در ابتداي «پرده آهنين» با آوردن خاطرات کودکيِ شخصيت اصلي و مساله حيات معنوي و اشاراتي که به قضاياي دهه60 و پروفسور ابراهيم ميرزايي و کونگ فوتوآ ميکنيد، بهنظر ميرسد ميخواهيد پاي معنويت، عرفان و ورزشهاي رزميِ مُد روز آن دهه را به داستان باز کنيد. اما در ادامه و با توجه به اکنونِ روايت که سال 1391 است، روزنامهنگاريِ ادبي مقدم بر همه اين گذشته ميشود. اين مقدمه چقدر کليدي است براي روايتتان؟
راستش فکر ميکنم موقعيتهاي کليدي در رمان فقط آنهايي نيستند که نقشي در حوادث مرئي قصه ايفا ميکنند، آن تفنگِ معروفِ چخوف به شکلهاي مختلف ميتواند در داستان نقش ايفا کند، حتي گاهي با شليکنکردن؛ گاهي عنصري را وارد رمان ميکني که يک پيوند درونيتر با جهانِ معنايي رمان دارد و اينگونه در طرح و توطئه رمان نقش ايفا ميکند. در «پرده آهنين» دارم قصه جعل، تقلب، رنگعوضکردن و اجبار به فرار و ناپديدشدن را در زمينه تاريخي بحراني روايت ميکنم و آن خاطرات ابتداي قصه هم بخشي از اين ماجراست و متعلق به همين زمينه تاريخي است. و البته بهطور مشخص در مورد قضيه کونگفوتوا و پروفسور ميرزايي بايد اين را هم اضافه کنم که اين قضيه به نحوي غيرمستقيم در سرنوشت شخصيت داستان نقشي ايفا ميکند.
زبان به حکم اينکه راوي داستان يک روزنامهنگار ادبي است، گاه با پيرايههايي همراه است و بسته به موقعيت هجوآلود هم ميشود و نگاه شاعران و نويسندگان ديگر را هم برميسازد اما بهطور کل بسيار ساده و عامهفهم قصه را پيش ميبرد و به محاوره هم بسيار نزديک است. خودتان را درگير زبانآوريهاي معمول نکردهايد.
درست است، ميخواستم زبانورزياي هم اگر هست در پشت اين سادگي مخفي باشد و خيلي به چشم نيايد، درواقع يکجور پيوند و درهمتنيدگيِ زبان محاوره با پشتوانههاي زباني نظم و نثر فارسي مدنظرم بود.
و همينطور به شيوه رمانهاي کلاسيک همان اول توصيفات ظاهري آدمها و مکانها را ميدهيد و بعد سراغ طرح داستان ميرويد.
در اين رمان کاملا آگاهانه ميخواستم تا جاي ممکن به قواعد و الگوهاي کلاسيک قصهنويسي پايبند باشم.
اين قصه جعل، تقلب و رنگعوضکردن که گفتيد بهنوعي در مورد خودِ روايتِ کتاب هم ميتواند مصداق داشته باشد. شما قصه روزنامهنگاري را تعريف ميکنيد که شغلي در روزنامه «پيام سحر» دارد. روزنامهاي که نشانهاي ندارد مگر دفتري در محدوده ميدان هفت تير. از نام دبير سرويس و سردبير گرفته تا ساير نامهاي داستان فِيک هستند. از ادبياتيهايي که نقش موثري هم در روايت دارند هم بهکرات با نامهاي جعلي نام برده ميشود. حتي نام منتقدان دهه چهل هم جعلي است. آيا بناست مخاطب از ميان همه اين نامهاي جعلي و نشانههاي محو، خود به اسامي خاص و واقعيت بيروني پل بزند؟ يا اينکه تنها مشت را به نشانه خروار نشان دادهايد؟
