در بيشتر آثار شما فضاهاي وهمآلودي به تصوير کشيده شده. براي نمونه در مجموعهداستان «بازخواني چند جنايت غيرعمدي» اين عنصر وهم سايهبهسايه همراه مخاطب است. در بقيه آثارتان هم اين عنصر، يک عنصر بسيار قوي محسوب ميشود. اين دغدغه از کجا نشات ميگيرد؟
«خانهاي از آن ديگري» داستاني وهمي است. اما ترس در «بازخواني...» ريشه در واقعيت جاري دارد. نميتوانم «بازخواني...» را داستاني وهمي بدانم اما با شما هم موافقم که در برخي فضاهاي آن با نوعي ترس افسارگسيخته مواجهيم. من نام اين ترس يا بهقول شما وهم را ميگذارم «اضطراب». انسان موجودي است که زاده اضطراب است بهقول زندهياد محمد مختاري. اولين لحظه حيات در بدو تولد با فرياد همراه است، فرياد نوزادي که از جهاني گرم و سيال به جهاني خشک و تيز و سرد گام ميگذارد. ما ژن ترس يا اضطراب را همواره با خود حمل ميکنيم. بخشي از آن به کهنالگوها و ساختار زندگي کلي انساني برميگردد. بخش ديگري از اضطراب و ترس به جامعه و روابط انساني ما برميگردد. ميخواهم بگويم اضطراب نهفته در دل داستانها ممکن است ناشي از اضطراب نهفته در ذات زندگي جهان سومي من هم باشد. بخش ديگري از ترس به جنسيت من مربوط است. بخش ديگر ترس يا اضطراب شايد به شخصيت من مربوط باشد. بهطور کلي پاسخم در سرمنشأ اين دغدغه، اضطراب زيستن است. اضطراب تا حدي، زندگي و روابط ما را شکل ميدهد و بدون آن ادامه زندگي ممکن نيست.
-فضاسازي جزو لاينفک کارهاي شماست. براي نمونه در داستان «آنها» از مجموعه «بازخواني چند جنايت غيرعمدي»، فضاسازيها به قدري خوب پرداخت شده که مخاطب فلافليهاي لشکرآباد و بازارچه سبزي شلنگآباد و... را پيشروي خودش تصور ميکند. بوي فلافل و خيارشور و کپه و... را حس ميکند.
مکانها يا به عبارت داستانيتر، جاها، هميشه در خلق داستان به من ايده داده است. شايد شکلگيري ايده براي هر داستاننويس با ديگري متفاوت باشد، براي من، شروع داستان از حس مکان رقم ميخورد. هروقت از جايي به جايي ميروم و با مکاني آشنا يا غريبه مواجه ميشوم، حسوحال آن مکان است که طرح يا ايده اوليه داستان را خلق ميکند. خود جا يا مکان بهطور مستقل سببساز طرح داستان است و از طرف ديگر، خلق ناکجاآباد در داستان را تا جايي ميپسندم که در وضعيت و شگرد داستاني قابل توضيح باشد، غير از اين باشد داستان بيمکان، بهنظرم داستاني مُرده است که براي نفسکشيدن جان ندارد و طبيعتا نميتواند خواننده را دنبال خود بکشاند.
يکي ديگر از عناصر پررنگي که به چشم ميآيد عناصري مانند سرگشتگي و حيراني و... شخصيتهاي داستاني است. اين شخصيتها بعضا در بيهويتي، بيزاري از تکرارهاي ملالآور زندگي، مرگانديشي و... دستوپا ميزند. آيا نگاه خود شما هم به انسان و جهان همين گونه است؟
براي پاسخ اين سوال شما را ارجاع ميدهم به پاسخِ سوال اولتان و زاده اضطراببودن انسان. اما مرگانديشي(؟!) مطمئن نيستم که دنبالش بوده باشم. اگر چنين تصوري ايجاد شده احتمالا ناشي از ذات ترس است. ملال، اما، بهنظرم مساله مهمي است. بهعقيده من تمام تلاش انسان در زندگي، بهخصوص در عصر مدرن، چيزي جز دوري از ملال نبوده است. بهگمانم تنها چيزي که آدم را ميکُشد فقطوفقط ملال است؛ نه بيماري، نه رنج و نه ترس. انسان دست به هر کاري ميزند که از ملال فرار کند. حتي دليل بخشي از خلق هنر به دوري از ملال برميگردد. انسانهاي اوليه که از اندک نور روزنه غارها بهره ميبردهاند تا بر ديواره غار طرحي بزنند، براي فرار از ملال بوده که ترس مبهمي را نيز در خود پنهان دارد. افسردگي درحال حاضر بيماري قرن است که کساني را دچار ميکند که راهي براي رفع ملال خود نيافتهاند؛ بنابراين بله، شخصيتها در فرار از روزمرگيهاي ملالآور زندگي در تقلايند. کاري که همه ما ميکنيم.
