چه شد که از آمريکا زديد بيرون؟
من ورشکسته شده بودم. 40 دلار توي جيبم داشتم آمدم پاريس، اما بايد از نيويورک در ميرفتم. وضع خودم، بهاضافه اوضاع فلاکتبار مردم عذابم ميداد. در يک دورهاي کتابخواندن براي مدتي مرا از اين وضع خلاص کرد، با اين حال هنوز مجبور بودم با خيابانها و مقامات و سرما دستوپنجه نرم کنم. ميدانستم مساله سفيدپوستان بود و ميدانستم مساله يک کاکاسياه بود، و ميدانستم چه بلايي قرار است بر سر من بيايد. بختم داشت به سر ميرفت. داشتم به زندان ميافتادم. يا بايد خودم را ميکشتم يا کس ديگري را ميکشتم. دو سال پيش از اين، بهترين دوستم دست به خودکشي زد؛ از پلِ جورج واشينگتن خودش را پرت کرد پايين. در سال 1948 که پايم به پاريس رسيد، يک کلمه هم فرانسوي نميدانستم. هيچکسي را نميشناختم و نميخواستم هم کسي را بشناسم. بعد، موقعي هم که با آمريکايي ديگر برخوردم، سعي کردم خودم را از آنها دور نگه دارم؛ چون آنها از من بيشتر پول داشتند و من دوست نداشتم احساس کنم که يک مفتخور انگلم. يادم نميرود، 40 دلار کفاف دو يا سه روز من بود. هر وقت که ميشد پول قرض ميکردم ـ اغلب در دقيقه آخر ـ از اين هتل به آن هتل ميرفتم، نميدانستم قرار است چه بر سرم بيايد. بعد مريض شدم. در کمال شگفتي، از هتل پرتم نکردند بيرون. اين خانواده مسيحي، به دلايلي که هرگز نفهميدم، از من مراقبت کردند. يک بانوي پير، بانوي سالخورده، يک بانوي بزرگ سالخورده، سه ماه از من پرستاري کرد تا خوب شدم؛ او از شيوه درمان سنتي قديمي استفاده کرد. بيچاره مجبور بود هر روز صبح پنج پله را بيايد بالا تا مطمئن شود هنوز زندهام. من اين دوره را در اوج تنهاييام به پايان رساندم، ميخواستم که تنها باشم. من عضو هيچ انجمني نبودم تا اينکه بعدها در نيويورک عضو «جوانان خشمگين» شدم.
چرا فرانسه را انتخاب کرديد؟
اصلا انتخابي در کار نبود ـ مساله بيرونرفتن از آمريکا بود. نميدانستم توي فرانسه قرار است چه اتفاقي براي من بيفتد، اما ميدانستم در نيويورک حتما بلايي بر سرم ميآيد. اگر آنجا مانده بودم، حتم داشتم ميرفتم آن پايين، مثل دوستم روي پل جورج واشينگتن.
شما ميگوييد که شهر او را به اين حالوروز انداخت. منظورتان استعاري است؟
نه. اصلا استعاري حرف نميزنم. وقتي دنبال جايي براي زندگي ميگرديد، دنبال کاري هستيد، ترديد در قضاوت شما سربرميکند. به همهچيز شک ميکنيد، گنگ ميشويد و اين زماني است که رفتهرفته داريد از پا درميآييد. آن ضربه دارد به شما وارد ميشود و اين حسابشده است. تمام جامعه سراسر تصميم گرفته از شما يک «هيچ» بسازد. جالب اينجاست که آنها حتي نميدانند دارند اين کار را با شما ميکنند.
آيا نوشتن براي شما نوعي رستگاري است؟
خيلي مطمئن نيستم! مطمئن نيستم از چيزي گريخته باشم. يکي هنوز به شکلهاي متعدد با آن زندگي ميکند. همهچيز داشت هر روز دوروبر ما اتفاق ميافتاد. همه اينها به يک شکل براي من پيش نميآمد، چون من جيمز بالدوين هستم؛ من مترو سوار نميشوم و دنبال جايي براي زندگي نيستم. اما هنوز دارد اتفاق ميافتد. خب رستگاري کلمه دشواري است که در چنين متني به کار برود. توصيف اوضاع و احوالم به شکلهاي مختلف وادارم کرده ياد بگيرم با آنها زندگي کنم. اين همان چيزي است که آنها قبولش دارند.