شايد بشود گفت هر دو؛ طبيعتا انتظار نداشتي من بيايم آدمهايي واقعي با نامهاي واقعي را بگذارم وسط رمان و آنها را هجو کنم و دست بيندازم؛ همينجوريش هم يحتمل براي خودم در فضاي مطبوعات به قدرِ کافي دشمن تراشيدهام، اگرچه خوشبختانه بعيد ميدانم مطبوعاتيهايي که اين رمان را خواندهاند تعدادشان زياد باشد، بههرحال اگر خواننده خيلي حوصله داشته باشد و در اين فضا باشد خب لابد مصداقهايي هم پيدا ميکند، اما خوانندهاي که از حالوهواي مطبوعات دورتر است احتمالا مشت را نشانه خروار خواهد گرفت و خب من که صرفا براي چزاندن اين و آن رمان نمينويسم؛ اگرچه چهبسا هر قصهاي برخلاف آنچه ممکن است بهنظر برسد يا وانمود شود با واکنشي ذهني به دغدغهها و درگيريهاي ملموسِ نويسنده آغاز ميشود، هيچ قصهاي يکسره بري از مسائل شخصي نويسندهاش نيست، منتها بايد بتواني اينها را طوري بيان کني که تعميمپذير بشود. بعيد ميدانم نخستين جرقه يک قصه را مفاهيمي کلي نظير عشق به بشريت و... بزند، چنين قصهاي معمولا آبکي از کار درميآيد، اما قصهاي هم که در آن فقط عوالم خصوصي شرح داده شود، ملالآور خواهد بود. اينجاست که پاي بهقول شما مشت نمونه خروار وسط ميآيد. يعني موقعيت داستاني بايد قابل تعميم باشد و شمول اين تعميم هرچه گستردهتر باشد با قصهاي ماندگارتر و عميقتر و چندوجهيتر مواجه خواهيم بود. منظورم البته از تعميم اين نيست که شما مثلا صرفا يک دوره را در اثرتان بازتاب دهيد، مهمتر اين است که حس يک دوره، روح يک دوره را بتوانيد بسازيد. به هر صورت بله، تقريبا همه آنچه در اين رمان واقعيتِ مستند وانمودشده، جعلي است.
به خاطرههايي از نصرت رحماني و بهرام صادقي که در افواه بيان ميشود، در کتاب شما هم اشارههايي ميشود. اما هرچه پيش ميرويم همان خاطرهها هم توسط شخصيتهاي ديگر رد ميشوند.
در مورد نصرت رحماني و بهرام صادقي دو خاطرهاي که نقل ميشود کاملا جعلي است، اما با توجه به خاطرات ديگري که در روايتهاي شفاهي از آنها نقل شده ميتواند اينها هم درست باشد. من اصراري نداشتم بگويم آن خاطراتي که واقعا از اين شخصيتها نقل شده جعلي است. بيشتر ميخواستم دنياي ميانمايگاني را بسازم که ميخواهند با نقل اين خاطرات و چسباندن خودشان به آن آدمها براي خود اعتبار و هويتي کاذب و جعلي بتراشند و خودشان را مهمتر از آني که هستند جلوه دهند، حالا به هر انگيزهاي؛ و چه بسا از سرِ اضطرار. من اين شخصيتها را نساختهام که بگويم ببينيد چقدر اين رفتار زشت و ناپسند است و فلان. موقعيتي را ساختهام که در آن هرکس به نحوي مجبور است به جعل و تقلب و خاليبندي تن بدهد.
رمان «شير و سايه» که راوي از اُفستفروشهاي انقلاب ميخرد، درواقع بهانهاي است براي سربرآوردن او و اشتياقِ مصاحبهگرفتن با نويسنده ميشود مساله اصلي و موتور روايت. مصاحبهاي که ميتواند آس روزنامهنگارياش باشد. چنين مضموني يک مخاطب اهل ادبيات را احتمالا ميتواند تا انتها با خودش همراه کند اما بهنظرتان مخاطبي را که چندان درگير اين حواشي شعر و داستان و روزنامه نيست، هم ميتواند؟
اتفاقا جالب است برايت بگويم که مخاطبان کمتر ادبياتي که زياد در فضاي حرفهاي ادبيات نبودهاند از اين رمان در قياس با کارهاي قبلي من بيشتر استقبال کردهاند و راحتتر با آن ارتباط گرفتهاند.
البته در اين روايت کلاسيک، نويسنده مجبور ميشود نعلبهنعل هرآنچه را در اکنون روايت ميگذرد، واگو کند. همين امر سبب شده که عينيت در «پرده آهنين» فربه شود و جزئيات بسيار و تکرارشوندهاي به شکل شرح زيست روزمره ريش و دوش و خورد و نوش و پوش بيان شود. انگار يک جور ابزورديته و ملال هم زير پوست اين مدل روايت وجود دارد.
