بستن

يک شب طوفاني

يک شب طوفاني
نیلوفر اجری داستان‌نویس

زن بشقاب دوم را هم روي ميز گذاشت. از پشت پرده نازک پنجره آشپزخانه مي‌شد سايه درخت‌ها را ديد.

زن گفت: «باز طوفانيه؟»

مرد شبکه تلويزيون را عوض کرد و گفت: «اوهوم.»

زن گفت: «مي‌دوني که من از طوفان خيلي بدم مي‌ياد؟»

مرد باز زد يک شبکه ديگر.

«آره هزاربار تا حالا گفتي.»

زن ديگر چيزي نگفت.

سر ميز، مرد از زن پرسيد: «راستي نمايشگاه عکستون به کجا رسيد؟ اسمش رو چي‌چي باران گذاشته بوديد؟»

بعد پوزخند زد و به تلويزيون نگاه کرد. زن يک نفس عميق کشيد.

«گفتم که چي شد؟»

«يعني فقط به خاطر زنش به تو گفت ديگه نيا؟»

«من نگفتم به خاطر زنش! تازه اصلا نگفت ديگه نيا!»

«اينکه بدتره! حداقل اگه مي‌گفت يه احترامي گذاشته بود. ولي يهو وقتي اينجوري ازش خبري نشه!»

زن سکوت کرده بود. مرد لقمه‌اش را قورت داد و گفت: «به نظرت بد نيست؟»

زن قاشق و چنگال را توي بشقاب انداخت. نفسش را بيرون داد. به صورت مرد نگاه کرد. آرام ولي با تاکيد روي کلمه‌ها.

گفت: «مي‌شه ديگه حرفشو نزنيم.»

مرد چشمش به تلويزيون بود. نگاه زن را نديده بود يا نديده گرفته بود. چون از تلويزيون نگاهش را داد به غذايش و بدون اينکه به زن نگاه کند گفت: «خودت گفتي بايد بيشتر باهم حرف بزنيم.»

«آره ولي اين اصلا موضوع خوبي نيست.»

بعد هردو، تا آخرهاي شام ديگر چيزي نگفتند تا اينکه زن پرسيد: «از فروشگاه چه خبر؟ کارا خوب پيش مي‌ره؟»

مرد گفت: «اوهوم خوبه... فکر نمي‌کردم ناراحت بشي، وگرنه اصلا نمي‌پرسيدم.»

زن لبخند زد و گفت: «نه، به‌هرحال من تا لحظه آخر کارم رو درست انجام دادم. استادم از کارم راضي بود. حالا اگر وسط کار همسرش اومد و از من خوشش نيومد يا به هر دليل ديگه‌اي ازش خبري نشد، من ديگه مقصر نيستم. اصلا ولش کن. ديگه حرفشو نزنيم.»

مرد پوزخند زد. با ليوان نوشابه از سر ميز بلند شد و خود را روي مبل جلوي تلويزيون انداخت.

زن ميز را جمع کرد و دستمال کشيد. ظرف‌ها را شست. کف آشپزخانه را تي کشيد. مرد شبکه‌ها را

عوض کرد و در تمام مدت حرفي زده نشد. زن آب مانده کتري را توي سينک ريخت و گفت: «چايي درست کنم باهم بخوريم؟ باقلوام هست.»

مرد تلويزيون را خاموش کرد و گفت: «نه مي‌خوام بخوابم. مسواک منو خمير بذار بده.»

زن شمع را خاموش کرد. مرد از دستشويي که بيرون آمد گفت: «راستي فکر کنم فهميدم چرا زن يارو خوشش نيومده. آخه با خودش فکر کرده اينا هر روز، چهار پنج ساعت توي اون دفتر چي دارن که به هم بگن؟»

زن يک نفس خيلي عميق کشيد. ناخن‌هايش را فشار داد کف دست‌هايش.

«هفته‌اي سه روز بود. يک‌بارم که اون اول خودت اومدي ديدي درباره چي حرف مي‌زنيم. بحث سر ايده و اينجور چيزا بود.»

مرد شانه بالا انداخت و گفت: «خودم رو نگفتم. زنش رو گفتم.»

زن بشقاب دوم را که خشک کرده بود، توي کابينت گذاشت.

«اون روزم که همسرشون اومده بود، درباره کار حرف مي‌زديم. قاب‌بندي و سوژه و فوکوس و اين حرفا.»

«اون همه وقت؟»

زن سر تکان داد.

«تازه وقتم کم مي‌آورديم.»

و مرد لبخند زن را ديد.

گفت: «باشه حالا يک ليوان آب بده به من.»

زن ليوان را داد دست مرد.

مرد خميازه کشيد و پرسيد: «يعني غير از کار درباره هيچي حرف نمي‌زدين؟»

و آب را جرعه‌جرعه سر کشيد.

زن يک لحظه رفت توي فکر و گفت: «نهايتا درباره تاريخچه عکاسي يا... يا مثلا مدلاي دوربينا

و لنزا و اينجور چيزا.»

مرد سر تکان داد و ليوان خالي را داد دست زن.

رسيده بود جلوي در اتاق خواب که زن گفت: «فقط يک‌بار.»

مرد برگشت، به زن نگاه کرد.

«يک‌بار که هوا طوفاني شده بود، من گفتم از طوفان بدم مي‌ياد. اون پرسيد چرا! منم براش توضيح دادم. همين.»

مرد نفسش را بيرون داد و گفت: «خب حالا چرا؟»

«چون که...»

مرد باز خميازه کشيد و گفت: «ولش کن. فرداشب بگو.»

و زيرلبي گفت: «به‌هرحال ديگه زنگ نمي‌زنه.»

زن چراغ ها را خاموش کرد. برق يک لحظه همه‌جا را روشن کرد و پشت سرش صداي رعد آمد.

زن رفت نزديک پنجره. شاخه‌ها کمتر تکان مي‌خوردند. باران گرفته بود. زن پيشاني‌اش را روي شيشه گذاشت.

لبخند زد و با سرانگشت ردِ باران روي پنجره را دنبال کرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی