بستن

شب مشوش

شب مشوش
قباد آذرآیین داستان‌نویس / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: قباد آذرآیین (1327 - مسجدسلیمان) نزدیک به نیم قرن است که قلم می‌زند. اولین داستان او به‌نام «باران» در سال 1346 در نشریه «بازار» رشت چاپ شد و اولین کتابش هم در سال 1357: «پسری آن‌سوی پل». اما حضور حرفه‌ای آذرآیین در ادبیات داستانی از دهه هفتاد آغاز شد: مجموعه‌داستان «حضور» و بعدها داستان‌ها و رمان‌های دیگری از جمله «شراره بلند» (داستان «ظهر تابستان» از همین مجموعه، از بنیاد گلشیری جایزه گرفت)، «هجوم آفتاب» (تقدیرشده از سوی جایزه مهرگان ادب). رمان «فوران» آخرین اثر منتشرشده اوست که خودش نقطه‌عطف کارهایش برمی‌شمرد. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «شب مشوش» نوشته قباد آذرآیین است که در حال‌وهوای این روزهای کرونایی می‌گذرد.

1

«مي‌آي نون بيار کباب ببر، بازي کنيم؟»

مرد يکه‌خورد و با صداي «همدم» به خودش آمد. همدم نشسته بود روبه‌روش و زل زده بود تو صورت او.

مرد گفت: «چي‌کار کنيم؟»

«نون بيار کباب ببر بازي کنيم؟»

مرد پوزخند زد: «همينم مونده بشينم با تو نون بيار کباب ببر بازي کنم!»

دستش را پراند طرف همدم. «برو رد کارت حوصله‌تو ندارم.»

همدم گفت: «چرا؟»

مرد گفت: «چرا چي؟»

همدم گفت: «قبلنا که باهام بازي مي‌کردي...؟»

مرد گفت: «قبلنا... قبلنا...قبلنا رو سگ خورد!»

همدم گفت: «سگ خورد؟!»

مرد نفسش را بلند و کلافه بيرون داد. گوش همدم را گرفت و پيچاند و دندان‌قروچه کرد. همدم از درد به خودش پيچيد: «آخ! گوشمو کندي!»

مرد چه لذتي برده بود از اين کارش!

توي دلش گفت: «زورم به تو يکي که مي‌رسه فسقلي!»

همدم گفت: «چته؟»

مرد گفت: «من چمه؟»

همدم گفت: «آره... کجايي؟»

مرد گفت: «هيچ‌جا، همين‌جام. کجا‌رو دارم برم؟»

همدم گفت: «نچ! نع! اينجا نيستي... کجايي؟»

مرد کلافه گفت: «جهنم! عدل وسط جهنم! مي‌دوني جهنم کجاس؟»

همدم سر تکان داد: «نه، نمي‌دونم کجاس؟»

مرد گفت: «اصلا تو رو سننه من کجام؟ ها؟ فضولي؟!»

همدم گفت: «نه، دوستت دارم آخه...»

مرد گفت: «لازم نکرده!»

دهانش را کج کرد، صداش را نازک کرد و اداي همدم را درآورد: «دوستت دارم!»

همدم اخم کرد، انگشت‌کوچکه دست راستش را کرد تو دهنش، انگشت خيسش را درآورد و رو به مرد تکان داد: «قهر... قهر تا روز قيامت!»

رو برگرداند. مرد از خودش بدش آمد. دستي به نوازش کشيد رو سر همدم تا از دلش دربياورد: «ببخش همدم جان. معذرت! اين روزها کم مونده پاچه خودمم بگيرم.»

خم شد و سر همدم را بوسيد. از بيرون صداي گربه‌ها مي‌آمد. مرد فکري کرد و رو به همدم گفت: «يه فکري، مي‌خواي بري پيش دوستات يه‌کم بازي کني برگردي؟ به شرطي که نري تو آت‌آشغالا يه چيزي با خودت بياري بالا. ها!»

انگار که فکر تازه‌اي به ذهنش رسيده بود، گفت: «صب کن، صب کن، الان درسش مي‌کنم.»

مرد از جاش بلند شد رفت تو آشپزخانه، روي پاهاش نشست، در کابينتي را باز کرد. از آن تو، يک کيسه نايلوني درآورد و برگشت توي هال.

همدم پرسيد: «مي‌خواي چي‌کار کني؟»

مرد گفت: «يه‌کم دندون رو جيگر بذاري، مي‌فهمي حيوون.»

همدم گفت: «چي‌کار کنم؟»

مرد گفت: «چقد ور مي‌زني تو! صب کن يه‌کم!»