حتما هست، مخصوصا ابزورديته. کل اين موقعيت را اگر درش ريز بشوي ابزورد و مضحک است. ما در اين جهان با انواع و اقسام موقعيتهاي ابزورد مواجهيم، ولي چهبسا همين موقعيتها اگر جور ديگر نگاهشان کني، منبع کشف چيزهاي تازهاي هم درباره خودمان و ديگران و جهان هستند.
در رمان به وضعيت غمانگيز روزنامهنگاري در عصر قحطالرجالِ اين دهههاي اخير هم نقب بسيار زدهايد. روزنامهنگاراني در پي نويسندگان مهمي که مصاحبه نکردهاند. شکارچياني که چشمشان دنبال مصاحبهنکنهاست. اين نقدها اگرچه به صراحت و مدل جمله معترضه بيان ميشود، اما در بافت روايت کاملا تنيده شدهاند.
خب اين اوضاع کلي روزنامهنگاري ما در اين سالها بوده؛ شکار اسمها و چهرهها و تکرار مکررات درباره آنها يا از زبان آنها. شايد به اين دليل که گشتن در سوراخسنبههاي دهههاي 40 و 50 که ببيني چيزي باقي مانده که بشود بهعنوان چهره تازه رو کرد يا نه، راه مطمئنتر و کمدردسرتري باشد و ريسک بالايي نداشته باشد. از طرفي گسست چندين سالهاي که بين نسلهاي جديدتر و قديميها پديد آمد به اين اغراق درباره گذشته دامن زده. يعني ما با گذشته مواجهه انتقادي درست و دقيقي نداريم و بيشتر شيفته و ذوب در ادبيات دهههاي 40 و 50 هستيم و در پي آرمانيسازي آن دوره. اين يک وجه ماجراست. وجه ديگر اما اين است که شايد واقعا دوره هنر و ادبيات بزرگ نهفقط اينجا، بلکه همهجاي دنيا کموبيش سرآمده. فکر ميکنم سينما آخرين رسانهاي بود که ميشد در آن هنر بزرگ خلق کرد، با تلويزيون حقارت و ميانمايگي و کوچکشدن ابعاد و حدود همهچيز شروع شد و رسيد به عصر اين صفحات فسقلي گوشيهاي موبايل. در مورد رمان و ديگر هنرهاي خلاقه هم همين اتفاق افتاده، در مورد ادبيات يک چيز ديگر که در قرن بيستم کمکم اتفاق افتاد اين بود که ادبيات بهتدريج زير سايه نظريه قرار گرفت و مقهور و مرعوب آن شد. يعني قبلتر اگر اين ادبيات بود که نظريه از دل آن استخراج ميشد در قرن بيستم نظريه دست بالا را داشت و مانيفستهاي ادبي و هنري درباره اينکه ادبيات و هنر بايد فلان و بهمان باشد رواج پيدا کرد. بگذريم که ايدئولوژي به شکلهاي ديگر هم بر ادبيات و هنر سيطره پيدا کرد. خلاصه ميخواهم بگويم اين قحطالرجالبودن يک وضعيت جهاني است و مختص اينجا نيست. من همچنان ترجيح ميدهم فيلمهاي فورد و هاوکز و ولز و هيچکاک را ببينم تا اين سينماي جديد با فيلمهاي خوشساخت اما ميانمايه را. تو به همين فيلم «انگل» که جايزه گرفت نگاه کن. فيلمي است راجع به فقر، فيلم بدي هم نيست، اما تو مقايسهاش کن مثلا با «دزد دوچرخه» يا «اومبرتو د» از دسيکا که آنها هم راجع به فقرند. اما چه نگاه انسانيِ عميقي در آن فيلمها هست، در آن فيلمها انگار هنوز اميد و آرماني هست، ولي در سينماي امروز با يک جور نااميدي مطلق مواجهيم که نتيجهاش ميشود اينکه من هم پولدار ميشوم و پدرِ بقيه را درميآورم، يعني يکجور نيهيليسم و بيتفاوتي و عقدهگشايي صرف. اين درباره ادبيات هم قابل تعميم است، درباره روزنامهنگاري هم قابل تعميم است. شايد بايد اين واقعيت تلخ را بپذيريم که رمان و کلا هنر اصيل و بزرگ مرده و دورهاش تمام شده. البته اگر در درازمدت بخواهيم به قضيه نگاه کنيم شايد چندان ضرورتي نداشته باشد که نااميد باشيم. بههرحال از عمر طولاني جهان سهم کمي به هر نسل ميرسد، ما از بعدش خبر نداريم که چه ميشود، شايد اين ميانمايگي موقتي باشد و صدسال ديگر وضع به گونهاي ديگر باشد يا شايد آيندگان به آنچه ما ميانمايه ميگوييم بهعنوان جلوههاي شکوه هنر و ادبيات يک عصر نگاه کنند!
