1
«ميآي نون بيار کباب ببر، بازي کنيم؟»
مرد يکهخورد و با صداي «همدم» به خودش آمد. همدم نشسته بود روبهروش و زل زده بود تو صورت او.
مرد گفت: «چيکار کنيم؟»
«نون بيار کباب ببر بازي کنيم؟»
مرد پوزخند زد: «همينم مونده بشينم با تو نون بيار کباب ببر بازي کنم!»
دستش را پراند طرف همدم. «برو رد کارت حوصلهتو ندارم.»
همدم گفت: «چرا؟»
مرد گفت: «چرا چي؟»
همدم گفت: «قبلنا که باهام بازي ميکردي...؟»
مرد گفت: «قبلنا... قبلنا...قبلنا رو سگ خورد!»
همدم گفت: «سگ خورد؟!»
مرد نفسش را بلند و کلافه بيرون داد. گوش همدم را گرفت و پيچاند و دندانقروچه کرد. همدم از درد به خودش پيچيد: «آخ! گوشمو کندي!»
مرد چه لذتي برده بود از اين کارش!
توي دلش گفت: «زورم به تو يکي که ميرسه فسقلي!»
همدم گفت: «چته؟»
مرد گفت: «من چمه؟»
همدم گفت: «آره... کجايي؟»
مرد گفت: «هيچجا، همينجام. کجارو دارم برم؟»
همدم گفت: «نچ! نع! اينجا نيستي... کجايي؟»
مرد کلافه گفت: «جهنم! عدل وسط جهنم! ميدوني جهنم کجاس؟»
همدم سر تکان داد: «نه، نميدونم کجاس؟»
مرد گفت: «اصلا تو رو سننه من کجام؟ ها؟ فضولي؟!»
همدم گفت: «نه، دوستت دارم آخه...»
مرد گفت: «لازم نکرده!»
دهانش را کج کرد، صداش را نازک کرد و اداي همدم را درآورد: «دوستت دارم!»
همدم اخم کرد، انگشتکوچکه دست راستش را کرد تو دهنش، انگشت خيسش را درآورد و رو به مرد تکان داد: «قهر... قهر تا روز قيامت!»
رو برگرداند. مرد از خودش بدش آمد. دستي به نوازش کشيد رو سر همدم تا از دلش دربياورد: «ببخش همدم جان. معذرت! اين روزها کم مونده پاچه خودمم بگيرم.»
خم شد و سر همدم را بوسيد. از بيرون صداي گربهها ميآمد. مرد فکري کرد و رو به همدم گفت: «يه فکري، ميخواي بري پيش دوستات يهکم بازي کني برگردي؟ به شرطي که نري تو آتآشغالا يه چيزي با خودت بياري بالا. ها!»
انگار که فکر تازهاي به ذهنش رسيده بود، گفت: «صب کن، صب کن، الان درسش ميکنم.»
مرد از جاش بلند شد رفت تو آشپزخانه، روي پاهاش نشست، در کابينتي را باز کرد. از آن تو، يک کيسه نايلوني درآورد و برگشت توي هال.
همدم پرسيد: «ميخواي چيکار کني؟»
مرد گفت: «يهکم دندون رو جيگر بذاري، ميفهمي حيوون.»
همدم گفت: «چيکار کنم؟»
مرد گفت: «چقد ور ميزني تو! صب کن يهکم!»
همدم آرام گفت: «چه بداخلاق! چهش شده اين؟!»
مرد از توي کيسه نايلوي دو جفت دستکش پلاستيکي و يک ماسک پارچهاي آورد بيرون.
گفت: «بيا جلو ببينم حيوون!»
همدم، ترسيده، گفت: «اونا چيه؟ چيکار ميخواي بکني؟»
مرد، با يکجور خشونت، همدم را از روي کف سراميک هال قاپ زد و نشاند رو پاهاش. انگشتهاي او را گرفت فروکرد توي دستکشها و بالاي آن را گره زد، همدم را گذاشت پايين و گفت: «حالا يهکم راه برو ببينم. ليز نخوريها.»
همدم، چند قدم با يکجور ترس و احتياط توي هال راه رفت.
