بجُنب لعنتي! حتما همه ما اين تجربه را داشتهايم: چراغ سبز شده اما ماشين جلويي هنوز راه نيفتاده يا 10 نفر توي صف سوپرمارکتي ايستادهاند اما نفر جلويي بعد از اينکه وسايلش را جمع کرده تازه دارد خيلي بيخيال دنبال کيف پولش ميگردد. اين انتظارها مغز ما را منفجر ميکند، حتي اگر چند ثانيه بيشتر طول نکشد. توي دلمان فحش ميدهيم. به اين حالت رواني وقتي بيهوده معطل ميشويم، ميگويند «سندروم خشم پيادهرو». نام اين سندروم از کجا آمده است؟ آيا تابهحال برايتان پيش آمده که هنگام راهرفتن با جمعي از دوستان، يکي از آنها سرعت کمتري داشته باشد و خيلي آرام و سلانهسلانه قدم بردارد و اين باعث خشم شما شود. البته، خشم فقط در پيادهروي خود را نشان نميدهد؛ رانندههاي کُنددست، اينترنت کند، معطلي در مطب دکتر، صفهاي طولاني خريد که به کندي جلو ميروند، همه اين کنديها ديوانهمان ميکنند! ما ايرانيان نيز مانند همه مردم جهان در معرض اين سندروم هستيم. اما يک نکته وجود دارد؛ يک خشم جمعي در مردم ايران وجود دارد که شبيه به همين سندروم است. خشم ناشي از کُندي نظام کشورداري. هميشه سوال ميکنيم که چرا دولت کاري نميکند؟ چرا حاکميت دست به اقدام موثري نميزند؟ چرا مسئولان خوابند؟ مردم ما خشمگين هستند از اين همه کندي. شبيه همان خشمي که چراغ سبز شده است و ما منتظريم ماشين جلويي (دولت) حرکت کند اما ميبينيم دست دست ميکند. اين همه کندي نظام کشورداري ما را ديوانه ميکند! تحليل و تجويز راهبردي: قبل از اينکه بيشتر توضيح بدهم، شما را به يک چالش دعوت ميکنم. نوشته زير را بخوانيد و بگوييد که اين نوشته براي چه دوراني است؟«در ايران کميسيونها، شوراهاي عالي و سازمانهاي دولتي زيادي وجود دارند که رسما مسئوليت اتخاذ و اجراي سياستها را برعهده دارند. بنابراين، در هر زمان چند سازمان وجود دارند که قانونا مجاز به سياستگذاري هستند. در سالهاي اخير درجه اهميت اين سازمانها تقريبا ماه به ماه تغيير کرده است. در چنين محيطي براي سد کردن راه يک سياست به راحتي ميتوان يک سازمان دولتي را عليه سازمان ديگر برانگيخت يا از اجراي تصميمات يک سازمان از طريق ارجاع موضوع به سازمان يا شوراي ديگر، جلوگيري کرد. در نتيجه اين وضع هيچ فرد، شورا يا سازماني را نميتوان مسئول موفقيت يا شکست دانست. همه اينها سبب شده است که نظام اداري [نظام کشورداري] ايران نتواند تصميم بگيرد و تقريبا هيچ يک از تصميمات اتخاذ شده به درستي اجرا نشدهاند». اين نوشته را که ميخواني، انگار همين ديروز نوشته شده، اما تاريخ اين نوشته مربوط است به 1342. حدود 60 سال پيش! چه کسي اين مطلب را نوشته؟ مشاوراني که از هاروارد به ايران آمده بودند و بعد از هفت سال تجربه مستقيم و غوطهخوردن در نظام کشورداري ديدگاههاي خود را در کتاب برنامهريزي در ايران نوشتهاند. نظام کشورداري ما در طول اين سالها بدتر هم شده؛ تلنبار شدن آييننامهها و دستورالعملهاي متداخل، تنوع دستگاههايي که راجع به يک موضوع با حق و بدون حق دخالت ميکنند و سازوکارهاي نظارتي متعدد و کمفايده همه و همه باعث شده که اين ماشين کار نکند. چراغ سبز است، راننده هم ميخواهد حرکت کند، اما اين ماشين زنگزده، چرخدندههايش به هم گير کرده و حرکت نميکند و ما هم خشمگين و دستمان را گذاشتهايم روي بوق و ميگوييم بجنب لعنتي! چه ميتوان کرد؟ ممکن است روزي روزگاري شرايطي پيش آيد که نظام کشورداري از درون و عميقا اصلاح شود، تا آن موقع چه ميتوان کرد؟ عجالتا به دو مورد اشاره ميکنم: 1- سبکبارسازي دولت (دولت فراتر از قوه مجريه)؛ تا آنجا که ميتوانيم از دولت بخواهيم متمرکز شود بر کار اصلياش. اصلا چه دليلي دارد که دولت درگير مدرسهداري، شرکتداري، سدسازي، باشگاهداري، بيمارستانداري و راهسازي شود. دولت بايد از ساختوساز مهاجرت کند به سازوکار! سازوکارهايي که باعث شود خود جامعه، خود مردم بازي کنند! دولت فقط و فقط بايد تنظيمگر بازي باشد نه يک بازيکن گنده کُند! 2- شبکهسازي غيردولت؛ تجربه کرونا نشان داد که ظرفيت مردمي بالايي در اطلاعرساني مردم به مردم، خدمترساني مردم به مردم و حتي کمک مردم به دولت وجود دارد. گام بعدي اينکه نشان دهيم نهادها، انجمنها، اصناف و تشکلها ميتوانند در حوزههاي سياستگذاري، اجماعآفريني و طراحي راهحل براي مسائل ملي، نقشآفرين باشند. اما لوياتان (هيولاي) دولت فقط در برابر قدرتي همتراز مذاکره ميکند. با توجه به اينکه هيچ نهاد مدني مستقل و قدرتمندي در ايران باقي نمانده، تنها راه، شبکهسازيِ خردهنهادهاي مردمي-مدني (تشکلهاي مردمي مانند اصناف و انجمنها) است. خشم پيادهروي خود را تبديل کنيم به تلاش براي سبکبارسازي و شبکهسازي.