همدم آرام گفت: «چه بداخلاق! چه‌ش شده اين؟!»

مرد از توي کيسه نايلوي دو جفت دستکش پلاستيکي و يک ماسک پارچه‌اي آورد بيرون.

گفت: «بيا جلو ببينم حيوون!»

همدم، ترسيده، گفت: «اونا چيه؟ چي‌کار مي‌خواي بکني؟»

مرد، با يک‌جور خشونت، همدم را از روي کف سراميک هال قاپ زد و نشاند رو پاهاش. انگشت‌هاي او را گرفت فروکرد توي دستکش‌ها و بالاي آن را گره زد، همدم را گذاشت پايين و گفت: «حالا يه‌کم راه برو ببينم. ليز نخوري‌ها.»

همدم، چند قدم با يک‌جور ترس و احتياط توي هال راه رفت.

مرد گفت: «باريکلا پسر خوب! حالا بدو... تند!»

همدم شروع کرد به دويدن. چندبار ليز خورد و کله‌پا شد. مرد غش‌عش خنديد.

«حالا برگرد!»

همدم برگشت پيش مرد. مرد گفت: «حالا نوبت ماسکه... ببين، دهنتو بکن اين تو.»

پوزه همدم را گرفت و هل داد تو گودي ماسک و بندهاي کشي ماسک را انداخت پشت گوش‌هاي او.

«عالي شد... گربه چکمه‌پوش شنيده بوديم، گربه ماسک و دستکش‌پوش نشنيده بوديم! بذار يه عکس ازت بگيرم بفرستم تو گروه... آهان... عالي شد. خب، رفت... معروف شدي حيوون!»

همدم گفت: «حالا مي‌خواي چي‌کار کني؟»

مرد گفت: «الان بهت مي‌گم.»

همدم را بغل کرد بُرد جلوي پنجره. شيشه را کمي باز کرد. گربه‌ها کوچه را گذاشته بودند روي سرشان. مرد گفت: «ببين، من در حياط‌و باز مي‌کنم، مي‌ري پيش دوستات، يه‌کم بازي مي‌کني و مي‌آي بالا. فقط زيادي بهشون نزديک نشي و تو آشغالا هم نري... من از اين بالا مي‌پامت. قبول؟»

همدم گفت: «نچ!»

مرد گفت: «نچ؟»

«نچ!»

«نچ برا چي؟ برا اينکه مي‌گم نرو تو آت‌وآشغالا؟»

«نچ!»

مرد گفت: «هي مي‌گه نچ! بگو ببينم چي مي‌خواي بگي؟»

همدم گفت: «باهم مي‌ريم.»

«کجا؟»

همدم گفت: «پايين ديگه. پيش گربه‌ها.»

مرد گفت: «نمي‌شه.»

همدم گفت: «چرا نمي‌شه؟»

مرد گفت: «نمي‌شه ديگه. چه‌جور حاليت کنم حيوون؟ وقتي مي‌گم نمي‌شه يعني نمي‌شه. راه نداره.»

همدم گفت: «پس منم نمي‌رم. بيا اين کيسه رو هم از جلو دهن من بردار. دارم خفه مي‌شم.»

مرد گفت: «گربه لجباز!»

همدم گفت: «صاحب زورگو!»

2

مرد خميازه کشيد، گفت: «بخوابيم؟»

همدم گفت: «چي؟»

مرد گفت: «خواب...»

سرش را سرش را خماند کف دست راستش: «لالا...!»

همدم نگاه کرد به ساعت ديواري: «حالا چه وقت خوابه؟ هنوز که سر شبه.»

ساکت شد، صداش را انداخت ته گلوش و گفت: «براي خوابيدن هزار سال وقت داريم.»

مرد ناباورانه زل زد تو صورت همدم: «باريکلا! حرفاي فلسفي مي‌زني! اينا رو از کي ياد گرفتي وروجک؟!»

همدم اشاره کرد به مرد: «تو... از تو.»

مرد گفت: «از من؟!»

همدم گفت: «آره از تو... پس کي؟»

مرد گفت: «وروجک، حالا ديگه وقتي من کتاب مي‌خونم تو مي‌آي گوش وايميسي؟»

همدم گفت: «نع! گوش وانميستم. کار بديه!»

مرد گفت: «پس اين حرفا رو از کجا ياد گرفتي؟ کي بهت ياد داده؟»

همدم گفت: «کدوم حرفا؟»

مرد گفت: «همين که الان گفتي.»

همدم گفت: «چي گفتم مگه؟»

مرد، کلافه، گفت: «اَه! همين حرفي که الان زدي ديگه.» اداي همدم را درآورد: «براي خوابيدن هزار سال وقت داريم...»

همدم گفت: «ها... فهميدم. آخه تو انقده بلند کتاب مي‌خوني که همسايه بغلي هم صداتو مي‌شنوه.»

مرد گفت: «اگه قراره نخوابيم بايد يه کاري بکنيم ديگه.»

همدم گفت: گپ بزنيم... پايه‌اي؟»

مرد گفت: «گپ بزنيم؟ از چي مثلا؟»

همدم گفت: «اين همه‌چيز تو دنيا هست.»

مرد گفت: «مثلا؟»

همدم سرش را خاراند و گفت: «مثلا... مثلا... من از دنياي گربه‌ها حرف مي‌زنم تو هم از دنياي آدما.»

مرد زير لب زمزمه کرد: «دنياي گربه‌ها... دنياي آدما...»

بلندتر گفت: «موافقم بايد جالب باشه.»

همدم گفت: «چي؟ چي بايد جالب باشه؟»

مرد گفت: «دنياي گربه‌ها ديگه...»

همدم گفت: «تو از کجا مي‌دوني؟ من که هنوز چيزي نگفتم.»

مرد گفت: «به‌هرحال از دنياي آدما که حتما جالب‌تره.»

همدم گفت: «اول تو شروع کن.»

مرد گفت: «نه، تو شروع کن.»

همدم گفت: «نچ! بزرگي گفتن، کوچيکي گفتن.»

مرد گفت: «من اول شروع کنم تو حالت گرفته مي‌شه، ها! آدما اوضاع خوبي ندارن. تو شروع کن.»

همدم گفت: «باشه. زير قولت نزني‌ها!»

مرد گفت: «محاله... مرد و قولش!»

همدم گفت: «بزن قدش!»

کف دستش را کوباند کف دست مرد: «اُکي!»

مرد گفت: «شروع کن.»

همدم گفت: «بيا اينو از دم دهنم وردار. خفه شدم.»

مرد ماسک و دستکش‌ها را از رو دهان و دست‌هاي همدم برداشت.

همدم بلند نفس کشيد و گفت: «آخيش! راحت شدم. نفسم داشت پس مي‌رفت.»

خودش را جلوتر کشيد. دُمش را بلند کرد.

مرد گفت: «خب، اين يعني چي مثلا؟»

همدم گفت: «يعني شاد شادم... ذوق‌زده‌م... چي مي‌گين شما آدما اين‌جور وقتا؟»

مرد گفت: «مي‌گيم با دُمش گردو مي‌شکنه؟»

همدم گفت: «همون... منم همون حالو دارم. يه معني ديگه‌ش هم اينه که گربه‌تون ريلکسه و...»

مرد گفت: «ببخشين، چي؟ چي گفتي؟»

همدم گفت: «ريلکس... نشنيدي؟»

مرد گفت: «دمت گرم! خب؟»

همدم گفت: «خب چي؟»

مرد گفت: «منظورم اينه که... ادامه بده... يه چشمه کار ديگه!»

همدم گفت: «چشمه؟!»

مرد گفت: «دهنمو سرويس کردي حيوون! منظورم اينه يکي ديگه از کارهاي گربه‌ها‌رو که نشون‌دهنده دنياشونه.»

همدم گفت: «پريدي تو حرفم پاک يادم رفت داشتم چي مي‌گفتم.»

مرد گفت: «داشتي مي‌گفتي چه وقت گربه‌ها به قول تو ريلک...»

همدم گفت: «ها، يادم اومد. يادت باشه هيچ وقت نپري تو حرف يه گربه وگرنه...»

مرد گفت: «وگرنه چي؟ چي مي‌شه اون وقت مثلا؟»

همدم گفت: «ها، خدا نکنه يه همچي حالتي پيش بياد!»

مرد گفت: «حالا نمي‌خواد اينقد تو دل ما رو خالي کني، کارتو بکن حيوون؟»

همدم گفت: «تو باز پريدي تو حرف من؟!»

مرد ديد که دُم همدم سفت و باند شد، موهاش پف کردند، گوش‌هاش راست شدند، سبيل‌هاش کشيده و راست شدند به دو طرف. چشم‌هاش انگار مي‌خواستند از کاسه بپرند بيرون.

مرد، ترسيده، دست‌هاش را برد بالا: «فهميدم... فهميدم... تسليم!»

همدم زد زير خنده: «شوخي کردم... نترس.»

چند بار غلت زد روي مبل، بعد خودش را چسباند به مرد: «حالا تو.»