لحظهاي بوده که بدانيد مجبور به نوشتن هستيد، يا پيش از هر چيز فقط نويسنده باشيد؟
آره. مرگ پدرم. آن وقتي که پدرم از دنيا رفت فکر ميکردم ميتوانستم کار ديگري بکنم. ميخواستم نوازنده بشوم يا فکر کردم نقاش يا بازيگر بشوم. همه اينها تا پيش از 19سالگي بود. شرايطي در کشور حاکم بود که نويسنده سياهپوستبودن امري محال بود. جوان که بودم، مردم فکر ميکردند شما مثل بيماران چندان شرور نبوديد، آنها بر سر شما خراب ميشدند. پدرم فکر نميکرد ممکن باشد ـ او فکر ميکرد من کشته ميشوم- به قتل ميرسم. او ميگفت من در ستيز با تعاريف سفيدپوستان قرار داشتم، حرفش کاملا درست بود. اما همينطور از پدرم ياد گرفته بودم او درباره تعاريف سفيدپوستان چه فکري ميکرد. او آدم متديني بود، خيلي مذهبي بود و يکجورهايي انسان بسيار زيبايي بود و به انحاي مختلف آدمي وحشتناک. او زماني از دنيا رفت که آخرين فرزندش تازه پا به دنيا گذاشته بود و من دريافتم بايد بجهم، خيز بردارم. سه سالي مبلغ بودم، از 14 تا 17 سالگي. احتمالا همان سالها نويسندهام کرد. وادارم کرد به نوشتن.
آيا موعظههايي که از فراز منبر ايراد ميکرديد، بسيار با دقت آماده ميشدند يا اساسا در سرتان شکل مييافتند؟
فيالبداهه حرف ميزدم از متون، مثل يک نوازنده جاز که فيالبداهه تمي را مينوازد. من هرگز وعظي را نمينوشتم ـ متون را مطالعه ميکردم. هيچگاه متن خطابه را نمينوشتم. نميتوانم خطابه را از روي نوشته بخوانم. نوعي گپوگفت. شما بايد افرادي را که دارند به حرفهايتان گوش ميدهند، درک کنيد. مجبوريد به آنچه ميشنوند واکنش نشان بدهيد.
آيا در اثناي نگارش، خوانندهاي را در ذهن خود در نظر داريد؟
نه، نميتوانيد کسي را در نظر مجسم کنيد.
پس کاملا متفاوت با وعظگفتن است؟
کاملا. دوتا قاعده کاملا بيتاثيرند. هنگاميکه روي منبر ميايستيد، بايد بدانيد درباره چه چيزي داريد حرف ميزنيد. وقتي داريد مينويسيد، داريد سعي ميکنيد چيزي را بفهميد که نميدانيد. کل زبان نوشتاري براي من دنبال چيزي ميگردد که نميدانيد چيست؛ چيزي که نميخواهيد بفهميد.
آيا اين يکي از آن دلايلي است که تصميم داشتيد نويسنده باشيد - درباره خودتان بدانيد؟
مطمئن نيستم تصميم داشتم. بود يا نبود، چون در ذهن خودم پدر خانوادهام بودم. چيزي نيست که آنها بخواهند بفهمند، اما هنوز من بزرگترين برادر بودم و خيلي آن را جدي گرفتم، مجبور بودم الگو باشم. نميتوانستم اجازه بدهم اتفاقي براي من بيفتد، چون خب بر سر آنها هم ميآمد. ميتوانستم يک معتاد عملي بشوم. توي جادهها بيفتم و در خيابانها بدوم، هر اتفاقي ميتوانست براي پسري مثل من توي نيويورک رخ دهد. پشتبام و توي مترو بخوابم. تا همين امروز از توالت عمومي وحشت دارم. بههرحال پدرم از دنيا رفت و من نشستم و با خودم فکر کردم که بايد چهکار کنم.
چه زماني فهميديد وقت نوشتن است؟
آن وقت خيلي جوان بودم. ميتوانستم بنويسم و کمي هم کار کنم. دورهاي پيشخدمت بودم، مثل جورج اورول در «آسوپاس در پاريس و لندن»، نميتوانستم آن کار را بکنم، توي «لاوراِستسايد کار ميکردم و چيزي که الان اسمش را ميگذاريم سوهو.»
آيا مردم به شما توصيه ميکنند که از روي صداقت کتاب بنويسيد؟
من از کسي نپرسيدم. وقتي کتابي را تمام کردم، به من ميگفتند نبايد مينوشتمش. ميگفتند به ذهنم بسپارم که يک نويسنده سياه جوانم با يک مخاطب خاص، و تصور نميکردند آن مخاطب الينه شده است. و اگر من کتاب را چاپ کردم، زندگي درهم ميريخت. آنها ميگفتند در حق من لطف ميکنند که کتاب را چاپ نميکنند؛ بنابراين کتاب را بردم انگلستان و آنجا فروختم.
شما گفتهايد که هنرپيشهها و نقاشان را ترجيح ميدهيد تا نويسندگان را.
آره. خب، اولش که آمدم اينجا، نويسندهاي نبود که بشناسم. لنگستون هيوز آن دور دورها بود. اولين نويسندهاي که با او برخورد کردم، ريچارد رايت بود و او هم خيلي بزرگتر از من بود. و مردمي را که ميشناختم، مردمي بودند مثل بوفورد بلانيو و زناني که با او بودند؛ اين تمام جهاني بود که ادبي نبود. بعدش آمد، ادبي نبود. بعدها در پاريس آمد، با سارتر و ديگران. اما چيز ديگري بود. و در پاريس هرگز چيزي نبود که بر سر يک چيز رقابت باشد. نوع ديگري از آزادي در آنجا بود. مجبور نبود با ادبيات کاري کند. اما هنگامي که سالها بعد، و سالها بعد به پشت سر نگاه کردم، به صحنه ادبيات آمريکا برگشتم، ميتوانستم ببينم اتفاقي که براي من افتاده، تلاشي بود براي اينکه خودم را به تناسب برسانم، تا خودم را براي آکادمي ادبيات آمريکايي پاک سازم.
منظورتان اين است که آنها از شما ميخواستند که کنار بکشيد؟
دقيقا. شما بايد کنار ميکشيديد و بعد چيزي نيست که از شما بر جاي بماند. بگذاريد داستاني براي شما تعريف کنم. وقتي رالف اليسون در سال 1952 جايزه کتاب ملي آمريکا را براي کتاب «انسان نامريي» کسب کرد، سال بعد، در سال 1953 ميخواستند آن جايزه را بهخاطر «با کوه در ميان بگذار» به من بدهند. اما در همان زمان، من کنار گذاشته شدم. سالها بعد، يک نفر که خودش عضو هيات ژوري بود به من گفت چون سال قبل رالف جايزه را برد، آنها نميتوانستند دو سال پشت سر هم جايزه را به يک سياه بدهند. حالا، اين چيزي نيست؟ يکبار، بعد از آنکه من «با کوه در ميان بگذار» و «اتاق جيوواني» را چاپ کردم، ناشرم، نوف، به گفت من «يک نويسنده سياه» هستم و اينکه به يک «مخاطب خاص» رسيدم. آنها به من گفتند «خب، تو نميتواني تلاش کني آن مخاطب را الينه کني. اين کتاب جديد زندگي تو را ويران ميکند؛ چون درباره چيزهاي مشابه و به يک شيوه نمينويسي که قبلا بودي و ما اين کتاب را بهخاطر لطف به تو چاپ نميکنيم.»