در رمان «خرگوش و خاکستر» شخصيت اصلي يحيا نام دارد. او فرزندي ندارد. يحياي انجيل هم بدون فرزند بود و... تقريبا در تمام آثار شما اسطورهها، افسانهها، باورهاي عاميانه و... استفاده شده. اين نگاه تعمدي به اساطير از چه چيزي نشات ميگيرد؛ با توجه به اينکه شما يک اثر اقتباسي از داستان زال و سيمرغ شاهنامه هم داريد؟
من نگاه تعمدي به اساطير ندارم. ميخواهم اينطور به سوال شما پاسخ دهم که کهنالگوها، آنطور که يونگ ميگويد در ناخودآگاه ما خانه کرده و ما گريزي از آن نداريم. يونگ معتقد است که گرچه ما انسانها، هرکس زندگي شخصي خودمان، روياها و خاطرات خودمان را داريم اما در نگاهي گستردهتر، متاثر از روحي جمعيايم. حتي به گمانم از لغت قرباني استفاده کرده بود که «ما قرباني و مروج روح جمعي هستيم» بنابراين عمرمان به قرنها ميرسد. ممکن است گمان کنيم زندگي شخصي ما راه خود را ميرود اما در اصل، بخش بزرگي از زندگي ما، همان بخشي است که بر دوش گذشته سوار است و ناخودآگاه از آن تغذيه ميکنيم. در اين صورت است که تاريخ شخصي يک فرد با تاريخ جمعي و افسانهها و اساطير ملت خودش از يکطرف و تاريخ جمعي جهان و نوع انسان از گذشتههاي دور تاکنون گره ميخورد، در او خانه ميکند و زبان، منش و کردار هر فرد را ميسازد. ما رها از اساطير نيستيم، قرباني آن هم نيستيم، ما خودمان هم بخشي از آن هستيم اما نحوه زيستمان که وضعيت زمان حال است، اساطير را به شکل زمان ماضي (زماني که دور شده و رفته و گذشته) بر ما مينماياند.
-در اولين رمانتان يعني «سکوتها» که ابتدا در خارج از ايران و سپس در ايران منتشر شد، زبان قطعهقطعه است. جملات کوتاه هستند و... . موضع شما در برابر زبان بهخصوص يکي از کارکردهاي آن، يعني زبان در داستان چيست؟
زبان داستان چيزي منفک از شخصيتها، حوادث و کليت داستاني نيست. اول بگويم که زبان داستان با نثر داستان متفاوت است. مثلا نميتوان با خواندن چند پاراگراف از داستان کوتاه يا رماني درباره زبان آن داستان حرف زد، شايد بشود درباره نثر آن حرف زد اما زبان داستان و بهخصوص رمان، در کليت آن است که معنا ميگيرد. رمان عبارت است از تنيدگي زبان، شخصيت و حادثه در يکديگر و نقص يکي به نقص دو مورد ديگر منجر خواهد شد و کار را ناکام خواهد گذاشت؛ حتي اگر تمامشده فرض شود. در «سکوتها»، فضاي خفگي، سانسور شخصيتها، هم از سوي خودشان و هم از طريق فشار اجتماع و سياست، خودفريبي، درماندگي و... حاکم است. و باز، هر شخصيتي با توجه به نوع رابطهاش با ديگر شخصيتها و کليت شخصي خودش، زبان منحصربهفرد خود را دارد. مثلا پري که از بخت و اقبال بد خودش گلهمند است، خيلي کم حرف ميزند و اگر حرف ميزند حرفهايش دشنام و بدوبيراه است. عباس که بر صورت خود نقابي کشيده در مواجهه با هرکس همان زباني را دارد