخاطب منتقل کرد و بهجاي گفتن، نشان داد. اما نويسنده گاهي در مقام راوي هم ميگويد و بعدتر به ضرورت داستان نشان ميدهد يا باز بهنحو ديگر بيان ميکند که اين ممکن است شبهه دستکمگرفتن هوش مخاطب را پيش بياورد.
مورد بعدي زماني است که راوي همهچيزدان اطلاعات دقيقي از گذشته و اکنون شخصيت و همچنين اطرافيان او ميدهد اما بعدتر معلوم ميشود اطلاعاتي را عمدا پنهان کرده. اين مورد بهخصوص درباره شخصيت علي (شهپر) صدق ميکند که در بدو مواجهه با او در داستان، اطلاعات نسبتا کاملي را از قول راوي در ارتباط با خودش و کربلايي اصغر ميشنويم. حتي اطلاعاتي از کربلايي اصغر هم به مخاطب داده ميشود که شخصيتي تقريبا درستکار از او در ذهن خواننده ساخته ميشود اما در ادامه و از خلال صحبت و جدلها پي به ارتباط نامتعارف او با فرزندخواندهاش (شهپر) ميبريم. اين دوگانگي در فهم داستان که به غافلگيري مخاطب منجر ميشود اگر از زبان راوي پنهانکار يا اصطلاحا راوي نامطمئن بيان شود، حُسن نيز به شمار ميرود اما اين پنهانکردن بخش مهمي از اطلاعات بهوسيله راوي مورد انتخاب در اين کتاب که به تمام زواياي زندگي افراد احاطه دارد و حتي بهجاي آنها درباره سرنوشتشان خيالپردازي هم ميکند، چندان منطقي بهنظر نميرسد.
درخصوص فرم روايت هم بايد گفت، کتاب شامل بخشبنديهاي تقريبا طولاني است که بهطور عمده هر بخش با تاکيد بر سرگذشت يکي از چند شخصيت اصلي روايت ميشود. زبان روايت هم انحرافي تقريبا آگاهانه از زبان معيار دارد و با کمي دقت ميتوان تلاش نويسنده براي آفرينش سبک زباني منحصر به خود را شاهد بود. اما استفاده از تمثيلهاي پيدرپي و بيش از حد متن را کمي دچار اطناب کرده و از روانبودن مساله داستاني کاسته است. مکالمهها نيز پتانسيل نزديکي بيشتر به گونه زباني منحصر به فرهنگ، تحصيلات و طبقه اجتماعي هر شخصيت را، بيش از اين داشتند.
تاريخ تقويمي وقوع رويدادها در داستان به زمان جنگ بازميگردد. بااينحال نويسنده به قدر ضرورت از فضاي جنگزده در داستان خود بهره برده و حتي بهدليل عدم داشتن تجربه زيستي از جبهه، با تيزهوشي تمام از تکنيک خلأ در موقعيت رزمندگي شخصيت يحيا استفاده کرده است. اين تکنيک همچنين درمورد سه سال زندانيشدن يحيا، بهکار برده شده و بهجاي تلاش ناکام براي ساخت فضاي زندان، نويسنده با تلخيص از آن عبور کرده است.
عمده حوادث «خرگوش و خاکستر» جايي غير از پايتخت اتفاق ميافتد. اما اين انتخاب نبايد به معناي توقع خوانش يک اثر اقليمي باشد؛ چراکه آثار اقليمي اهدافي مثل پررنگکردن آداب و سنن شهر يا منطقه خاصي را دارند اما در اين اثر نويسنده بهواسطه تجربه زيستي خود از «مشهد»، تنها بهعنوان شهرداستان استفاده برده و به ضرورت داستان، ماوقع در شهرها و استانهاي ديگر نيز روايت ميشوند. بااينحال تاکيد گاهبهگاه شخصيتها نسبت به لهجه تهراني و تمسخر يکديگر در نوعي اتهامزدن به تلاش براي صحبت با آن لهجه خاص اين توقع را در مخاطب بهوجود ميآورد تا شاهد نوعي شبهزبان (زبان فيگوراتيو) مخصوص به منطقه روايت داستان در ديالوگها باشد که کمتر شاهد آن هستيم. حتي وقتي زني کُرد بهنام «جنان» با يکي از شخصيتهاي اصلي (صديقه) صحبت ميکند و الزام ساخت شبهزبان کُردي پيش ميآيد، باز نويسنده حرفهاي جنان را کاملا به زبان کردي ميآورد! حال آنکه با توجه به اينکه شخصيت مورد خطاب تاکيد بر ندانستن زبان کُردي ميکند اين الزام منطق محکمتري هم پيدا ميکند.
در باب محتوا اما رمان «خرگوش و خاکستر» حرفهايي درخور براي گفتن دارد. از مساله کودکهمسري گرفته تا تابوي ترنسها! اين محتوا با ترکيب شخصيتپردازي خوب پرسوناژها و واقعگرايي نويسنده است که اثر را به لحاظ محتوا قابل توجه کرده. شخصيتهايي که نه سياه هستند نه سفيد مطلق. آدمهايي که در مواجهه با يکديگر هم قرباني هستند و هم قربانيکننده. به پديده زنان عليه زنان نيز در اين کتاب با ظرافت تمام پرداخته شده؛ طوريکه کمترين شبهه شعارزدگي ايجاد نميکند. نويسنده همچنين از عنصر تکرارشونده باد در بزنگاههاي موقعيتي داستان بهخوبي بهره برده. تا آنجا که باد نهتنها اتمسفر ميسازد، بلکه در پيغام و معناي درونمايهاي هم نقشي پررنگ پيدا ميکند. سرنوشت شخصيتهاي «خرگوش و خاکستر» هرگز به تعادل ثانويه نميرسد. از اين نظر، پايان کتاب باز و مبهم است. گويا که اين تفکر خواننده است که بايد آدمهاي داستان را از ميان باد و خاکستر دنبال کند.