وضعيت شهر تهران هم مدام در رمان طرح ميشود. از ترافيک، دود، سروصداي موتورهاي مسافرکش گرفته تا آگهيهاي کاشت مو و اپيلاسيون و کلاس کنکور و موسيقي و زبان. آيا ميتوان در وضعيتي کليتر اين رمان را شهري دانست؟
بههرحال بايد فضاي پيرامون اين آدمها و مختصات اجتماعي دوره موردنظر را ميساختم. اما نميدانم به اعتبار اين ويژگيها ميشود در معناي ژانري عنوان شهري را به اين رمان اطلاق کرد يا نه.
پاي زن اغواگري را هم به ميانه داستان باز کردهايد. زني که نقش يک واسطه ادبي را بازي ميکند. چه شد که يک عنصر ژانري و شخصيتي را از دل فيلمهاي نوآر به داستانتان وارد کرديد؟ نگران نبوديد الماني ناهمخوان با ساير اجزاي داستانتان باشد و احيانا متهم بشويد به ايجاد زمينه براي جذب بيشتر مخاطب؟
راستش بهنظر خودم نرسيد که حضور پرنيان عنصري ناهمخوان با کليت رمان است. اما در مورد جذب مخاطب بههرحال در اين رمان شايد بيشتر از کارهاي ديگري که تا الان نوشتهام به مخاطب عادي فکر کردم.
شخصيت اصلي داستان (حامد) زندگي فلاکتباري دارد. آدم چندان اديب و صاحب فضائل و مناقبي نيست، اما به کارش وارد است و هر اتفاقي هر اندازه هولناک، تاثيري در او نميگذارد و به نوعي سِر شده و زده بر رگ بيخيالي. پس از سالها کار فلهاي در مطبوعات و معرفي کتابهاي پرتوپلا و مصاحبه با شاعران و نويسندگان و مترجمان متوسط و نوشتن نقد و ريويوي کتاب در گل و گوشههاي بياهميت صفحه ادبيات، دلش براي ديدن يک ستاره پر ميکشد. قلب مهرباني هم البته دارد و غذايش را با مرد کارتنخواب قسمت ميکند. از اين دست شخصيتهاي بيهدف، هُرهُري و با قلب خوب که در رمان قبليتان «مکافات» هم وجود داشت، ظاهرا مورد علاقهتان است.
درست ميگويي اين شخصيت بهخصوص از همان تبار شخصيت رمان «مکافات» است. بله اين شخصيتها براي من جذابند، يکجور طنز و رندي و بيخيالي درشان هست، انگار در حواشي دنيا راه ميروند و دنيا را تماشا ميکنند، خيلي حوصله جنگيدن براي کسب مقام و مال و جاه را هم ندارند، ممکن است تلاشهايي هم بکنند اما خيلي جاهطلب و اهلِ رقابت نيستند و اگر هم وارد اين قضايا بشوند تا تهش نميروند، اگر هم بخواهند تا تهش بروند چون اينکاره نيستند سرشان کلاه ميرود.
عصاره رمان در شخصيت احمد اميدوار است که جلوه ميکند. پيرمردي مهربان که اگرچه انگ جعل به او ميچسبد، اما به نوعي يکتنه بار ادبيات دهه 40 را تاکنون به دوش کشيده و شمهاي از همه اين ادبيات نحيف را در خودش نهفته دارد. با بزرگانِ بسياري حشرونشر داشته و اداي همه را به خوبي درميآورد.
احمد اميدوار دغلباز است، اما آنقدرها طمعکار نيست، همين که با جعل و تقلب و حقهبازي نياز روزانه و بهقول معروف پول سيگارش را درآورد برايش بس است. حتي شايد بشود گفت براي خودِ جعل است که جعل ميکند. نفسِ جعل و تقليد است که به اين رندِ حقهباز احساس رضايت ميدهد، حالا گيريم از قِبلش پولي هم از شيفتگان جاه و مال که خيليهاشان احتمالا از خودش طمعکارترند بتيغد.