مرد گفت: «باريکلا پسر خوب! حالا بدو... تند!»
همدم شروع کرد به دويدن. چندبار ليز خورد و کلهپا شد. مرد غشعش خنديد.
«حالا برگرد!»
همدم برگشت پيش مرد. مرد گفت: «حالا نوبت ماسکه... ببين، دهنتو بکن اين تو.»
پوزه همدم را گرفت و هل داد تو گودي ماسک و بندهاي کشي ماسک را انداخت پشت گوشهاي او.
«عالي شد... گربه چکمهپوش شنيده بوديم، گربه ماسک و دستکشپوش نشنيده بوديم! بذار يه عکس ازت بگيرم بفرستم تو گروه... آهان... عالي شد. خب، رفت... معروف شدي حيوون!»
همدم گفت: «حالا ميخواي چيکار کني؟»
مرد گفت: «الان بهت ميگم.»
همدم را بغل کرد بُرد جلوي پنجره. شيشه را کمي باز کرد. گربهها کوچه را گذاشته بودند روي سرشان. مرد گفت: «ببين، من در حياطو باز ميکنم، ميري پيش دوستات، يهکم بازي ميکني و ميآي بالا. فقط زيادي بهشون نزديک نشي و تو آشغالا هم نري... من از اين بالا ميپامت. قبول؟»
همدم گفت: «نچ!»
مرد گفت: «نچ؟»
«نچ!»
«نچ برا چي؟ برا اينکه ميگم نرو تو آتوآشغالا؟»
«نچ!»
مرد گفت: «هي ميگه نچ! بگو ببينم چي ميخواي بگي؟»
همدم گفت: «باهم ميريم.»
«کجا؟»
همدم گفت: «پايين ديگه. پيش گربهها.»
مرد گفت: «نميشه.»
همدم گفت: «چرا نميشه؟»
مرد گفت: «نميشه ديگه. چهجور حاليت کنم حيوون؟ وقتي ميگم نميشه يعني نميشه. راه نداره.»
همدم گفت: «پس منم نميرم. بيا اين کيسه رو هم از جلو دهن من بردار. دارم خفه ميشم.»
مرد گفت: «گربه لجباز!»
همدم گفت: «صاحب زورگو!»
2
مرد خميازه کشيد، گفت: «بخوابيم؟»
همدم گفت: «چي؟»
مرد گفت: «خواب...»
سرش را سرش را خماند کف دست راستش: «لالا...!»
همدم نگاه کرد به ساعت ديواري: «حالا چه وقت خوابه؟ هنوز که سر شبه.»
ساکت شد، صداش را انداخت ته گلوش و گفت: «براي خوابيدن هزار سال وقت داريم.»
مرد ناباورانه زل زد تو صورت همدم: «باريکلا! حرفاي فلسفي ميزني! اينا رو از کي ياد گرفتي وروجک؟!»
همدم اشاره کرد به مرد: «تو... از تو.»
مرد گفت: «از من؟!»
همدم گفت: «آره از تو... پس کي؟»
مرد گفت: «وروجک، حالا ديگه وقتي من کتاب ميخونم تو ميآي گوش وايميسي؟»
همدم گفت: «نع! گوش وانميستم. کار بديه!»
مرد گفت: «پس اين حرفا رو از کجا ياد گرفتي؟ کي بهت ياد داده؟»
همدم گفت: «کدوم حرفا؟»
مرد گفت: «همين که الان گفتي.»
همدم گفت: «چي گفتم مگه؟»
مرد، کلافه، گفت: «اَه! همين حرفي که الان زدي ديگه.» اداي همدم را درآورد: «براي خوابيدن هزار سال وقت داريم...»
همدم گفت: «ها... فهميدم. آخه تو انقده بلند کتاب ميخوني که همسايه بغلي هم صداتو ميشنوه.»
مرد گفت: «اگه قراره نخوابيم بايد يه کاري بکنيم ديگه.»
همدم گفت: گپ بزنيم... پايهاي؟»
مرد گفت: «گپ بزنيم؟ از چي مثلا؟»
همدم گفت: «اين همهچيز تو دنيا هست.»
