در يخچال را که باز کردم زنم سگرمههاش رفت تو هم.
«ها؟ باز که در يخچال رو باز کردي. چيکار داري؟»
نفهميدم از خماري بود يا تشر زنم که کفري شدم.
«زهرمار رو چيکار داري. جنسمو ميخوام.»
دست کشيد تو جاتخممرغي و نايلون آببنديشده سياهي گرفت طرفم.
«بگير کوفت کن. از اين به بعد هم اين زهرماريتو اينجا نذار.»
زانوهام از خماري تير ميکشيد. ناي به فحشکشيدنش را نداشتم. نايلون را ازش گرفتم و تا خواستم در را ببندم جيغ کشيد.
«چه خبره دور برداشتي واسه در؟ آروم ببند.»
از لجش در را محکم بستم و با جنس تو مشتم نشستم پاي پيکنيک. نگاهي از سر غيظ انداختم به يخچال. همهچيز با آمدن اين لندهور دو متري شروع شد. سايدبايسايد امرسان. زيبا، جادار، مطمئن. اين جادارش هم از آن حرفها بود. با دوزار درآمد مسافرکشي فکر پرکردن دو دهنه يخچال موي تن آدم را سيخ ميکرد، چه برسد به خريدن خود يخچال. زنم که اين حرفها حالياش نبود. از يک ماه قبل، درست از شبي که آن مرتيکه موبور با يخچال سر شانه از دريا آمد بيرون هوايي شد. قبلش بگومگومان در همين حد بود که مثلا او بپرسد رنگ موهام چطوري شده و من بگويم مگر مو رنگ کردهاي و او زير لب فحشي بدهد و برود بچسبد به آشپزياش. يا بخواهد خيلي بد پيله کند بگويد: اگه گفتي امروز چه تغييري کردم؟
و من هر چه به سروشکلش نگاه کنم ببينم همان زن ديروز است.
آن شب اما قضيه به سوال جواب و فحش زيرلبي ختم نشد. نشسته بودم پاي بساط و فيلم اکشن ميديدم که زنم از اتاق زد بيرون و صاف آمد نشست ور دل من.
«تو نميخواي بياي بگيري بخوابي؟»
«تو با من چيکار داري؟ برو بگير بخواب.»
نرفت. آنقدر مو پيچيد دور انگشت و منتظر من ماند که فيلم اکشن رفت تبليغ و مرد قدبلند موبوري با شلوار اسلش و سرشانههاي عضلاني از دريا آمد بيرون. طوري هم امرسان را رو شانه با خودش ميآورد انگار پرِ کاه بلند کرده بود. صداش از خودش جذابتر بود.
«زيبايي شگفتانگيز زن ايراني در کنار سايدبايسايد امرسان. زيبا، جادار، مطمئن.»
نگاه زنم از مرد به يخچال و از يخچال به من رسيد و بيخيال موپيچيدن شد.
«چه باحال!»
نگاه هراسان من از زنم به مرد رسيد که داشت تکرار ميکرد: «زيبا، جادار، مطمئن.»
دو دقيقهاي سروته بساط را هم آوردم و گفتم: «خانومِ من، پاشو بريم بگيريم بخوابيم.»
بعد هم برايش توضيح دادم که همين فيلکو نقليمان مگر چه عيبش است؟ رنگ سفيد يخچالي ندارد که دارد. آهنرباهاش مثل جان در را کيپ بغل نميکنند که ميکنند. تازه اندازه يخدانش آدم را دلآشوبه نميکند که با چه پرش کند. اندازه ناندانيمان است. من اگر مرد باشم و همت کنم همين را هم را پر کنم...
چشم از سيکسپک مرد گرفت و با تحقير براندازم کرد.
«تو اگه مرد بودي که اين حال و روزت نبود!»
خودم هم از کمر به پايين خودم را برانداز کردم. دست و پاهام به ني قليان ميگفت زکي! تا آمدم بگويم مردي و مردانگي به جثه نيست و به غيرت است و از اين دريوريها، زنم سيني چايي را گذاشت جلوم.
«بايد بخريمش.»
قند گذاشتم تو دهان و جويدم و درحاليکه چايي فوت ميکردم ديدم زنم مثل معتادي که جنسش نرسيده هي تندتند شبکه عوض ميکند شايد دوباره تبليغ را ببيند. روزهاي بعد هم حواسم بود وقتي مثلا سر سفره نشسته بوديم و برنامهاي ميرفت تبليغ، صداي تلويزيون را بلند ميکرد و ميگفت: «هيس...»
بعد با لب و لوچه چرب زل ميزد به تلويزيون تا نوبت پخش تبليغ امرسان و آن سه کلمه جادويي برسد: «زيبا، جادار، مطمئن.»
آنقدر وسط فيلم و موسيقي و حياطوحش، مرد موبور ورزيده پريد وسط صفحه و گفت «زيبا، جادار، مطمئن» و آنقدر لبهاي مرد مثل ماهي لوله شد و با صداي جذاب گفت: «طرح اسنوا»، که زنم طاقت نياورد. هفت فقره چک پانصدهزاري مرا بابت اقساط گرو گذاشت و يخچال را خريد. روزي هم که دو کارگر آن را آوردند و به هزار مکافات جا برايش باز کرديم تو آشپزخانه، زنم ايستاد روبهروش و لبهاش را مثل ماهي لوله کرد و گفت: «اسنوا.»
بعد پشت به هال نشست رو اپن. درست مقابل يخچال. من هم وقتي ديدم از ناهار خبري نيست سبد نان و قالب پنير را برداشتم و نشستم پشت ميز ناهارخوري که تهبندي کنم و بروم پاي بساط. زنم چشم دوخت به يخچال و با صدايي خفه گفت: «رنگ نقرهاس.»
همانطور که لقمه را ميجويدم گفتم: «رو کارتونش نوشته سيلوره.»
گفت: «انگار اکليل زير پوستشه.»
گفتم: «به خاطر اينکه متاليکه.»
گفت: «به يه مرد گردنکلفت ميمونه!»
لقمه تو گلوم گير کرد. افتادم به سکسکه. زنم انگار کسي لابهلاي خيال خوشش پارازيت انداخته باشد از صداي سکسکهام چيني انداخت وسط ابرو و گفت: «فقط لخته.»
لخت!؟ لقمه از گلوم پايين نميرفت. پارچ آب را يک نفس سر کشيدم. نفسم که جا آمد به فيلکو کنار کفشکن نگاه کردم. از برق کشيده بوديمش و گذاشته بوديم جلو راه تا سمسار بيايد و ببردش. مرد لاغر مفلوک از همين حالا بوي ماندگي ميداد. بوي زهم ماهي و نان کپکزده.
روز بعد از خواب که بيدار شدم رفتم تو هال. زنم نبود. نيم آشپزخانه در تصرف امرسان يغور بود. تا يک ليوان چايي بريزم و بنشينم پشت ميز و تا کمي دل بسوزانم براي دوشاخه فيلکو که مثل شاهرگ حياتش بريده بود، زنم آمد. با گونههاي گلانداخته و صورت عرقکرده. کيفش را که ميگذاشت رو اپن گفت: «ببين براش چي خريدم.»
گفتم: «براي کي؟»
گفت: «براي امرسان ديگه.»
امرسان را يکطوري گفت انگار که مرد همسايه را صدا ميزند. بعد نايلوني گلمنگولي از کيفش درآورد و خالي کرد رو اپن. نديدم چه خريده بود. زود مشتشان کرد و رفت جلوي يخچال. دو سه قُلپ چايي خوردم و استکان را گذاشتم رو ميز و شنيدم که زنم گفت: «خب حالا ديگه لخت نيست.»
سر که برگرداندم ديدم امرسان؛ مرد گردنکلفت يک مشت مدال گِل و گچي رو سينهاش دارد. گلابي سبزي که کلاه حصيري سرخ سرش بود. گل آفتابگردان زرد که پا داشت و لبهاي قلوهاي و کتانيهاي آديداس. کفشدوزک نارنجي با خالهاي سبز که چهار چنگولي چسبيده بود به قلب امرسان.
تا شب هم چندبار جاي مدالها را عوض کرد تا دست آخر راضي شد دست از سر يخچال بردارد. آخر شب براي اينکه دلش را به دست بياورم زود بساط را برچيدم و رفتم تو اتاق. ديدم دراز کشيده تو تخت و زل زده به سقف. تا خواستم بخزم زير ملافه گفت: «هيس... اين وور وور رو ميشنوي؟»
گفتم: «خب صداي يخچاله ديگه.»
گفت: «کر که نيستم. لابد جاش تنظيم نيست.»
گفتم: «حالا تا فردا...»
نماند بقيه حرفم را بشنود. رفت تو آشپزخانه. از حرص تا دو ساعت بعدش هم خوابم نبرد. صبح که بيدار شدم ديدم پادري را پهن کرده کف آشپزخانه و همان جا بغل امرسان دراز کشيده و زانوهاي تاشدهاش را هم تکيه داده به در فريزرش. کمي به فيلکوي جلو در نگاه کردم. يک در بيشتر نداشت و آن هم سرتاسري بود و بازش که ميکردي چهار دانه هويج و هفت هشت برگ کاهو و نيم بطر دوغ و نوشابه گاز دررفته و يک کاسه يتيمچه ترشيده هفته پيش ميافتاد بيرون.
شماره سمسار را گرفتم که بيايد زودتر فيلکو را ببرد. مشخصات يخچال را خواست. برايش توضيح دادم که خط و خراش کم ندارد. اما غيرت دارد و تو چهلوسه درجه مرداد، قابلمه آب را دو ساعته يخ ميکند. آنهم چه يخي. بلور! سبزيخوردن را مثل گل شمعداني تروتازه نگه ميدارد. برفک هم اگر بگيرد تا دوشاخهاش را بکشي قالبي ميافتد کف يخدان. و اينکه در کل يخچال اکازيون کممصرفي است.
انگار نه انگار کف کرده بودم تا دقيق مشخصات بدهم. لادهني پرسيد: «خب حالا چقدر؟»
گفتم: «چه ميدونم. شما نرخ بده؟»
نُچ زد.
«راسيتش خريدار اين اسقاطيها نيستم.»
نگران گفتم: «يعني نميخري؟»
گفت: «پنجاه تومن. اونم اگه موتورش سالم باشه.»
نگاهي به فيلکو انداختم. چرا فکر کرده بودم بيشتر از اينها ميارزد؟ به سمسار گفتم خبرش ميکنم و از خانه زدم بيرون. تا لنگ ظهر مسافر جابهجا کردم و کفري از نرخ پنجاههزاري که سمسار گذاشته بود رو فيلکو برگشتم خانه. دم غروبي پاي پيکنيک بودم و هي زنم از اتاقخواب ميآمد بيرون و ميرفت تو آشپزخانه. بار آخري که رفت تو آشپزخانه ديگر صدا ازش درنيامد. تلويزيون را خاموش کردم. رفتم تو آشپزخانه. زنم تا کمر رفته بود تو قسمت فريزر امرسان و داشت لولههاي سرمايشياش را دستمال ميکشيد. سر که بيرون آورد رنگ جيغ ماتيکش دلم را لرزاند. گفت: «چيزي ميخواي؟»
گفتم: «نميگي سرما ميخوري خودت رو ولو ميکني رو سرماي کفش؟»
گفت: «يه چيزي کشف کردم.»
گفتم: «چي؟»
در بالاي يخچال را باز کرد. تو جاتخممرغي يک رديف ماتيک سرخ و نارنجي و کالباسي گذاشته بود.
گفت: «ديگه فاسد نميشن.»
بعد جاميوهاي را نشانم داد. چادر کرپش را چهارتا گذاشته بود آنجا. گفت: «اينم ديگه کرک نميگيره.»
درحاليکه ميرفتم تو اتاق يک فکر موذي دست از سرم برنميداشت. يعني ميخواست همه وسايل شخصياش را منتقل کند آنجا؟ غير از ماتيک و چادر و مثلا بلوز شلوار و روسري و...
به يکباره جلوي در اتاق خونم خشک شد. اگر بخواهد لباس...
برگشتم و به زنم نگاه کردم. هنوز داشت لولهها را با لذت دستمال ميکشيد.
امروز از سر کار که برگشتم باز زنم نبود. فکر کردم حتما رفته مثلا زيرپوش و شورت براي امرسان بخرد. اسکناس مچالههاي مسافرکشي را ريختم رو عسلي و لباسهام را کندم و پيژامه پوشيدم و نشستم به شمردن پول که صداي دور و خفهاي تو آشپزخانه پيچيد. رد صدا را که گرفتم به امرسان رسيدم. درش را باز کردم. زنم کشوها و جاميوهاي را گذاشته بود بيرون و خودش رفته بود تو يخچال و حالا پيچگوشتي به دست داشت با لامپ رو ديواره يخچال ور ميرفت.
گفتم: «داري چيکار ميکني؟»
گفت: «ميخوام لامپ رو يهسره کنم که وقتي در رو ميبنديم خاموش نشه.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «خب آدم که تو تاريکي نميتونه کاري انجام بده.»
گفتم: «مگه ميخواي چه کاري انجام بدي؟»
چشمهاي گرد ترسناکش را دوخت به من و با صداي ترسناکتري گفت: «در رو ببند تا همه گازش خالي نشده.»
در را بستم تا به کارش برسد. نيم ساعت بعد تشنهام شده بود. بلند شدم و در يخچال را باز کردم. زنم با مژههاي برفکگرفته گفت: «ها؟ باز که در يخچال رو باز کردي.»
گفتم: «تشنمه.»
پارچ آب را داد دستم و گفت: «راست ميگفتن خيلي جا داره.»
بعد درحاليکه بخار از سروروش بلند ميشد زل زد به روبهرو و لبهاش را لوله کرد و گفت: «طرح اسنوا...»
در را بستم. تصوير لوله بخاري که از دهان زنم زده بود بيرون هنوز جلوي چشمهام بود. به فيلکوي جلو راه نگاه کردم. زير لب تکرار کردم: «فيلکوي ريقونهِ زشتِ بيمصرف.»