آلمانيهاي متهاجم بايد تنبيه ميشدند. بريتانياييها ميخواستند با يک حرکت شلاقي پايههاي صنعت اسلحهسازي آلمانيها را متلاشي کنند، به آن معنا که تامين آب و برق را مختل کنند. اگر آنها موفق ميشدند ديوارهاي شش سد در منطقه روهر و هسن را در يک عمليات، خراب کنند، آنگاه قلب اقتصادي آلمان نازي ضربه ميخورد، نيروي ماشينآلات اسلحهسازي گرفته ميشد و به بنبست ميرسيد و پايان جنگ جهاني نزديکتر ميشد. اما چنين عمليات تخريبي دقيق و گستردهاي چطور بايد درست وسط خاک دشمن انجام ميشد؟ فقط نيروي هوايي سلطنتي بريتانيا قادر به اين کار بود. تصميم بر بهکارگيري تکنيکي غالب گرفته شد که هم سخت و هم ظريف بود: بمبافکنهاي لانکاستر که به اين منظور تغييراتي کرده بودند بايد بمبهاي جهنده توسعهيافتهشدهاي را از فاصله کمي به سطح آب ميانداختند تا بمبها مانند سنگريزههاي مسطح، جستزنان به هدف بخورند: يعني همان ديوار سد. عمليات چستايز در ماه مي 1943 ميلادي انجام شد. به محض آنکه سدهاي رودخانههاي ادر و مونه منفجر شد، امواج عظيم منطقه را فرا گرفت و بين 1300 تا 2400 نفر غرق شدند که در بين آنان، تعداد زيادي از کارگران اجباري و سربازان متفقين در اردوگاههاي کار و زندانيهاي جنگ بودند. در طرف بريتانيا نيز 53 نفر از 133 سرباز شرکتکننده در عمليات مُردند.
در مقابل اين پيشينه تاريخي، رمان جاسوسي-جنگي تيتوس مولر با عنوان «چشم شب» در لندن و نهايم (نزديک سد مونه در منطقه روهر) رخ ميدهد. اکسل روتلندر يکي از شخصيتهاي رمان در نهايم روابط خود را به عنوان بازرس جنايي پليس مخفي آلمان نازي (گشتاپو) ايفا ميکند و بهخاطر همين پست او، شوهر خواهرش گئورگ بهجاي اينکه در جبهه استالينگراد بجنگد و مانند خيليهاي ديگر يخ بزند، حالا شغلي در ميهن خود دارد. روتلندر از سر خيرخواهي اين شغل را براي او جور نکرده، بلکه فقط بهخاطر عشق همسرش آنهليزه، گئورگ را سر کار گذاشته است؛ همسري که با مراقبتهايش تقريبا روتلندر را خفه کرده و نسبت به برادرش هم همين حس مراقبت غيرقابل تحمل را دارد. اما گئورگ بهمعناي واقعي کلمه سرنوشت خود را به چالش ميکشد. گئورگ در تعطيلات عيد پاک با زن کارگر اردوگاه کار اجباري در شهر جلوي انظار قدم ميزند. گشتاپو بهخاطر موارد قبلي ضدحکومتي، گئورگ را در ليست مظنونين گذاشته است. کار به جايي ميرسد که روتلندر ديگر نميتواند از عواقب ناگوار کارهاي گئورگ جلوگيري کند- حتي اگر مجبور نبود خودش دست به کار ميشد تا گئورگ، او و خانوادهاش را به ورطه سقوط نکشاند.
گئورگ هارتمن 31 ساله معلم سابق مدرسه در حال حاضر رئيس اردوگاه محلي کارگران کار اجباري است که اصطلاحا «اردوگاه روسها» ناميده ميشود. بيش از 200 زن در آسايشگاه محقر در فضاي تنگي زندگي ميکنند و از سوي سربازاني محافظت ميشوند که با اولين تلاش فرارشان، شليک ميکنند. شرکت تروگلکيند و وينکلر تمام هزينههاي حملونقل، ضدعفونيکردن، معاينات پزشکي، تغذيه و اسکان کارگران را تقبل کرده و در مقابل انتظار کار آنان در توليد مهمات را دارد. هنگاميکه يک کاميون، زنان جديدي را از ايستگاه راهآهن ميآورد، گئورگ آنها را ميپذيرد و آنها را به اردوگاه ميفرستد و وظايفشان را به آنها ديکته ميکند. درحاليکه اغلب کارگران سرنوشت خود را ميپذيرند، ناديشکا از اکراين از همان ابتدا سر ناسازگاري دارد. او نه ميتواند درک کند و نه ميتواند بپذيرد که او را اينجا زنداني کنند و باوجود گرسنگي و بدبختي، خوب هم کار کند. او همراه دوستان رنجکشيدهاش پاي نقاله در ميان دود سمي بدبو ميايستد و مجبور است پوکهها را با گوگرد پر کند. آنگاه گلولههاي مرگبار توليد ميشوند تا دشمنان را بکشند- شايد بستگان و دوستان خودش که بهعنوان سرباز در جبهه روس ميجنگند! ناديشکا بهخاطر نافرمانيهايش چندبار باعث ناآرامي در اردوگاه شد و با حبس انفرادي مجازات شد. او مخفيانه انديشه فرار داشت. اما تا آن زمان، تاجاييکه بتواند در خط توليد مهمات، خرابکاري ميکند. در کنار تمام اين مسائل، ناديشکا با گئورگ هارتمن رئيس غيرمعمول اردوگاه مواجه ميشود. گئورگ موفق شد تا فاصلهاش را با حکومت حفظ کند. او حتي در مقام يک معلم مفاهيم حاکمان جديد را به دانشآموزان تلقين نکرد و هيچگاه به حزب نپيوست. او دائما نامه تقاضاهاي خود را به جبهه کارگري آلمان نازي ميفرستاد تا براي زنان لاغرمردني اردوگاه خود که سخت کار ميکنند، حداقل کمي بيشتر سهميه سيبزميني دريافت کند. زن سرکش جديد فقط نگرانيهاي او را بيشتر ميکند. هنگاميکه ناديشکا با تلاش براي فرار با جان خود بازي کرد، گئورگ او را نزد خود فراخواند و مفصل در اين باره از او سوال کرد. ناديشکا درهم شکست و به تقصيرش در مرگ يکي از اسراي اردوگاه اعتراف کرد. گئورگ در نخستين برخوردش با ناديشکا بهسوي اين زن خاص و بااراده جذب شده بود و حالا هم تحتتاثير شجاعت و رکگويي او قرار گرفت. گئورگ او را تسلي ميدهد: «هيچکس از جنگ جان سالم بهدر نخواهد برد، بدون اينکه مرتکب خطا و گناه شود.» درحاليکه گئورگ او را حاميانه سمت خود ميکشيد، در ناديشکا بهآرامي اعتماد ايجاد کرد. گئورگ اعتراف او را به گشتاپو گزارش نکرد.
در همين حال، در لندن مردم سالهاست که در وحشت «بمباران هوايي آلمان» بهسر ميبرند. بمبارانهاي هوايي آلمانيها ويرانيهاي عظيمي برجا ميگذاشت و مردم همواره ساک و ماسکهاي تنفسي را در دسترس داشتند تا هروقت آژيرها کشيده شد، با انبوه ساکنان ديگر سريعا به پناهگاهها بروند. اريک نلدن هم با همسر و دو فرزندش در انبوه جمعيتي هستند که از وحشت در ورودي پناهگاه گير افتادهاند، برخي از پلهها سقوط کردند و هنگامي که بهمن جمعيت به زيرزمين سرازير شد، زير پاي جمعيت مُردند. خانواده نلدن از هم جدا شدند، اما از خطر جان سالم بهدر بردند. وقتي نلدن تاجاييکه ميتوانست به بازماندگان و رفتگران کمک ميکرد، خشمش به آلمانيها فزوني يافت. او از همه بيشتر دوست داشت که بهعنوان خلبان مستقيما به جنگ عليه آلمانيها برود، با وجود اين، در شغل خودش هم ميتواند به کشورش خدمت کند: او مامور سرويس مخفي ام.آي.فايو (سازمان اطلاعات داخلي پادشاهي متحد بريتانيا) است و بهترين کاري که او براي موفقيت کشورش عليه آلمانيها ميتواند انجام دهد، اين است که بالاخره «چشم شب» را پيدا کند، چشم شب، زن جاسوس آلمانيها است که جايي در لندن اقامت دارد و از طريق فرستنده، تمام اطلاعات مربوط به تکنيکهاي جديد نيروي هوايي پادشاهي بريتانيا را به نيروهاي تجسس آلمان گزارش ميکند.
تيتوس مولر دو خط سير داستاني را بهطور متناوب براساس مبناي تاريخي روايت ميکند. اين دو خط سير داستاني، تازه در پايان کتاب هنگام حمله بريتانياييها و فروريختن سد در آلمان بههم ميرسند. هنگاميکه روتلندر بايد نقشش را بهعنوان مامور گشتاپو ادا کند: «اين زن بدنام را به اردوگاه مرگ برگنبلزن ميفرستيم و تو گئورگ، تو يک خائني و حلقآويز خواهي شد.» اگرچه روتلندر روز پيش در فاجعه سيل خانوادهاش را از دست داده، با وجود اين، دوباره سرپا ميشود تا نظم را برقرار کند؛ چون اين امر به حکومت کمک ميکند. او بهخاطر اداي وظيفه مثالزدنياش از طرف آلبرت اشپر وزير تسليحات هنگام بازديد از محل بمباران مورد تمجيد قرار گرفت: «اگر تمام آلمانيها وجدان کاري او را داشتند، تابهحال در جنگ پيروز شده بوديم.»
رمان «چشم شب» تيتوس مولر خواننده را به شيوهاي خاص جذب ميکند؛ چراکه نويسنده دقت زيادي به کار ميبرد تا روزمرگي را با ويژگيهاي خاص آن دوران توصيف کند. کودکان در صف بستني ايتاليايي دولوميتي ايستادهاند، مردم منتظر سيرک زارازاني هستند، سيرکي که بهزودي چادرش برافراشته ميشود و افراد را با حيوانات تربيتشده، آکروباتيک و دلقکها مسحور خود ميکند و اندکزماني آنان را از زندگي روزمره ملالآورشان دور ميکند، درحاليکه کشورشان به جهان حمله کرده و همه جهان را «پَست» ميداند. مردم دنيا را اسير ميکند تا مانند حيوان آنها را در اردوگاهها نگاه دارند و تا سرحد مرگ از آنان کار بکشند.
تيتوس مولر، طيفي از ظرفيتها را در صحنههاي کوچک و مستند بهکار ميگيرد، ظرفيتهايي که روند داستاني را مصور ميسازند و در ساختار قالبي قهرمانان واقعگرايانه داستاني، با تناژهاي مختلف ترسيم ميشود: شخصيت قوي، فاسدنشدني و بيغلوغش معلم سابق يعني گئورگ هارتمن و ناديشکاي پردلوجرات که از نظر عاطفي بين بياعتمادي و علاقه به گئورگ، مردد است. اکسل روتلندر بزدل که همهچيز را فداي رسيدن به آرمانهاي شغلي و حرفهاي خود ميکند و در پايان نيز فقط به فکر اين است که زندگي خودش را نجات دهد. شخصيتهاي داستاني طرف انگليسي برخلاف قهرمانهاي طرف آلماني، يکنواختتر هستند؛ چراکه آنان تحت فشار سيستم خودکامه نيستند، سيستمي که آنان را به سمت موضعگيري بين مشارکت و مقاومت مجبور سازد.