مرد گفت: «مثلا؟»
همدم سرش را خاراند و گفت: «مثلا... مثلا... من از دنياي گربهها حرف ميزنم تو هم از دنياي آدما.»
مرد زير لب زمزمه کرد: «دنياي گربهها... دنياي آدما...»
بلندتر گفت: «موافقم بايد جالب باشه.»
همدم گفت: «چي؟ چي بايد جالب باشه؟»
مرد گفت: «دنياي گربهها ديگه...»
همدم گفت: «تو از کجا ميدوني؟ من که هنوز چيزي نگفتم.»
مرد گفت: «بههرحال از دنياي آدما که حتما جالبتره.»
همدم گفت: «اول تو شروع کن.»
مرد گفت: «نه، تو شروع کن.»
همدم گفت: «نچ! بزرگي گفتن، کوچيکي گفتن.»
مرد گفت: «من اول شروع کنم تو حالت گرفته ميشه، ها! آدما اوضاع خوبي ندارن. تو شروع کن.»
همدم گفت: «باشه. زير قولت نزنيها!»
مرد گفت: «محاله... مرد و قولش!»
همدم گفت: «بزن قدش!»
کف دستش را کوباند کف دست مرد: «اُکي!»
مرد گفت: «شروع کن.»
همدم گفت: «بيا اينو از دم دهنم وردار. خفه شدم.»
مرد ماسک و دستکشها را از رو دهان و دستهاي همدم برداشت.
همدم بلند نفس کشيد و گفت: «آخيش! راحت شدم. نفسم داشت پس ميرفت.»
خودش را جلوتر کشيد. دُمش را بلند کرد.
مرد گفت: «خب، اين يعني چي مثلا؟»
همدم گفت: «يعني شاد شادم... ذوقزدهم... چي ميگين شما آدما اينجور وقتا؟»
مرد گفت: «ميگيم با دُمش گردو ميشکنه؟»
همدم گفت: «همون... منم همون حالو دارم. يه معني ديگهش هم اينه که گربهتون ريلکسه و...»
مرد گفت: «ببخشين، چي؟ چي گفتي؟»
همدم گفت: «ريلکس... نشنيدي؟»
مرد گفت: «دمت گرم! خب؟»
همدم گفت: «خب چي؟»
مرد گفت: «منظورم اينه که... ادامه بده... يه چشمه کار ديگه!»
همدم گفت: «چشمه؟!»
مرد گفت: «دهنمو سرويس کردي حيوون! منظورم اينه يکي ديگه از کارهاي گربههارو که نشوندهنده دنياشونه.»
همدم گفت: «پريدي تو حرفم پاک يادم رفت داشتم چي ميگفتم.»
مرد گفت: «داشتي ميگفتي چه وقت گربهها به قول تو ريلک...»
همدم گفت: «ها، يادم اومد. يادت باشه هيچ وقت نپري تو حرف يه گربه وگرنه...»
مرد گفت: «وگرنه چي؟ چي ميشه اون وقت مثلا؟»
همدم گفت: «ها، خدا نکنه يه همچي حالتي پيش بياد!»
مرد گفت: «حالا نميخواد اينقد تو دل ما رو خالي کني، کارتو بکن حيوون؟»
همدم گفت: «تو باز پريدي تو حرف من؟!»
مرد ديد که دُم همدم سفت و باند شد، موهاش پف کردند، گوشهاش راست شدند، سبيلهاش کشيده و راست شدند به دو طرف. چشمهاش انگار ميخواستند از کاسه بپرند بيرون.
مرد، ترسيده، دستهاش را برد بالا: «فهميدم... فهميدم... تسليم!»
همدم زد زير خنده: «شوخي کردم... نترس.»
چند بار غلت زد روي مبل، بعد خودش را چسباند به مرد: «حالا تو.»
مرد گفت: «حالا من چي؟»
همدم گفت: «حالا نوبت توئه ديگه... تو بگو.»
مرد گفت: «همين يه چشمه کار؟»
همدم گفت: «بازم گفتي چشمه؟!»
مرد گفت: «منظورم اينه که همين يه مورد؟ ادامه بده، بازم ازگربهها بگو، از دنياشون.»
همدم گفت: «دوتا گفتم، نه يکي.»
مرد گفت: «حالا دوتا... ادامه بده.»
همدم گفت: «اُکي.»
مرد ديد که همدم شروع کرد به پلکزدن...
گفت: «حالا اين يکي يعني چي؟»
همدم گفت: «يعني اينکه من کاملا به تو اعتماد دارم.»
مرد گفت: «شما لطف دارين حضرت آقا. خب، ادامه بده، دارم کنجکاو ميشم.»
مرد ديد که همدم، دُمش را تندتند رو به عقب و جلو حرکت ميدهد... .
گفت: «خب، منظور؟»
همدم گفت: «اينجور وقتا سعي کن اصلا دَم پرِ گربهت نري که اوضاش روبهراه نيست و اعصاب معصاب نداره.»
مرد گفت: «خوب شد گفتي. دمت گرم!»
همدم گفت: «خواهش، قابل شمارو نداره... حالا تو.»
مرد گفت: «حالا من چي؟»
همدم زيرچشمي نگاهش کرد: «ببين، قرار نبود جر بزني! خب از آدما بگو ديگه. مثل من که اينهمه از گربهها برات گفتم.»
اين را گفت و پريد توي بغل مرد: «شروع کن.»
مرد نگاهِ همدم و حالت لمدادن او توي بغلش کرد و گفت: «بد نگذره!»
همدم گفت: «عاليه! بهتر از اين نميشه! حالا شروع کن.»
مرد گفت: «چي رو شروع کنم.»
همدم گفت: «آيکيو! قرار بود از آدما حرف بزني ديگه.»
مرد گفت: «ها... ببين، آدما حال و روز خوبي ندارن. يه امشبو بيخيال حال آدما باش . گوش شيطون کر، اوضا احوال روبهراه شد ميبرمت بيرون، پارک، جاهاي ديگه...»
همدم توي حرفهاي مرد چشمهاش را بست و گفت: «آره... ياد اون روزها بخير. تو منو بيشتر دوست داشتي. نازم ميکردي، حال و حوصله داشتي، صدام ميکردي سبيلخان کجايي؟ من هرجا بودم فوري خودمو ميرسوندم بهت، يه سلام نظامي ميدادم -خودت يادم داده بودي، يادته؟ ميگفتم جان سبيلخان! امر بفرماييد قربان؟»
مرد گفت: «آره واقعا ياد اون روزها بخير... خلاصه آدمارو ميبيني. خودت باهاشون گپ ميزني
باشه؟ اما امشب نه! من لب باز کنم و از حال و روز آدما برات بگم، تو اشکت سرازير ميشه. منم دوست ندارم تو حالت گرفته بشه. باشه؟»
همدم گفت: «اُکي، يادت باشه زرنگي کرديها. نگي همدم حاليش نيست!»
مرد لبخند زد. خم شد . پوزه همدم را گرفت تو دستهاش. بوسيدش و گفت: «حالا ديگه وقت چيه؟»
همدم گفت: «خواب.»
به اداي حرکت مرد، سرش را خم کرد رو دستش و گفت: «لالا!»
مرد گفت: «آفرين پسر خوب... شب خوش.»
همدم گفت: «شب خوش!»
از روي پاهاي مرد پريد پايين.
*** ******
مرد بلند خميازه کشيد، داشت گوشياش را خاموش ميکرد که زنگ پيامکش صدا کرد.
مرد نگاه صفحه کرد. پيامک، اعلاميهاي بود از طرف يک انجمن روانشناسي و روانپزشکي با خطوربط و انشاي اينجور جاها:
«هموطنان عزيز، درطول مدت قرنطينه، حرفزدن شما با حيوانات خانگي و گلها و وسايل منزل کاملا نرمال ميباشد و نياز به مراجعه نداريد. مشاوره تخصصي در اصل زماني نياز هست که اينها با شما شروع به صحبت بنمايند. از حسن توجهتان متشکريم.»