مرد گفت: «حالا من چي؟»

همدم گفت: «حالا نوبت توئه ديگه... تو بگو.»

مرد گفت: «همين يه چشمه کار؟»

همدم گفت: «بازم گفتي چشمه؟!»

مرد گفت: «منظورم اينه که همين يه مورد؟ ادامه بده، بازم ازگربه‌ها بگو، از دنياشون.»

همدم گفت: «دوتا گفتم، نه يکي.»

مرد گفت: «حالا دوتا... ادامه بده.»

همدم گفت: «اُکي.»

مرد ديد که همدم شروع کرد به پلک‌زدن...

گفت: «حالا اين يکي يعني چي؟»

همدم گفت: «يعني اينکه من کاملا به تو اعتماد دارم.»

مرد گفت: «شما لطف دارين حضرت آقا. خب، ادامه بده، دارم کنجکاو مي‌شم.»

مرد ديد که همدم، دُمش را تندتند رو به عقب و جلو حرکت مي‌دهد... .

گفت: «خب، منظور؟»

همدم گفت: «اين‌جور وقتا سعي کن اصلا دَم‌ پرِ گربه‌ت نري که اوضاش روبه‌راه نيست و اعصاب معصاب نداره.»

مرد گفت: «خوب شد گفتي. دمت گرم!»

همدم گفت: «خواهش، قابل شمارو نداره... حالا تو.»

مرد گفت: «حالا من چي؟»

همدم زيرچشمي نگاهش کرد: «ببين، قرار نبود جر بزني! خب از آدما بگو ديگه. مثل من که اين‌همه از گربه‌ها برات گفتم.»

اين را گفت و پريد توي بغل مرد: «شروع کن.»

مرد نگاهِ همدم و حالت لم‌دادن او توي بغلش کرد و گفت: «بد نگذره!»

همدم گفت: «عاليه! بهتر از اين نمي‌شه! حالا شروع کن.»

مرد گفت: «چي رو شروع کنم.»

همدم گفت: «آي‌کيو! قرار بود از آدما حرف بزني ديگه.»

مرد گفت: «ها... ببين، آدما حال و روز خوبي ندارن. يه امشبو بي‌خيال حال آدما باش . گوش شيطون کر، اوضا احوال روبه‌راه شد مي‌برمت بيرون، پارک، جاهاي ديگه...»

همدم توي حرف‌هاي مرد چشم‌هاش را بست و گفت: «آره... ياد اون روزها بخير. تو منو بيشتر دوست داشتي. نازم مي‌کردي، حال و حوصله داشتي، صدام مي‌کردي سبيل‌خان کجايي؟ من هرجا بودم فوري خودمو مي‌رسوندم بهت، يه سلام نظامي مي‌دادم -خودت يادم داده بودي، يادته؟ مي‌گفتم جان سبيل‌خان! امر بفرماييد قربان؟»

مرد گفت: «آره واقعا ياد اون روزها بخير... خلاصه آدما‌رو مي‌بيني. خودت باهاشون گپ مي‌زني

باشه؟ اما امشب نه! من لب باز کنم و از حال و روز آدما برات بگم، تو اشکت سرازير مي‌شه. منم دوست ندارم تو حالت گرفته بشه. باشه؟»

همدم گفت: «اُکي، يادت باشه زرنگي کردي‌ها. نگي همدم حاليش نيست!»

مرد لبخند زد. خم شد . پوزه همدم را گرفت تو دست‌هاش. بوسيدش و گفت: «حالا ديگه وقت چيه؟»

همدم گفت: «خواب.»

به اداي حرکت مرد، سرش را خم کرد رو دستش و گفت: «لالا!»

مرد گفت: «آفرين پسر خوب... شب خوش.»

همدم گفت: «شب خوش!»

از روي پاهاي مرد پريد پايين.

*** ******

مرد بلند خميازه کشيد، داشت گوشي‌اش را خاموش مي‌کرد که زنگ پيامکش صدا کرد.

مرد نگاه صفحه کرد. پيامک، اعلاميه‌اي بود از طرف يک انجمن روانشناسي و روانپزشکي با خط‌وربط و انشاي اين‌جور جاها:

«هموطنان عزيز، درطول مدت قرنطينه، حرف‌زدن شما با حيوانات خانگي و گل‌ها و وسايل منزل کاملا نرمال مي‌باشد و نياز به مراجعه نداريد. مشاوره تخصصي در اصل زماني نياز هست که اينها با شما شروع به صحبت بنمايند. از حسن توجه‌تان متشکريم.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی