چرا به نوشتن روي آورديد؟
استعدادي ذاتي درون ماست. احتمالا بعضي چيزها از بدو تولد با ما ميخوابند و با ما از خواب بيدار ميشوند، شايد حتي قبل از اينکه زبان باز کنيم. براي همين است که کلام و قدرت حرفزدن بسيار اهميت دارد. به کمک آن نگرشي جديد متولد ميشود؛ چراکه نوشتن تنها مربوط به کلمات، سبک يا حتي توالي و زنجيره جملات نيست: بيش از هر چيز يک نگرش است. ما با بينش و نگرشمان به دنياست که مينويسيم نه با قلم. با قلم ميشود رمانهاي زيبا نوشت، جملات زيبا سر هم کرد، اما اين جملات الزاما ديد و نگرش جديدي ارائه نخواهند کرد. مثلا در مورد داستايفسکي سبک اغلب وجود ندارد؛ زيرا او خيلي سريع فقط مينوشت و شايد ساختار جملاتش تکراري بود. مترجمان فرانسوي و غيرفرانسوي به متون او قوام بخشيدند. با وجود اين، داستايفسکي نويسنده بزرگي است؛ چراکه هميشه نگرش عميق و نبوغ فوق طبيعي او در آثارش پايدار باقي مانده است.
در دوران تحصيل با کدام نويسندگان احساس نزديکي کردهايد؟
به سبک ادبي خاصي علاقهمند نبوده و نيستم. حتي اگر رمانهاي نويسندهاي به نظرم بسيار متوسط باشد ممکن است کاري از او توجهم را جلب کند. به عنوان مثال «داستان يک بچه» پير لوتي را دوست داشتم. اين کتاب، چندان شناختهشده نيست. از ديد من ميتوان آن را رماني پيشاپروستي دانست. آثار شاتو بريان هم بسيار ارزشمندند. سليقه ادبي من با سليقه ادبي جامعه فرانسوي چندان جور نيست، اساسا در وهله اول به ادبياتي علاقهمندم که انديشهاي فلسفي ارائه کند، احساسات در درجه بعدي قرار ميگيرند... البته هميشه خواندن از احساسات، لذتبخشتر است تا خواندن گزينگويهها و قياسهاي منطقي مثل نوشتههاي ولتر و عصر روشنگري.
دو جايزه بزرگ را همزمان در سال 1995 براي رمان «وصيتنامه فرانسوي» به دست آورديد، آيا بخشي از اين موفقيت را مديون بستر سياسيفرهنگي آن زمان بوديد؟
نه. آثار من بعد از رويدادهايي که ميگوييد به چاپ رسيدند، پس تاثير چنداني در موفقيت من نداشتند. قاعدتا در سال 1995، وقايع مرتبط با گورباچف، مخالفان و اصلاحات اقتصادي (پرسترويکا) ديگر نميتوانستند تأثيرگذار باشند. علاوه بر اين به دلايلي، اين رمان در ابتداي سپتامبر منتشر شد. اين موقع از سال ليست آثار منتخب جوايز ادبي تقريبا کامل بود. ميخواهم بگويم از زمان ثبتنام گذشته بود. ناشر مردد بود «وصيتنامه فرانسوي» را در ماه سپتامبر چاپ کند يا دسامبر. تصميم را به عهده خودم گذاشت. من هم گفتم متن آماده است پس سپتامبر چاپش کنيم. طي چند روز اين رمان که قرار نبود وارد ليست جوايز ادبي شود به آن پيوست. همه تصميمات در آخرين لحظه گرفته شد. بنابراين اعتقاد ندارم که دريافت جايزه گنکور ناشي از تأمل در محتواي ايدئولوژيک کتاب از طرف هيات دوران باشد.
شما در روسيه متولد شدهايد اما به زبان فرانسه مينويسيد. آيا فکر ميکنيد نوشتن آثار ادبي به زباني غير از زبان مادري مزيتي است که اجازه ميدهد در زبان کندوکاو کنيم؟
من آثار سارتر را اصلا دوست ندارم اما به نظر من ايده بسيار صحيحي در مورد اين مساله داشت. به عقيده او، درست است که هر کس به زبان مادرياش حرف ميزند، اما در مورد نوشتن، همه ما به يک زبان خارجي مينويسيم. حتي در مورد همين سوالاتي که شما به صورت کتبي تنظيم کردهايد، اگر قرار بود آنها را به صورت شفاهي و بدون کاغذ بپرسيد از کلماتي مثل «چه»، «بله»، «اما» و مواردي از اين دست استفاده ميکرديد. چنين جملات شستهرفتهاي مختص سوالات مصاحبه است و نشان ميدهد از قبل براي نوشتنشان وقت صرف شده است. اين زبان معمول شما نيست. از پيش، روي آن فکر و تلطيف شده است. خب حالا فرض کنيد که ميخواستيد رماني درمورد مثلا جوليوس سزار بنويسيد: قاعدتا سعي ميکرديد سبکي عالي خلق کنيد. آنطور که حتي خودتان را در اين رمان نميشناختيد. در مورد «وصيتنامه فرانسوي» هم دقيقا همين است. من از زباني استفاده ميکنم که فقط به لحاظ دستوري، واژگاني و صرفي، يک زبان خارجي است. پس از اين ديد در زبان روسي هم مثل زبان فرانسه انواع متفاوتي از زبان مثل پروستي، بالزاکي و فلوبري وجود دارد و هر يک به نوبه خود استانداردهاي زباني خاصي دارند. شما يک زبان را ميفهميد اما الزاما نميتوانيد به آن زبان بنويسيد.
با توجه به اينکه شيفته فرهنگ کلاسيک هستيد، فکر ميکنيد رسانه اينترنتي ميتواند جايگاهي در ادبيات فردا داشته باشد؟
اينترنت پرگويي بينالمللي را تبليغ ميکند. هر کس ميتواند خود را ابراز کند. اما درنهايت اين يک ايراد محسوب ميشود يا يک حُسن؟ شايد کساني که تا به امروز صدايشان شنيده نميشد به لطف اينترنت شنيده ميشوند و اين فوقالعاده است. من ذاتا آرام و تودار هستم. رسانهها به دنبال من ميآيند. روزنامهنگاران زيادي با من مصاحبه ميکنند. اما يک جوان خلاق را تصور کنيد. نميتواند ايدههايش را بيان کند؛ چراکه مثلا اثري از او منتشر نشده. به کمک اينترنت او درنهايت قادر خواهد بود با ديگران ارتباط برقرار کند. خب طبيعتا هرگز نبايد از نقش اينترنت چشم پوشيد و به اين صداها بياعتنا بود؛ بهخصوص که بعضي صداها جز اينترنت مجالي براي شنيدهشدن ندارند.
در رمانهايتان تصاويري از فيلمهاي مختلف ارائه شدهاند، آيا اينها از فيلمهاي واقعي نشات ميگيرند يا صرفا خيالي هستند؟
درواقع هر دو. درست است که گاهي خالق تصاوير، خودم بودم، ولي همواره ساختارهاي ذهنيام بر اساس کليشهها و فيلمهايي که واقعا موجود بودند شکل گرفتند. بعضي سوژهها را بازسازي کردم و - من هيچ تخصصي در زمينه سينما ندارم- قطعا مواردي که ساخته و پرداخته ذهن من بود ميتوانستند در فيلمها هم موجود باشد يا حداقل شانس بسياري داشتند که بعدها سوژه يک فيلم باشند.
نظرتان در مورد سينما چيست؟
يک جنبه آمرانه در اين هنر وجود دارد که توام با جبرگرايي، مشاهده تصوير خاصي از شخصيتها و مناظر و... را به ما تحميل ميکند. مثلا در ادبيات اگر بگوييم «زني فلانساله که چشمهاي آبي داشت» خواننده آزاد است بر اساس تصاوير ذهني خاص خودش اين شخصيت را تجسم کند. اما در سينما مجبور هستيم همان تصوير ارائهشده را بپذيريم. در ذهن من «مادام بوواري» زني زيبا با موهاي تيره است درحاليکه در سينما او را با موهاي بلوند ديدم. سينما هنري است که طرحريزي شخصيتها و موقعيتها را آسان ميکند و شايد بتوان گفت از طريق سينما راحتتر از نوشتن يک کتاب ميتوانيد ذهنيات خود را ارائه کنيد. اگر نسبت به نويسنده از تجربيات غنيتري برخوردار باشيد تصوير و برداشتتان از اثر او به مراتب قويتر از آن چيزي است که قصد ارائهاش را داشته. درواقع نوشتن هميشه ارائه يک طرح است. من يک داستان براي شما تعريف ميکنم، ديگر با شماست که چه از آن برداشت کنيد و چه تصويري از آن بسازيد. به عنوان مثال شخصيت زن در رمان «زني که منتظر بود» تنها يک زن نيست و به تعداد خوانندگان زن کتاب، اين شخصيت بارها و بارها خلق ميشود. از همه مهمتر ممکن است برخي از خانمها اين شخصيت را بسيار پيچيدهتر از آني بيابند که مدنظر من بوده و توصيف کردهام.
در ادامه بحث پيرامون هنر به موسيقي بپردازيم، هنري که بخشي از آثارتان به آن اختصاص دارد. تقريبا ميتوان گفت سبک نوشتن شما به نوعي آهنگين است، طنيني باورنکردني در زبان نوشتاري شما وجود دارد. موسيقي براي شما به چه معناست؟
موسيقي راهي براي فرار از ريتمي است که همواره به انسان تحميل شده است. - کاملا مستبدانه- به ما تحميل ميشود و بايد بپذيريم که: «در اين زمين، يک روز 24 ساعت طول ميکشد.» اما آزمايشات نشان دادهاند که اگر انساني در فضايي بسته و بدون نور تنها بماند تمايل دارد که حدود 16 ساعت بخوابد و 24ر ساعت بيدار بماند. درعينحال ما با قيدوبندهاي انساني زيادي احاطه شدهايم. با گوشدادن به يک سونات شوپن يا خواندن يک غزل شکسپير، وارد ريتمي ديگر ميشويد که شما را از اين محدوديتها آزاد ميکند. ناخودآگاه ديگر از ريتم سلولهايي که در هر ثانيه ميلياردها از آن ناپديد ميشوند پيروي نميکنيد. ريتم زندگي ديگر 24 ساعته نيست، بلکه وزن يک غزل يا ريتم يک سونات است. موسيقي اين امکان را به شما ميدهد تا ريتمي فراتر از اين جهان تجربه کنيد.
در چندين شخصيت از داستانهاي شما خنده و گريه مرز مشخصي ندارند. مثلا راوي رمان «موسيقي يک زندگي» در اولين مواجهه با پيانيست يا با الگا فکر ميکند با صداي خندهاي از خواب بيدار شده، ولي بعد ميفهمد صداي گريه بوده است. مفهوم گريههايي که تا اين حد به خنده نزديکاند و درنتيجه باهم اشتباه گرفته ميشوند چيست؟
فکر ميکنم اين دو صدا به لحاظ آوايي بسيار به هم شبيهاند. بارها برايم پيش آمده که باهم اشتباه گرفتمشان. اين سردرگمي براي من همچنين نمادي است از عدم شناخت ديگري. ما از فرازونشيب زندگي يکديگر بيخبريم چراکه همگي چهرهمان را با نقاب ميپوشانيم و پشت اين نقاب نقشمان را بسيار خوب بازي ميکنيم. تقريبا هميشه برخلاف آنچه احساس ميکنيم بازي ميکنيم. پس هرگز خودمان را بروز نميدهيم؛ درحاليکه وقتي اين دو احساس متضاد به هم بپيوندند راز سر به مهر «ديگري» را فاش خواهند کرد.
«وصيتنامه فرانسوي» عنوان اين کتاب بهظاهر بسيار ساده است، اما حرفهاي بسياري براي گفتن دارد. کمي از اين کتاب بگوييد؟
اين کتاب درواقع انتقال شناخت و آگاهي از طريق گذرگاهي فرهنگي است. يک زن - مادربزرگم، شارلوت - فرهنگ و کشوري متفاوت را همچون ميراث براي نوهاش باقي ميگذارد. و آن کشور فرانسه است. اين ميراث جنبه مادي ندارد، بلکه وصيتنامهاي روشنفکرانه است.
فــــکر ميکنيد همه ميتوانند نويسنده شوند؟ اين سوال را در رابطه با کارگاههاي داستاننويسي ميپرسم که روزبهروز به تعدادشان اضافه ميشود.
بهدستآوردن مهارت نوشتن ذاتا بد نيست؛ چراکه نه؟ ولي بايد تعريف درستي از نويسنده داشته باشيم. آيا قادر است مسائل مختلف که در ذهن سوال ميسازد به طور عيني و ملموس شرح دهد؟ مسائلي از قبيل عشق، مرگ، لذت، گذر عمر، خير، شر. آيا واقعا حرفي براي گفتن دارد؟ بايد ديد خوانند چه احساسي از خواندن يک نويسنده دارد؛ احساس رضايت جزئي يا شايد کسالت يا اصلا به آنچه خوانده بيتفاوت است. آيا خواندن چنين کتابي واقعا لازم است؟ اين دست کتابها معمولا منتشر ميشوند تا به نويسنده نشان دهند چرا نبايد دست به قلم ببرد. در ضمن امروزه ادبياتي که صرفا جنبه سرگرمي و تفريح داشته باشد جايگاه خود را از دست داده؛ چراکه سرگرميهاي کارآمدتري مثل تلويزيون، فيلم و اينترنت پا به ميدان گذاشتهاند. پس بهتر است به نوشتن فقط بهعنوان سرگرمي نگاه نکنيم و به شعر و ادبيات واقعي مجال بروز بدهيم و از آنها بهره ببريم. پس مساله اصلي اين است: کتابي ارزش خواندن دارد که راهي به سوي رشد و تعالي نشان دهد.
در يکي از رمانهايتان قهرمان داستان ميگويد: «براي يک تبعيدي، ميهني جز ادبيات ميهنش وجود ندارد.» آيا نظر خودتان همين است؟
البته و بايد اضافه کنم: براي دفاع از يک زبان هيچچيز بهتر از نوشتن يک داستان خوب نيست. کتابهاي من گواه روشني بر عشقم به زبان فرانسه است. قبلا گفتهام خيلي وقتها يادمان ميرود که بايد به زبان عشق بورزيم، بهخصوص امروز که در دنيا ادبيات روزبهروز به ورطه سقوط ميرود و واژگان باارزش جاي خود را به کلماتي عاميانه ميدهند که حتي در تلويزيون هم جا باز کردهاند. حفظ موسيقيِ کلام و به کارگيري صحيح زبان فرانسه در اين نابهنجاري زباني جهاني، به مبارزه من تبديل شده است. و به نظرم تنها راه نجات زبان، بدون شک رويآوردن به نثر شاعرانه است.