که شخصيت خودش را به او مينماياند. با محبوبه به شکلي حرف ميزند و با پري و پدر به شکلي ديگر. زري که موقعيتهاي روشن و قابل لمستري را در زندگي تجربه کرده، با سلاست و رواني جملاتش را ميگويد. سيروس بچه است، ميترسد، خيالپرداز است و رفقاي خيالي دارد، زبان او زبان بريدهبريده کودکي است که از فهم موقعيت خود در جهان عاجز است. و گذشته از همه اينها در کليت داستان، نثر داراي جملات کوتاه است. جملات کوتاه در موقعيت بريدهبريده داستاني، تداعيگر شتاب شخصيتها است که شتاب حوادث داستان آنها را هل ميدهد. من دراينباره فکر نکرده بودم و زبان در «سکوتها»، همانطور که در ديگر داستانها، ناخودآگاه شکل گرفت. مثلا شخصيت «خانهاي از آن ديگري»، مرد ترس از موقعيت ندارد بلکه درصدد توجيه آن است. زبان در آنجا کُند و سنگين است. بريده و پرشتاب نيست، چون تفکر منطقي به ثبات و صبر نياز دارد.
«خانهاي از آن ديگري» شامل دو داستان است که نامزد جايزه مهرگان ادب نيز شد. دو داستان با دو واقعيت. واقعيتهاي شما بر خلق داستان، از محيط پيرامونتان ميآيد يا مثلا از کتابها و فيلمها؟
واقعيتها براي خلق داستان از محيطم ميآيد. جاهايي که رفتهام، مکانها و افرادي که ديده زندگيشان را زيستهام. «خانهاي از آن ديگري» نتيجه افکار طولاني من بود درباره خانهاي مخروبه در همسايگيمان که در اصل وجود نداشت و فقط در ذهن ساخته ميشد. خانهاي که هم کسي ساکنش بود و هم نبود. کساني ميآمدند و ميرفتند ولي نه آنقدر ماندگار که بشناسيمشان و نه آنقدر ناماندگار که خانه را خالي فرض کرد. نتيجه اين تفکرات بهعلاوه ميل فراوان به مهاجرت که زماني بهشدت اوج گرفته بود و ميل به ناشناختگي بهرغم ترس از آن شايد به نوشتن اين داستان کمک کرد. ايده اوليه «لنگه کفشها» اما خواندن خبري در يکي از سايتها بود.
تاثير برخي نويسندههاي بزرگ مانند ساعدي، گلشيري، بهرام صادقي، ادگار آلن پو و... در آثار شما مشهود است، بهويژه که خود شما هم مترجم هستيد و آثار داستاني غرب را ترجمه ميکنيد. چقدر تاثير نويسندههاي ايراني يا خارجي در نويسندهشدنتان موثر بوده است؟
طبيعتا همه اين نويسندگاني که اسم برديد مرا مبهوت خود کردهاند؛ هنوز هم ميکنند و برخي را هم چندبار ميخوانم. هميشه خدا را شاکرم که درک لذت داستان خواندن را در وجود من گذاشته است. من چه داستاننويس ميشدم و چه نه، خواندن داستان از لذتهاي ناب زندگيام بوده و هست. بنابراين چطور ميتوانم بگويم از هيچکس متاثر نبودهام و خودم يکشبه از زمين سبز شدهام؟ ما، همه ما داستاننويسها و نمايشنامهنويسها و سينماگرها و نقاشها و... بر دوش گذشتگانمان سواريم و لحظهاي که آن را فراموش کنيم براي آيندگانمان جاخالي دادهايم تا به انديشهمان راه نيابند؛ بنابراين محکوم به خاموشي و فراموشي خواهيم شد.
