بستن

صدای فروخورده در پنــج حـــرف

صدای فروخورده
 در پنــج حـــرف
محمدصادق رئیسی شاعر و منتقد / آرمان ملی-گروه ادبیات و کتاب: ایرج زبردست (1353شیراز) نامش با رباعی گره خورده است؛ در وهله اول شاید سرودن شعر کلاسیک در هر شکل و وزنی در جهان امروز که شعر نو حرف نخست را می‌زند، کاری سخت و مبارزه‌ای طاقت‌فرسا باشد، اما ایرج زبردست توانسته با همت و پشتکار و خلاقیت خود، رباعی را وزن و رنگ و معنای دیگری بدهد. او در طول این بیست‌وچند سال شعرسرایی‌اش، رباعی را که معمولا با اسم خیام عجین است یک‌بار دیگر به خانه‌های مردم برده و به آن حیاتی دوباره داده است. «خنده‌های خیس» کتاب نخست او بود، اما با «باران که بیاید همه عاشق هستند» بود که نام و رباعیات او دیده و خوانده شد. منوچهر آتشی پس از این کتاب نوشت: «رباعيات ايرج زبردست با شگرد‌هاي تازه‌اي که در پايان‌بندي‌هاي زيرکانه‌اي که به آنها مي‌دهد و گاه عميقا ما را غافلگير مي‌کند، به تعبيري، نوعي ديگر از شعر نو مي‌توان ناميدشان که نکته‌سنجي‌ها و انفجار حسن و زيبايي، بهترين آرايه و تاييدکننده‌ آنهاست» به‌جز آتشی، هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و بهاءالدین خرمشاهی نیز در ستایش رباعیات او سخن گفته‌اند. کتاب‌های «شهری که در آن، مرگ از آن می‌خواند» ، «سر بر تن و دنبال سرم می‌گردم» و «دفی از پوست ابلیس» از دیگر آثار اوست. آنچه می‌خوانید نگاهی است به گزینه رباعیات او (شعرهای سال 74 تا 95) که از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

اينکه اصلا بپذيريم نخستين رباعي‌سُراي ما ـ رودکي بزرگ ـ وزن رباعي را از ريتم بازي کودکان در کوچه، و در اثناي بازي گردو کشف کرده، يا به روايت يعقوب ليث دلخوش کنيم، و چه آن را بحري از بحور هزج، پس از روي کارآمدن عروض عرب بدانيم، يا هر چيز ديگري، قالب رباعي ديري است ديگر به چهاردانه شعر ايران در تمام اعصار بدل شده است. «غلتان غلتان همي رود تا بن گو...» غلتان غلتان پيش آمد، با قامت کوتاه اما ستبر خود، راه‌هاي صعب و سنگلاخ‌ها را درنورديد، و رسيد به اينجا. به لحظه اکنون به وقت خوش درون. شد قالب شعر لحظه‌هاي خلوت آدمي در بحبوحه مصائب بزرگ. شد آرامبخش دل‌ها و ذهن‌هاي درگير در دامچاله تزوير و تقدير. مرهم زخم ناسور جبر و اختيار. شد نفير بلند طغيان بر «آن» بزرگ. و حالا شما به من نشان بدهيد شاعري را، که در تجربه‌هاي شاعرانه خود، يکبار هم رباعي نسروده باشد. از کلاسيک‌سُرايان تمام اعصار شعر فارسي گرفته تا آوانگاردهاي عصر پسامدرن پرمدعا. ادعاي حرفم: کافي است لباب‌الاباب محمد عوفي را برداريد و تورقي کنيد. تقريبا عمده نمونه‌هاي شعري، در اين قالب‌اند. و جُنگ‌ها و آنتولوژي‌هاي رباعي معاصر را.

رباعي پس از عصر مشروطه، و البته بيشتر بعد از انقلاب نيما، يک‌بار ديگر، در کانون توجه شاعران قرار گرفت. نيما خود بيش از 400 رباعي و به همين ميزان چهاردانه در زبان طبري دارد. و به تبعِ او، ديگر نگاه از لون ديگر به قالب رباعي شد. اوج اين توجه در شعر دهه شصت بوده که هم به لحاظ زباني به نوعي رواني و سياليت رسيد و هم به لحاظ مفهومي و مضمون راه تازه در پيش گرفت. شاعراني بسياري هم صرفا به کار رباعي پرداختند. منصور اوجي، محمدرضا سهرابي‌نژاد، بهاالدين خرمشاهي و... ايرج زبردست نيز از زمره شاعراني است که يگانه نگاه خود را معطوف به رباعي کرده است.

زبردست اکنون سه مجموعه رباعي منتشر کرده است. «خنده‌هاي خيس» (1377)، «يک سبد آيينه» (1378)، «باران که بيايد همه عاشق هستند» (1382)»؛ همين سه مجموعه بود که نام زبردست را بر سر زبان‌ها انداخت. «گزينه رباعي»، مجموعه دو دهه فعاليت پيگير، مستمر و حرفه‌اي زبردست است. کتاب مشتمل بر حدود دويست رباعي است که عينا به تمامي يک فضاي تازه و جهاني قائم بالذات در اختيار خواننده قرار مي‌دهد. فارغ از وابستگي و البته علاقه به سنت رباعي‌نويسي، که لازمه و تجربه‌ورزي در حوزه زباني است، زبردست نشان مي‌دهد که توان آن را دارد تا اين اندوخته را تمام و کمال به تصوير بکشد، هر چند بي‌ترديد اصرار بر آن دستاوردي براي شاعر در پي نخواهد داشت:

صد بار به سنگ کينه بستند مرا

از خويش غريبانه گسستند مرا

گفتند هميشه بي‌ريا بايد زيست

آيينه شدم باز شکستند مرا

اصرار بر سرودن رباعي‌هايي از اين دست براي هيچ شاعري نام و آوازه در پي نخواهد داشت اگر بخواهد همچنان با اين نگرش در کارزار شعر کلاسيک ايران قلمفرسايي کند، مگر آنکه دل در راه «درياي هزار موج طوفان‌خيز» بزند و کولاک‌ها را از سر بگذراند و به ساحل عافيت برسد، ورنه با همان نخستين موج به قعر دريا فرو مي‌رود. «سنگ کينه»، «غريبانه‌گسستن»، «آيينه‌شکستن»، «سبوشکستن»، «مست گفت‌وگو»، و از اين دست ترکيب‌سازي‌ها صرفا متکي به دانش ادبي و کتابي مولف است نه برآمده از تجربه دروني و شخصي. اما آنچه مدنظر من از اين گفتار است، اين است که بگويم زبردست از دل همين سنت برآمده که امروز با تجربه‌هاي شخصي خود، ما را به ضيافت رباعي مهمان کرده است. اين تجربه‌هاي تازه در سه حوزه خود را نشان داده است. نخست بهره‌گيري از اوزان نامتعارف رباعي، دو ديگر، سپيدنويسي و سوم؛ رباعي ـ کانکريت.

در حوزه تجربه نخست، اگرچه بهره‌گيري از اوزان تازه و نامتعارف عروضي از ابوسعيد ابوالخير به بعد در ميان رباعي‌سرايان متداول بوده، اما استفاده زبردست از اين اوزان تازه با زبان و تفکر معاصر در آميخته است:

آهاي خبر خبر خبر:

امشب در ميدان بزرگ شهر

مردي ديگر بر دار کشيده مي‌شود

امشب ماه ابري

تن وقت سرخ

آهاي خبر...

تلفيق اين دو عنصر بنيادين شعر، به رهيافتي تازه مي‌انجامد. يکي از اين رهيافت‌ها، گذر از بند مالوف قافيه است. نگرش تازه به برهم‌زدن روال عادي قافيه موجب مي‌شود که تفکر جاري در شعر آنجا که مي‌خواهد بنشيند، مي‌نشيند و خستگي از تن به در مي‌کند:

با صورت اتفاق

از ثانيه رد خواهي شد

انتظار پر خواهد زد

مي‌دانم

با اقاقيا

با نرگس

باز از همه سو

به خانه خواهي آمد.

