مکان: دادگاه اَسيز
شخصيتها: افراد حاضر در دادگاه اَسيز
رئيس دادگاه: متهم، خودتان را معرفي کنيد.
متهم: (با دستپاچگي) از هيات منصفه تقاضاي عفو دارم. منِ بيسروپاي ذليل را همنام اسقفي بدانيد که حوالي سال 1428 ژاندارک را محکوم و حکم آتشزدنش در ملاعام را صادر کرد.
رئيس دادگاه: هيات منصفه کار خود را بلد است. تمامش کنيد. اسمتان؟
متهم: (با ترديد) بله چشم! مطابق دستور رئيس دادگاه، قسم ميخورم حقيقت را بگويم، تمام حقيقت را. شهرتم ُپر است با يک حرف t در انتهايش. اسم کوچکم... همنام حکمراني هستم که براي جلب رضايت ملت، حکم سوزاندن ژاندارک را صادر کرد. همانطور که...
رئيس دادگاه: (حرفش را قطع ميکند) متهم...
متهم: (به سرعت جواب ميدهد) ادوآر، جناب رئيس، اسمم ادوآر است.
رئيس دادگاه: شما با ضربات چاقو مدير کارگاههاي کشتيسازي کاليفرنيا را به قتل رسانديد، بدون اينکه نشانهاي از ضرب و جرح در خودتان ديده شود. در دفاع از خود چه داريد بگوييد؟
متهم: (سرد و بيروح) قرباني از خودش دفاع ميکرد.
رئيس دادگاه: (با تندي) در جايگاه شما به عنوان يک قاتل؛ قاتلي که به زودي قرار است حکم اعدامش صادر شود، شوخي و مزاح عکسالعمل شايستهاي نيست. تا زمان راي دادگاه از هرگونه شوخطبعي يا به ميانآوردن ماجراي ژاندارک اجتناب کنيد.
متهم: در اين صورت قسم ميخورم ساکت شوم و حقيقت را پنهان کنم. هيچ چيز نگويم مگر...
رئيس دادگاه: ديگر اجازه نداريد صحبت کنيد. دادستان ميتوانند ادامه دهند.
دادستان: اوه! اجازه بفرماييد جناب رئيس، قضيه فقط اين پرونده نيست. من از بيوهها، يتيمان، هياتمنصفه و در يک کلام تمام کساني حرف ميزنم که امشب ممکن است در معرض ضربات چاقو يا حمله پدر فرانسوا قرار بگيرند. خلاصه بگويم: دستهاي آلوده به جرم را فقط بايد با دستکش لمس کرد. (بايد در برابر يک مجرم محتاط بود.) اين فرد مرتکب قتل شده است. شما به مرگ محکومش ميکنيد! گردنش را ميزنيد تا اين زنجيره مرگ ادامه پيدا کند! جامعه ما وقتي با يک بيسروپا طرف است خوب ميداند چطور عدالت برقرار کند.
وکيل مدافع: (بين کلامش ميپرد) داريد به موکلم توهين ميکنيد. به شما اين اجازه را نميدهم.
دادستان: (با صداي بلند) کلمه را عوض ميکنم: وقتي با يک فرد طرف است...
وکيل مدافع: خاطرنشان ميکنم جناب رئيس، اينجا بحث بر سر کلمات نيست. کاملا قبول دارم و ادوآر پُر هم اعتراضي نخواهد داشت که از رسواترين مجرمها است. ولي حتي در مورد مجرمين هم شرايطي براي تخفيف مجازات وجود دارد. موکل من قصد ندارد از پذيرفتن مسئوليت جرمش شانه خالي کند، يا ادعا نميکند که حين ارتکاب جرم برهنه بوده تا شايد بيگناه جلوه کند. نه، آقايان اعضاي هيات منصفه! او صندل به پا داشته، و پالتويي کوتاه به وزن پنج کيلو و پانصد هم پوشيده بوده و به اين مدارک اثباتکننده جرم، پيراهن و جليقه پشمي را هم اضافه کنيد. بهاينترتيب حداقل جرم برهنهبودن از مجازاتش کم ميشود. قاتل؟ بسيار خب! بله؛ رسواترين قاتلان؟ بسيار خب! باشد همينطور است که ميگوييد؛ ولي خدا را شکر لاابالي نيست.
متهم: (هيجانزده) ممنونم جناب وکيل، متشکر. اگر شما از ژاندارک دفاع کرده بوديد، اين همه انگليسي در پاريس نداشتيم.
رئيس دادگاه: سکوت کنيد!
متهم: ساکت ميشوم، ولي تقاضا دارم اجازه بدهيد مسالهاي را عنوان کنم. خانمها، آقايان (سينهاش را صاف ميکند) خواهش ميکنم استرس و هيجان شروع کلامم را ببخشيد. اولينبار است که افتخار صحبتکردن در يک جلسه عمومي نصيبم ميشود، پس خواهش ميکنم اگر نتوانستم حق مطلب را ادا کنم اجازه بدهيد کلامم را قطع کنم. بهعلاوه، عليرغم اينکه پاييز است فضاي اينجا از تنشهاي ايجادشده کاملا گرم است و هر سخنراني را تحتتاثير قرار ميدهد. ميلرزم ولي نه از سرما که از ترس.
ماجراي من در يک کلام خلاصه ميشود: من آدمي هستم که خودش را فروخته است.
روز قبل از موعد پرداخت بيستوشش اجاره آخر بود که متوجه شدم نپرداختمشان و جيبم خالي است. دستوپايم را گم نکردم، چراکه قبلا هم اين اتفاق برايم افتاده بود و در تمام زندگيام هميشه اوضاعم از يهودي سرگردان هم بدتر بود. ولي فرانسوي اصيل ذاتا آيندهنگر به دنيا ميآيد. من هم خواستم فکر همهچيز را بکنم. در يک مجله خوانده بودم که بعضي صاحبان مشاغل آمريکايي افرادي را بهعنوان بيلبورد انساني با حق مالکيت انحصاري آنها ميخرند، اين شد که فورا رفتم و به مدير کارگاههاي کشتيسازي کاليفرنيا پيشنهاد همکاري دادم. قبولم کرد و بهاينترتيب خودم را به قيمت هزار فرانک فروختم.
خانمها و آقايان، هرگز خودتان را نفروشيد. اولين حس نسبت به اين شغل، يک روز تعطيل و غمانگيز وقتي داشتم براي آخرينبار در بلوار گشت ميزدم به سراغم آمد: گردش کن؛ يکي ديگر را هم با خودت به گردش ببر. درواقع انگار دو نفر بودم؛... در مسير بازگشت زير چراغ گاز معطل ميکردم تا ببينم سايهام روي پيادهرو تا کجا کش ميآيد؛ دور چراغ ميچرخيدم و سايه را کوتاه و بلند ميکردم. پاسبانها بدشان نميآمد دستگيرم کنند، ولي خب کارم جرم نبود، حق داشتم با سايه خودم بازي کنم: آن را که نفروخته بودم.
پايان روز هشتم، ديگر اوضاع خوب پيش نميرفت. مرحوم آقاي مدير، مسئوليت برقانداختن پارکتها و تميزکردن آسانسور را هم به دوشم گذاشت. در اين مورد با او حرف زدم: جناب مدير، اشتباه شده است: بايد قبل از خريدنم نگاهي به سرووضعم ميانداختيد. اگر ميخواستم کار کنم، خودم را نميفروختم و تمام داراييام را دو دستي تقديمتان نميکردم.
منظورم اين است که: من کارگر يا در کل آدم کارهاي پرزحمت نيستم؛ راحتطلبم. از مادهسگ شکاري که کار نميکشند. از من همان کاري را بخواهيد که روز اول حرفش را زديم تا بتوانم از پسش بربيابم. مدير پوزخندي زد و از آن به بعد بهجاي اينکه طبق عادت بگويد: چه خبر! بردهجان! يا خودفروخته قديمي من چطور است؟ و مثل سگ جلويم استخوان پرت کند، برايم کلاه از سر برميداشت. مسخرهام ميکرد.
علاوه بر اين، ماجراي اَدل هم بود... زني که دوستش داشتم و دوستم داشت. جواهرم بود و مايه شادياش بودم. مثل يک روح بوديم در دو بدن. وقتي داشتم براي فروش روي خودم قيمت ميگذاشتم خوب بلد بود چطور مثل آدمهاي رياکار (زبانباز) تشويقم کند که انجامش دهم. ادعا ميکرد: يک زن هرگز مردي که تا اين حد از خودگذشتگي ميکند و به اين شکل خودش را قرباني ميکند ترک نخواهد کرد. نمونهاش يوسف پيامبر، برادرانش او را فروختند. درعوض ملکهها از او تقاضاي ازدواج کردند. به کمتر از هزار فرانک قانع نشو. تو بيش از اينها ميارزي. ولي وقتي يوغ بندگي را به گردنم انداختم انگار ماجرا تازه شروع شده بود. آقايان اعضاي هياتمنصفه، روز هشتم اُملت سوخته جلويم گذاشت. و روز نهم با نهصد فرانکي که برايم مانده بود فلنگ را بست.
براي اينکه خودم را از اين مخمصه بيرون بکشم، تصميم گرفتم اينبار بدنم را به موسسه کالبدشناسي بفروشم؛ بهخصوص که به تحقيقات علمي علاقهمندم. اولين آزمايشات پزشکي هستهاي روي من انجام شد و بهاينترتيب سه سال بعد درهاي کنگره بينالمللي جامعه دانشمندان را روي افراد سرشناسي باز کردم که براي يادگيري زبان فرانسه به آکادمي ميآمدند. از من خواستند در ازاي پيشنهاد صدوپنجاه فرانکيشان، به دکتر x...، کاشف پرتو z... اجازه دهم بعد از مرگم تحقيقاتي روي کف پاهايم انجام دهد. قلقلکي نيستم. قرارداد را امضا کردم.
ولي فرداي آن روز، نامهاي بدون امضا از رئيسم دريافت کردم، نوشته بود بيش از اين تحمل نميکند که اينطرف و آنطرف خودم را به معرض فروش بگذارم و دستش بيندازم.
به سرعت به ديدنش رفتم. ولي از ملاقات با من امتناع ورزيد.
پانزده روز تمام خواستم ببينمش. بيفايده بود. آقايان اعضاي هياتمنصفه خونم به جوش آمده بود؛ پس تصميم گرفتم براي هميشه به اين کشمکش پايان دهم.
از عتيقهفروشي که از دوستانم بود چاقويي که بوي خون ميداد و از ژاندارک به «مارا» رسيده بود خريدم؛ تا پنج عصر صبر کردم، چون ميدانستم رئيس خوشش نميآمد در زمان استراحت بعد از غذا کسي مزاحمش شود؛ از مابقي ماجرا هم که باخبريد. قبلا صحنه جرم و موقعيت قرباني را بازسازي کردهايم.
آقايان اعضاي هياتمنصفه، تمام ماجراي آدمي که فروخته شده همين بود. حالا تمامقد در خدمت شماست تا حکمش را صادر کنيد. (با ملايمت) اين يک تهديد نيست. فقط ميخواستم بهعنوان آخرين دفاع عرض کنم: اگر به مرگ محکومم کنيد، کم نيستند بدخواهاني که مدعي خواهند شد شما از موسسه کالبدشناسي رشوه گرفتيد تا به من حکم اعدام بدهيد.