ترس و مرگ زندگي شخصيتهاي داستاني شما را پر کرده است. اين شخصيتها در جهاني زندگي ميکنند که آکنده از اين دو عنصر سياه و صدالبته قدرتمند هستند. چرا عناصري از اين دست براي شما مهم و قابلتوجه هستند؟ آيا شما به دنبال جواب هستيد يا به دنبال پرسشگري؟ با توجه به اين اصل معروف که ادبيات پرسشگري ميکند و فلسفه پاسخگويي! شما به دنبال کدام يک هستيد؟
تمام مسائلي که آدمي را در زندگي متاثر ميکند در چند مورد بيشتر خلاصه نميشود: عشق، جدايي، ترس، مرگ، خيانت و... شايد چندتايي ديگر. درواقع تمام داستانها و فيلمهاي عالم حول همين چند موضوع اساسي دور ميزند که در هر زبان به شکلي گوياست. اما بدان معنا نيست که اين موضوعات براي انسان تکراري ميشود. به اندازه تعداد آدمهاي روي کره زمين که آمدهاند و هستند و خواهند آمد حرف درباره اين موضوعات هست. ويتگنشتاين در جايي گفته است: «جهان انسان خوشبخت با جهان انسان بدبخت فرق دارد.» ميتوان در اين گزاره اندکي دست برد تا به حرف لارس اسوندسن رسيد در «فلسفه ترس» که: «جهان انسان ايمن با جهان انسان ناايمن فرق دارد.» شخص ايمن در جهاني قابل اتکا زندگي ميکند اما شخص ناايمن در جهاني زندگي ميکند که هر لحظه ممکن است در مقابل او جبهه بگيرد، مثل راهرفتن بر فرشي ميماند که هر لحظه ممکن است از زير پايش کشيده شود. زيست اجتماعي ما به من ميگويد من در موضع انساني ايستادهام که نگران کشيدهشدن فرش از زير پايش است در چنين شرايطي که ما نگران از دستدادن چيزهايي هستيم که ممکن است در اثر ويراني يا هر بلاي ديگري از ما ستانده شود، پاسخگويي، قطعا امکانپذير نيست، صرفنظر از اينکه پاسخگويي وظيفه ادبيات باشد يا فلسفه، جهان انسان ناايمن جهاني است که مدام در مواجهه با رنج است و ترس و ديگر چيزهايي که نگرانش ميکند، انسان در چنين موضعي نميتواند بهجز به پرسشگري انديشه کند.
ترجمه و پژوهش هم از ديگر دغدغههاي شماست. چه نکاتي در ترجمه داستان برايتان مهم است و سعي ميکنيد وقتي کتابي را ترجمه ميکنيد به آن توجه کنيد؟
ترجمه براي من کاري تخصصي نيست، صرفا تعريفکردن داستاني است که خواندهام، از آن خوشم آمده و دوست دارم براي ديگران تعريف کنم. طبيعتا وقتي از جنبه سرگرمکننده داستان حرف ميزنم، نميتوانم سراغ داستانهاي ادبي بروم بلکه سراغ داستانهايي ميروم که پرشور و هيجان است و به عبارتي ديگر، درست يا غلط، نام داستانهاي عاميانه بر خود دارد، گرچه من با اين تقسيمبندي داستان موافق نيستم. بنابراين اگر داستانهاي چخوفي را داستانهاي ادبي بدانيم، من در ترجمه سراغ داستانهايي ميروم که به فرم چخوفي نزديک نباشد. چون اولا ترجمه داستانهاي ادبي از استادان فن برميآيد و دوما آن داستانها براي ديگري تعريفکردني نيست (اگر ترجمهکردنم را تعريفکردن داستان نام بگذارم). هيچکس نميتواند «در جستوجوي زمان از دسترفته» را براي ديگري تعريف کند؛ چون ماجرايي براي تعريفکردن ندارد، ادبيات محض است و تا به چشم خوانده نشود درک نخواهد شد. بنابراين من به مخاطب فارسي تا جايي فکر ميکنم که مطمئن باشد ترجمهاي را که ميخواند وفادار به اصل است؛ چون مترجم سراغ کارهاي پيچيده ادبي نرفته تا منظوري را جا انداخته يا نفهميده باشد و اگر جز اين باشد ترجمهاش را ارائه نخواهد کرد.