بستن

ما کلا فِیک هستیم!

ما کلا فِیک هستیم!
فریور خراباتی

اساسا و اصولا مملکت ما مملکت نوآوري است، يعني شب مي‌خوابيم و صبح بيدار مي‌شويم و متفکر مي‌شويم، تصميم مي‌گيريم يک هفته شغل اصلي‌مان را ول کرده و اصحاب رسانه شويم يا به صورت اينفراردي (مادون قرمزي) با تماس با هنرمندان، هنرمند يا کشکي شاعر شويم؛

با هنرمند کيست؟!

در گذشته ما دو گروه انسان داشتيم، دسته اول مانند بنده بي‌هنر بوده و هنرمند به حساب نمي‌آمدند که اصطلاحا آنها را افراد بي‌هنر يا مردم عادي صدا مي‌زديم.

دسته دوم هم طبيعتا فعاليت هنري مي‌کردند، هنرمند و با هنر بودند. اما اين روزها دسته سومي هم به اين گروه اضافه شده که هنر خاصي تا امروز از آنها گزارش نشده و مشخص نيست ما مديون کدام اثري هنري آنها هستيم.

اين عزيزان تنها به حضور در کنار هنرمندان و همراهي آنها اکتفا مي‌کنند. اين دسته که تا اين لحظه نمي‌دانيم که چرا و دقيقا به چه علتي براي بقيه توي قيافه هستند، به جاي هنرمند مذکور ناز و ادا در‌مي‌آورند که ما آنها را با هنرمند مي‌ناميم. گزارش شده که افرادي مانند شکسپير، چارلي چاپلين و ون‌گوگ هم از «با هنرمندي» شروع کرده و بعدا هنرمند شده‌اند!

يکي از اصلي‌ترين ويژگي‌هاي‌شان است که پشت نام هنرمندان مرد يک «عمو» بگذارند تا صميميت آنها با هنرمند مذکور بيشتر به چشم بيايد. اگر هنرمند موردنظر فوت هم کرده باشد که ديگر نان‌شان توي روغن است، چون مرحوم زنده نيست که به آنها بگويد: «‌داداش ما رفاقتي باهم داشتيم؟» يا اصلا «ببخشيد شما؟».

نشان دادن نزديکي شما با اين هنرمندان هم چاره‌اش يکي دو تا عکس است. مثلا قبلا دوستي داشتم که يک بار با هم محمود دولت‌آبادي را يک‌جا ديديم. به محض ديدن استاد گفت: «من مي‌رم باهاش حرف مي‌زنم، شما يهو در حين حرف زدن من ازم عکس بگيريد!» حالا داشت مي‌گفت: «استاد بذاريد بهتون دست بزنم ببينم واقعي هستيد! استاد باورم نمي‌شه ديدم‌تون!» اما در عکس به نظر مي‌آمد که دارد دولت‌آبادي را نصيحت مي‌کند که بيشتر روي کتاب‌هايش کار کند.

انتشارات روزنامه‌نگار و روزنامه‌خوان

چند سالي است که خبري از برگزاري نمايشگاه مطبوعات نيست و نگرانم که خداي نکرده اتفاقي براي جامعه عظيم روزنامه‌نگار و خبرنگار کشورمان افتاده باشد. هر سال در نمايشگاه عده‌اي را مي‌ديديم که مي‌گفتند روزنامه‌نگار هستند، اما نمي‌دانستيم دقيقا در کدام جريده فعاليت کرده و مي‌کنند. اين بزرگواران روز قبل از نمايشگاه مانند کاکتوس سبز شده و پس از اتمام نمايشگاه تا دوره بعد مي‌افتند قاطي باقالي‌ها. جمعيت زيادي هم روزنامه‌خوان داشتيم که نمي‌دانم با اين همه روزنامه‌خوان چرا فروش اغلب روزنامه‌ها اندازه تعداد اعضاي خانواده کارکنان تحريريه است! اين گروه اساسا خط فکري، سياسي، جناحي و سليقه مشخصي ندارند و درهم سوا مي‌کنند و هرچه اشانتيون باشد از چپ و راست و معتدل و هنري و ورزشي و سبک زندگي داخل کيسه ريخته تا براي خانه‌تکاني شب عيد نگران نبوده و حالش را ببرند!

فرق اسطوخودوس و بيدل‌دهلوي

قبلا مي‌گفتند نان در فلان کار است و ملت صف مي‌کشيدند و شغل‌شان را عوض مي‌کردند، اما هرگز در طول تاريخ به نان در شاعري بودن اشاره‌اي نشده حتي خسرو معتضد هم با اين عقيده موافق است (آمار گرفتم!). طرف فرق بيدل‌دهلوي و اسطوخودوس را نمي‌داند اما يک ديوان شعر دارد اين هوا!

شعر مي‌گويد و حافظ را به چالش وزن ديوان شعر دعوت مي‌کند. اعتماد نفسش را اگر پياز داشت براي حضور در ظرف آجيل اعلام آمادگي مي‌کرد. شعري مي‌سرايد با اين عنوان که «تو رفته‌اي و دکترها بيمارستان‌ها را آه رها کرده‌اند»، بعد در مراسم شب شعر شرکت مي‌کند، آخر هر جمله‌اش يک بادا و شادا مي‌گذارد اما سعدي را در حد نام يک ايستگاه مترو مي‌شناسد. به هرحال نان شايد نداشته باشد اما اعتماد به نفس و يک‌سري چيزهاي ديگر که دارد! پس چرا حالش را نبرند؟

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی