من: درود جناب مسئول، ميشه بپرسم چي شد که قسمتي از کوه دماوند اونجوري شد؟
شما که غريبه نيستيد از اون روزي که لواسون رو يکسري از دوستان زير گوشش زدن و بههم کادو دادن، دماوند مدام بيقراري ميکرد و حسادتش گُر گرفت. براي همين خود کوه، طي نامهاي از ما درخواست کرد که حداقل يک قسمتي ازشو بديم بره.
من: چطور ممکنه، دماوند مگه آدمه که احساس داشته باشه؟!
ببينيد همهچيز در عصر امروز ممکنه، مثلا چند روزي ميشه که رو مبلي خونه ما به مبلمون وابسته شده... اصلا ميخواي بريم خونه بهت نشون بدم؟!
من: نه! نه! باورم شد، ممنون!
********************
من: به به جناب سامان گلريز، ميشه نظرتونرو راجع به ماجراي دماوند بدونم؟
بله چراکه نه، به نظر من از اونجايي که دماوند لقمه چرب و چيلي هستش و سنگريزههاي کوه باعث سخت هضم شدن قسمتي از مهمترين اثر طبيعي ما ميشه، پيشنهاد من به عنوان يهآشپز باسابقه به مسئولين اينه که براي يک دسر خوشمزه، زايندهرود رو بزنن تنگش تا دماوند رو راحت بشوره ببره پايين.
من: آخه زايندهرودرو که خيلي وقته دهني کردن و پرتش کردن يهگوشه خُشک شده! واسه برنامه بشور ببر، پيشنهاد ديگهاي نداريد؟!
اووم...آره راست ميگي حواسم نبود. خب به نظرم همين درياچه چيتگرو همراه با يه دَنت بزنن تنگه دماوند!
********************
من: سلام، شما به عنوان يک شهروند معمولي، راجع به دماوند نظري نداريد؟!
ولمون کن بابا، دلت خوشهها! اون موقعي که خونه من بدبخت افتاد تو طرح عقبنشيني شهرداري، مگه آرش کمانگير به کمانش بود که من الان بيام دل بسوزنم؟! برو بابا!