بستن

برش‌هایی از کتاب‌های مریم جهانی

برش‌هایی از کتاب‌های مریم جهانی

چراغ‌هاي خاموش:

اينطور که زل مي‌زند به‌هم مي‌دانم که نگاهش از من رد شده است. از پله‌ها بالا رفته و به طبقه دوم رسيده‌. حالا حتما جلوي واحد نسترن خانوم ايستاده و منتظر است که در را به روش باز کند. نگاهي به اطراف هم مي‌اندازد نکند کسي از همسايه‌ها سر برسد. مي‌گويم: «عزيزم خسته‌اي. نمي‌خواي بخوابي؟»

سيگاري آتش مي‌زند و دودش را بيرون مي‌دهد. تو نور کم هال سايه ابروهاش رو چشم‌هاي کشيده‌اش افتاده. اولين بار که به چشم‌هاش دقت کردم همان روزي بود که تو چشم‌هام زل زد و گفت: «عاشقتم.»

حالا اما جوابم را نمي‌دهد. سرم را به پشتي مبل تکيه مي‌دهم و گوش مي‌کنم به وزوز پشه‌اي که گير افتاده است.

سرش را مي‌چرخاند سمت پنجره. مي‌گويد: «خودشو کشت اين پشه. پنجره رو باز کن تا بره.»

خميازه‌اي مي‌کشم و مي‌گويم: «آخرش خسته مي‌شه يه جا مي‌شينه.»

فيلتر سيگار را تو زيرسيگاري له مي‌کند و همانجا رو کاناپه دراز مي‌کشد.

اين خيابان سرعت‌گير ندارد:

پنچر شده‌ام. آن هم کجا و چه روزي؟ چهار پنج غروب پنجشنبه، کنار در اصلي باغ فردوس. تو اين غلغله آدم سياه‌پوش و گل‌فروش و خرمافروش. شده‌ام گل خرزهره ميان چمني سياه. جک را مي‌زنم زير ماشين و زانويم را ستون مي‌کنم. در ماشين باز است. آچار چرخ به دست مي‌روم که ببندمش. يک دسته زن لچک به سر وي‌کنان (شيون‌کنان) از جلو روم رد مي‌شوند. چند نفري که شيون نمي‌کنند متعجب زل مي‌زنند به من. پا مي‌کوبم رو آچار چرخ تا بچرخد و پيچ شل شود. چندتا پسر تکيه داده‌اند به درخت‌ها و مي‌خندند. يکي‌شان مي‌گويد: «شماره مي‌دم اگه کمک خواستي زنگ بزن.»

آن يکي مي‌گويد: «اگه قول بدي برسانيم خانه برات شلش مي‌کنم.»

ضربه بعدي را آنقدر محکم مي‌زنم که جک از زير ماشين دربرود. تازه يادم مي‌آيد اول بايد پيچ‌ها را باز مي‌کردم. شليک خنده پسرها آن چند نفري هم که حواس‌شان به من نبود متوجه من مي‌کند. يک لحظه حس مي‌کنم نه در قبرستان که در سالن نمايش هستم. در سالن نمايشي که روح پدر هم سر از قبرش که در همان نزديکي است درآوردند و نگاهم مي‌کند. روزي که راننده تاکسي شدم مادر گفت: «چهار سال ديه پشيمان مي‌شي. او وقتي که هيچ مردي نره زير بارت.»

حامد گفت: «مسافرکشي از زنانگي ساقطت مي‌کنه. مرداي اين شهر مگه مي‌ذارن شاخ بشي براشون؟»

سنگ يشم:

خميازه مي‌کشم و در صداي کف و سوت دخترهاي حياط به ساعت ته سالن نگاه مي‌کنم. يازده و چهل و چند دقيقه است. احساس مي‌کنم عقربه‌ها هم مثل مثل معيري دست از چرخيدن برداشته‌اند و ميخ شده‌اند رو صندلي من. با اين اوصاف محال است بتوانم لبه مانتو را از رو نوشته‌هاي شلوار کنار بزنم‌. براي ردگم‌کني نوک خودکار را مي‌گذارم جلوي سوال سوم. معيري سنگيني تن را مي‌اندازد رو آن يکي پا. دوباره خميازه مي‌کشم و انگشت مهشيد را مي‌بينم که بالا رفته. از معيري برگه اضافه مي‌خواهد. نفس عميق مي‌کشم. شايد حق با پدر است. به جاي مغز گچ تو کله من است. شايد هم صداي بچه‌هاي حياط تمرکزم را به‌هم مي‌ريزد. حالا بايد آنجا باشم. بايد بکش تمرين کنيم. چند روز ديگر اولين مسابقه‌مان است. از بين اين همه دبيرستان قرعه‌مان افتاده با تيم دبيرستان شاهد. امکانات مدرسه‌شان دود از کله آدم بلند مي‌کند. سالن سرپوشيده تنيس و شطرنج و آمادگي جسماني يک طرف. هفته‌اي يک‌بار مربي‌شان آنها را مي‌برد سالن تقوي تا آنجا تمرين کنند. سال قبل با کاپيتاني الهه جلوشان باختيم. پاسورشان طوري سرويس و آبشار مي‌زد که حتي نمي‌شد رد توپ را با چشم دنبال کني. پارسال تو حياط دبيرستان آنها و در هياهوي سيصدتا دانش‌آموز مسابقه داديم. امسال قرار است تو حياط مدرسه خودمان...

«سرتان رو برگه خودتان باشه.»

سرم را بلند مي‌کنم. معيري دارد مي‌رود سمت ميز جلو سالن. سريع له‌ي مانتو را بالا مي‌زنم. همه فرمول‌ها و اعداد را دنبال کلمه آنتروپي زيرورو مي‌کنم. آنتروپي يا درگاشت آرايش‌هاي...

«خانم معيري چند لحظه.»

صداي الهه را تو هزارتا صدا مي‌شناسم. نازک و اشرافي است. حالا هم همان رگه تهديد را دارد. آرام لبه مانتو را صاف مي‌کنم و پشت مي‌زنم به صندلي‌، معيري از من عبور مي‌کند و مي‌رود ته سالن.‌ الهه با معيري چه کار دارد؟ فقط يک کار به ذهنم مي‌رسد، جاسوسي...

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی