«وصيتنامه فرانسوي» چهارمين رمان چاپشده آندره مکين، کتابي است که موفقيت را براي نويسنده به ارمغان آورد. و چه موفقيتي! سال 1995 براي مکين سال پيروزي بود: جايزه گنکور رمان و گنکور دبيرستانيها، و جايزه مديسي. اين را هم در نظر بگيريد که اين موفقيت مهم، کاملا با موفقيت مردمي همراه شده بود؛ چيزي که هميشه اتفاق نميافتد.
بله، خوانندگان کتاب و عامه مردم، مثل ما عاشقش شده بودند.
آيا قبلا مليت فرانسوي را از او دريغ کرده بودند؟ بله درست فکر ميکنيد، اکنون در اعطاي آن به او شتاب ميکردند!
آيا آندره مکين، که تا اينجاي زندگي پروژههاي مربوط به يک کودک روس را تحقق بخشيده بود، از اين اتفاق دچار گيجي شده بود؟ خير! اساس هويت و حرفه او بسيار محکمتر از اين اتفاق بود؛ او هميشه يک حرفه عالي را دنبال کرده و تقريبا هر سال رمان جديدي عرضه ميکرد، چه با نام اصلياش و چه با نام مستعارش گابريل اوسموند.
به کتاب «وصيتنامه فرانسوي» بازگرديم که در اصل شاهکار او به شمار ميرود. اين رمان که کاملا به شيوه اتوبيوگرافي نوشته شده، در چهار بخش و از زبان اولشخص، سرگذشت جوان روسي را روايت ميکند که زندگياش به گونهاي با فرهنگ و زبان فرانسه عجين شده که درنهايت به ترک کشورش و آمدن به فرانسه براي اقامت در آنجا و تبديلشدن به نويسندهاي که به فرانسه مينويسد، منجر ميشود.
نويسندگاني هستند که فکر ميکنند بايد به زباني مدرن و نزديک به زبان گفتاري بنويسند، طرز فکري که به هيچوجه درمورد مکين صدق نميکند؛ چراکه انتخاب مکين اين است که به زبانِ فرانسه کاملا ادبي بنويسد، زبانِ نوشتاريِ زيبايي که مستقيما از نويسندگان بزرگ پلئياد (اين نام در عصر باستان براي گروهي از فيلسوفان سده ششم قبل از ميلاد به کار ميرفت. در عصر جديد اين نام براي گروهي متشکل از هفت شاعر فرانسوي سده شانزدهم 16 ميلادي به کار رفت. اين گروه قصد داشتند شعر فرانسه را احيا کنند و کوشيدند با ترويج واژههاي يوناني و لاتيني در زبان فرانسوي و با تقليد و اقتباس بسياري از صورتهاي ادبيات باستان، سطح ادبيات فرانسوي را ارتقا دهند.) به ارث رسيده، آن زبان، بهمراتب آسانتر از زباني است که مکين از قرن 19 به ارث برده و سخنگفتن و به کارگيرياش را در استپ سيبري آموخته است، خيلي پيشتر از آنکه پايش به فرانسه برسد.
مکين زبان فرانسه را بهواسطه مادربزرگ فرانسوياش آموخته بود، مادربزرگي که همهساله، تعطيلات تابستانياش را نزد او ميگذراند و شبنشينيهايشان را با بازگويي خاطرات جواني طيشده در پاريس دگرگون ميکرد.
فرانسه براي مکين با تمام عبارتها و واژگانش، همينطور با داستانهايش؛ زباني کلاسيک بهشمار ميرفت، زباني که سرانجام در خدمت قلم نويسنده درآمده و او را تبديل به آندره مکين ميکند.
فرانسه زباني است که مکين بهواسطه آن، از روسيهاي که ديگر وجود ندارد سخن ميگويد يا فرانسهاي را به يادمان ميآورد که مدتها پيش از بين رفته؛ و به اين وسيله هر دو روزگار سپريشده را درهم ميآميزد.
صفحات اين کتاب عطري ديگرگونه دارند، نهفقط به اين دليل که گذشته راوي را بهخاطر ميآورند، نيز به اين علت که از دنياها، از عوالمي حرف ميزنند که ديگر وجود ندارند. با اين حال، «وصيتنامه فرانسوي»، پشت تمام اين نوستالژيها، پرتره بسيار دقيقي را از جامعه سختگير روسيه ترسيم ميکند.
اين کتاب يادآور تداعيها و تصاويري است که در رمانهاي ديگر نويسنده وجود دارد: سماورها، بازداشتها، کلبهها، آپارتمانهاي اشتراکي... مکين از جامعه روس دوران کمونيستي سخن ميگويد، آنهم بهواسطه اپوزيسيونها، شخصيتهاي تاريخي، درامهاي سياسي و بهطور خلاصه، بهواسطه موقعيتهاي پيچيده اين کار را انجام ميدهد.
مکين در اين کتاب، زندگي روزمره روسها را به شکل اساسي به ما نشان ميدهد ولاغير، امري که به نوبه خود بسيار عالي است: «آنها هرگز، وقتي صحبت از شارلوت به ميان ميآمد، خاطره آن روز صبح را ناگفته نميگذاشتند... و داستان پسر شارلوت که در نيمهشبي ناگهان بيدار شد، از تخت سفري بيرون پريد و به طرف پنجره رفت. حين عبور از اتاق کاملا تاريک، پاي او به تخت خواهر گرفت. آن شب، شارلوت مطابق معمول هنوز نخوابيده بود. درازکش و با چشمهاي باز در سياهي شب سعي ميکرد چونوچراي شايعه سنگيني را که انگار ديوارها هم از غلظت نوسانهاي يکنواخت و خاموشش پر شده بود بهتر بفهمد. پژواک لزجمانند و کُند شايعه، تن و مغزش را به لرزه ميآورد. بچهها بيدار شدند و به طرف پنجره دويدند. شارلوت فرياد حيرتزده دخترش را شنيد: آه ستارهها را ببين! انگار دارند تکان ميخورند.»
و درنهايت، ما شکلگرفتن يک نويسنده را (از کودکي تا تبديلشدن به آندره مکين) ميبينيم، دوران سرشارشدن او يا وقتي که خيلي کوچک بود، دوراني که با تلقيح زبان، داستانها، اطلاعات و فرهنگ اشباع ميشود، و با کشف قدرت تخيل در خود، در مرحله قبل از نوجواني، ادامه مييابد، آنچه که او را قادر ميساخت هر آنچه در مخيلهاش ميگنجيد با تمام وجود در خود احساس کند. و نهايتا، مرحله سوم يا نوجواني، که به او امکان داد قدرت قصهگويي را در خود، در مقايسه با رفقاي پانسيون، و تسلطش بر کلمات، کشف کند.
مکين داستان را ميشناخت، ميدانست چه چيزي برميانگيزاند، تصويرسازي، بازگويي و انتقال آن به مخاطب را به خوبي بلد بود... و اکنون راه زيادي تا نويسندهشدنش نمانده بود.