ادامه از صفحه يک: اخيراً مصاحبهاي از نگارنده در يکي از نشريات چاپ شده که به گفته مقام قضايي رسيدگيکننده همه مصاحبه جنبه انتقادي و اصلاحي داشته و اگر اتهامي متوجه من است اتهام سياسي است و بايد در محکمه سياسي محاکمه شوم. اما در يک مورد که شاکي خصوصي داشتم و متهم به نشر اکاذيب بودم به تبع آن اتهام بايد در دادگاه جرم سياسي به اين موضوع رسيدگي ميشد، حال اينکه مصاحبه را خبرنگار روزنامهاي انجام داده بود و متن مصاحبه هم در روزنامه منتشر شده بود. طرفه اينکه علاوه بر من خبرنگاري که با من مصاحبه کرده بود و مديرمسئولي که مصاحبه در روزنامهاش چاپ شده بود هم تحت تعقيب قرار گرفتند و حتماً خبرنگار هم در دادگاه عمومي و مديرمسئول در دادگاه مطبوعات محاکمه خواهند شد؛ يعني يک مصاحبه با سه متهم روبهروست اولي مصاحبه در دادگاه سياسي، دومي يعني خبرنگار در دادگاه عمومي و مديرمسئول در دادگاه مطبوعات محاکمه خواهند شد. مدير مسئول روزنامه خرداد آشيخ عبداله نوري بود که چندين سال را در زندان به خاطر مديرمسئولي روزنامه خرداد گذراند و چون روحاني هستند در دادگاه ويژه روحانيت محاکمه و محکوم شدند. محاکمه مدير مسئول خرداد باعث شد سردبير در کوران حوادث حاشيه امن پيدا کند و تحت تعقيب قرار نگرفت. نگارنده توصيه کردم قيل و قال مدرسه را کنار بگذار و از کار دل همانند من به کار گل بپرداز. همه اندوخته و پساندازش را در بيابانهاي ساوه براي آباداني اراضي لميزرع به کار انداخت و آقاي شمسالواعظين هم که از زندان آزاد شد او را هم از کار دل به کار گل واداشتم. يک روز با خنده به آقاي سعيد مرتضوي گفتم بايد به من جايزه بدهيد که دو نفر از تأثيرگذارترين سردبيران بعد از دوم خرداد را از قبيله قلم گرفتم و به طايفه بيل و کلنگ سپردم و گفتم با حکمت و شمسالواعظين - هم بيلي - هستيم و قلم را قلم گرفتيم. سالهاست اين دو نفر به کار کشت و زرع مشغولند. ميتوانستند در بازار مکاره به دادوستد در همان حرفه مثلاً خريد و فروش کاغذ ادامه دهند و امروزه برج عاجنشين باشند اما بيل به دست گرفتند و سند دارم که با پينه دست از آب و خاک شور محصول شيرين صادراتي پسته توليد ميکنند. اما اتفاقي که دو سه شب پيش براي آقاي حکمت در بيابانهاي ساوه پيش آمد اگر به انتها ميرسيد بيش از هر کس صاحب اين قلم شرمنده بودم که وسيله حضور اين دو نفر در بيابانها شدم. کمي از ساعت 4 صبح گذشته بود و در مزرعه که آماده برداشت محصول سال جاري هستيم، مشغول استراحت بوديم. تلفنم زنگ زد. در تاريک روشن اتاق جابهجا شدم و در اين فکر که چه کسي اين ساعت شب زنگ ميزند. بارها اتفاق افتاده که کسي اشتباهي زنگ زده، اصل را بر اشتباه گذاشتم که براي سومين بار اما ايندفعه با شماره ديگري تلفنم زنگ زد. گوشي را برداشتم صداي خسته و ناراحت آقاي حکمت بود که خواب صبحگاهيام را آشفته کرد. به من حمله مسلحانه شده و کارگرم را به قصد کشت زدند و دست و پا و چشمهاي مرا بستند و يکي دو ساعت هم خانه را جستوجو کردند و هرچه داشتم حتي تلويزيون خانه را بار ماشين سواري خودم کردند و با کارتهاي بانکي و اسناد هويتي من فرار کردند. در آن ساعت چه ميتوانستم بکنم. به پليس و نيروهاي انتظامي متوسل شديم. مخلص کلام حوزه انتظامي که مزارع من و حکمت در آن واقع است تنها يک اتومبيل دارد و آنهم به مأموريت رفته بود. گفتند وسيلهاي نداريم و بايد صبر کنيد. شب تاريک و بيم موج حراميان از پيش و از پس مضروب و مجروحي که ميناليد و کارگراني که از خوف مهاجمان داخل باغ و لاي درختها خود را پنهان کرده بودند و از ترس حمله مسلحانه جرات بيرون آمدن نداشتند. شبي گذشت؛ شبي تاريک از شبهاي ديجور که آرزو ميکنم بر دشمن آدمي هم نرود. اگر بخواهيم شما را نکشيم بايد پول خونتان را بدهيد. تجربه سالها مجاهدت آقاي حکمت به او اين را آموخته بود که با درشت جانان درشت خويي نکند. وقتي رمز کارتهاي بانکي او را خواستند به درستي گفته بود. همچنين وقتي رمز تلفن همراهش را خواستند. زماني که او را با لباس زير، سوار ماشين خودش کردند طرز روشن کردن ماشين را از او خواسته بودند و او به درستي راهنمايي کرده بود که قوم عصبي مهاجم خوني نريزند. اگر پاسگاه انتظامي ماشين داشت، اگر وسعت حوزه انتظامي اين پاسگاه را مسئولان براي تأمين وسيله نقليه، که شعاعي 50 کيلومتري را بايد با يک ماشين معيوب انتظامي طي کنند، در نظر ميگرفتند ساعت 4 و 5 دقيقه صبح که اولين تماس برقرار شد دو سه ساعت فرصت از دست نميرفت. روساي پاسگاه، آگاهي و ديگر نهادهاي انتظامي و امنيتي صبح جمعه و تعطيلي با يک ماشين خود را به محل حادثه رساندند. کساني که نه تعطيلي دارند نه شب و نه روز، اما وسيله نقليه ندارند و پهنه حوزه انتظامي آنان از وسعت تهران هم وسيعتر است، با صدها چاه و مزرعه کشاورزي و گلههاي گوسفند و گاوداري و مرغداري که با تأسف امروزه به مکانهايي آسيبپذير و مورد توجه سارقان که از بخت بد مسلح هم شدهاند، تبديل شدهاند. حاضرم با اختصاص زمين به محل پاسگاه و احداث ساختمان برابر نقشه نيروي انتظامي در منطقهاي که با تاسف ناامن است، شعبهاي از پاسگاه را در محل راهاندازي کنند. آيا جان انسانهايي که يک سال زحمت کشيدهاند و در طول سال انواع و اقسام محصولات زراعي و دامي را توليد و به بازار مصرف روانه ميکنند ارزش ندارد که قواعد دست و پاگير اداري در تاسيس پاسگاه دخيل نباشد. ايران از اين اقبال برخوردار است که امنيت کلي در مرزها برقرار باشد و دشمنان قسم خورده را در آسمانها دستگير ميکنند؛ کاش امکان تامين امنيت داخلي را هم که انصافا برقرار است، تکميل کنيم.