از اين نظير تجربه‌ها، نمونه‌هاي چندي در کتاب ديده مي‌شود که نشان مي‌دهد زبردست با زبردستي کامل و با علم به ماجرا، دست به چنين اتفاقي زده است؛ چراکه حتي ذهن مخاطب سراسر کلاسيکي که گوشش به طنين قافيه عادت کرده هم در اثناي خواندن، گم‌شدگي قافيه را در سطور شعر احساس نخواهد کرد. پنداري درهم‌تنيدگي مفهوم و زبان به گونه‌اي رخ داده‌اند که نيازي به عيان‌سازي گوشواره براي به طنين درآمدن و زنگ هوشياري خواننده احساس نمي‌شود. اما در بخش رباعي ـ کانکريت، اگر بشود اين نام را بر آنها نهاد، از شعرـ تصويرهاي آپولينر در شعر فرانسه گرفته تا نمونه‌هاي داخلي در شعرهاي سپيد خود ما، چندان از اقبال خوبي نصيب نبرده است. اگرچه دلايل بسياري مي‌توان بر آن يافت، اما مهم‌ترين دليلي که مي‌توان بر آن انگشت گذاشت، اين است که به جهت خصلت ذهني‌بودن شعر است که ذاتا با تمامي تمايل به رئاليته‌شدن و عيني‌گرايي، به ذهنيت تمايل دارد، چراکه فرايندي ذهني است. هرچند نمي‌توان از کارکرد چنين تکنيکي در شعر چشم پوشيد. باري زبردست در اين تجربه تازه در رباعي توانسته دو عينيت زباني و عينيت تصويري را به زيبايي و ملموس کنار هم بنشاند و رهيافتي تازه در منظره ديد خواننده قرار دهد. اين سه تجربه زبردست را به رباعي‌سُرايي حرفه‌اي بدل کرده است. تمرکز بر يک قالب ادبي براي بروز ذهنيت انسان معاصر در عصر مدرن، و پافشاري بر تازه‌ماندن و گريز از يکجاماندن، او را به شاعري اصيل بدل کرده است. يعني مي‌خواهم بگويم تمامي تجربه‌هاي تازه و گرايش به نوبودن، به بهانه رسيدن به تفکري منحصر و محدود به خود است، که در اين راه، در اين راه مهم، که کمتر شاعر امروزي، و به ويژه در اين دو دهه اخير، تمايلي حتي در نزديک‌شدن به آن به خود نشان نداده و نمي‌دهد، زبردست در اين آزمون حقيقي شعر سربلند بيرون مي‌آيد. در اين گرانيگاه است که شعر انعکاس صداي فروخورده ملتي مي‌شود که بيشتر و پيشتر طعم شکست را چشيده تا مزه پيروزي را:

ما وقت نگاه را دمي دانستيم

از دانش چشم‌ها کمي دانستيم

کژتابي دست‌ها و بي‌مهري سنگ

ما آينه بوديم و نمي‌دانستيم.

چيزي که از تمام رباعي‌هاي زبردست برمي‌آيد اين است که او تمايل چنداني به بيان امور واقع ندارد. مصاديق او، مصاديق همه اعصار است؛ و دغدعه‌اش اساسا مساله انسان وامانده در فلسفه هستي با نيستي است. انسان گم‌کرده راه، درگير نان، نام خدا و اسم اعظم. انسان بريده از عرش که دچار تناقض بزرگ است ميان عصيان و گناه و گوهر تنهايي.

ديدي به تکلم تو

عصيان ايمان آورد

جهان درون انسان عريان شد

خاک، تمام آسمان را بلعيد

بر روح تو

تازيانه‌ها زد شيطان.

رباعي‌هاي زبردست را که مي‌خوانم، پس از يک آرامش دلچسب، به اين مي‌انديشم که پس از سال‌ها يک کتاب لبريز از «شعر» خوانده‌ام. اينکه گام در جهاني نهاده‌ام که برساخته اوست. برساخته من است. من با او، او با من، گام در جهان «کلمه» مي‌گذارد. همه جا کلمه است.

پشت سر من، برابر من کلمه

دنيا و تمام باور من کلمه

من شير ز پستان ازل نوشيدم

من کودک شعر، مادر من کلمه.

و اين‌جاست که نه از مُردن انسان، که از مرگ «کلمه» هراس دارد. هراسي که ريشه در نهاد انساني او دارد. پس فرياد برمي‌کشد:

بر دار کشيد شاعري را يک حرف

مرگ کلمه، مرگ همه، مرگ خداست.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی