آخر هفتهاي که گذشت يک زن و شوهر بهطور همزمان صاحب شش فرزند شدند! منظورم اين است که ششتايي شدند، ببخشيد صاحب شش قلو شدند. ما هم از خدا خواسته يک دست استکان ايراني کادو کرديم و رفتيم خدمت پدر خانواده تا با او مصاحبه کنيم:
ما: سلام، مبارکها باشه! تبريک ميگم بابت اين تاريخسازي.
پدر: همدردي بلد نيستين ديگه چرا سنگ ميزنيد به آدم!
ما: خب... اول خودتونو معرفي کنيد.
پدر: نگونبخت هستم!
ما: توروخدا اين حرفو نزنيد... . اصلا ما غلط کرديم که گفتيم تاريخسازي!
پدر: نه بابا! فاميلم نگونبخته!
ما: خب از اول بگو تاريخساز! (هار هار هار) اي کاش جووناي ما انگيزههاي شمارو سرلوحه زندگيشون قرار بدن تا ديگه با مساله پيري جمعيت مواجه نباشيم.
پدر: شما هم دلت خوشهها... . من الان با اين همه بچه... .
ما: خرجشو از کجا درميارين؟!
پدر: نه بابا! الان ديگه نميتونم ظهرا يهچرت بزنم!
ما: يعني تنها مشکل شما اينه؟! با قيمت پوشک و بقيه چيزا مشکلي ندارين؟!
پدر: واقعيتش نه! بالاخره آدم بايد يهچيزي واسه از دست دادن داشته باشه تا نگران بشه، اما من همهچيزمو گذاشتم توي بورس.
ما: خب واسه پوشک و بقيه خرج و مخارج برنامهتون چيه؟!
پدر: در حال حاضر هيچي! ولي من راهکارمو واسه پوشک بچهها ميگم شما تا تهشو بخونين... . همون تکنيکي که باهاش از شلوار ماماندوز ماسک ميسازيمرو ميخوام براي پوشک پياده کنم.
ما: ميشه بيشتر توضيح بديد.
پدر: ببينيد، من برنامم اينه که با شلوار يا زيرپوشهاي خودمو و همسرم پوشک درست کنم!
ما: او ماي گاد! چقدر خلاقانه و اقتصادي! ميشه به ما هم ياد بديد؟!
پدر: چراکه نه، با کمال ميل! فقط قبلش يه 500 تومن بزنيد به کارتم چون اين هفته قراره يهعرضه اوليه جديد بياد به بازار... .