جانبازي که در برابر بنياد شهيد کرمانشاه اقدام به خودسوزي کرده بود، پس از انتقال به بيمارستان جان باخت. گفته ميشود خودسوزي اين جانباز بهدليل فقر و عدم دريافت تسهيلات مورد نياز خود از بنياد شهيد بوده است، ادعايي که توسط رئيس بنياد شهيد کرمانشاه رد شده است. رئيس بنياد شهيد کرمانشاه مدعي شده است که با وام درخواستي جانباز مذکور موافقت شده و او تسهيلاتي همسطح ديگر جانبازان دريافت ميکرده است. او دليل خودسوزي فرد جانباز را به مسائلي مانند مشکل خانوادگي و اختلالات عصبي و رواني نسبت داده است. هدف اين نوشته، کشف علت خودکشي جانباز مذکور و داوري در مورد ادعاهاي متناقض مطرح شده در اين مورد نيست، بلکه کنکاشي مختصر در علت افزايش خودکشيهاي ناشي از فقر در دوران اخير است. واقعيت اين است که فقر هميشه به مراتب و سطوح متفاوتي ميهمان جامعه بشري بوده است. در جوامع مختلف ميزان و سطح فقر، کم و زياد و بالا و پايين شده اما هرگز ريشه کن نشده است. تا همين دهههاي پيش فقيران با فقر خود کم و بيش کنار ميآمدند و با رنج و محنت خود ميساختند و به همين دليل کمتر موردي از اقدام به خودکشي بر اثر فقر گزارش ميشد. در دهه اخير اما آمار خودکشي ناشي از فقر بالا رفته و فقيران تاب تحمل فشار و مشقت فقر را نسبت به گذشته از دست دادهاند، چرا؟ يک علتاش قطعا سطح آگاهي اجتماعي است. پيش از اين خانوارهاي فقير، وضعيت خود را به سرنوشت و تقدير مربوط ميدانستند و تمکين در برابر تقدير را هم نوعي فضيلت براي خود برميشمردند. اينک اما دانش اجتماعي به همگان آموخته است که فقر ربطي به قضا و قدر ندارد و داراي ريشههاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي است و با برنامهريزي صحيح ميتوان خانوادههاي بسياري را از فقر نجات داد. اين آگاهي خود سبب تحملناپذيري فقر شده است، اما در جامعه ما چون اين آگاهي نميتواند منجر به عمل خاصي براي تغيير شرايط شود، شکافي عميق بين عين و ذهن پديد ميآورد که نهايتاً منجر به افسردگي و نابودي خويش ميشود. علت دوماش انقلاب در صنعت رسانهاي است که نمايش جلوههاي پرتجمل زندگي ثروتمندان را براي فقيرترين اقشار جامعه نيز امکانپذير کرده است. در واقع اگر فقيران تا چندي پيش وضعيت خود را با همسايهها و هم محليهاي خود مقايسه ميکردند، امروزه با زندگيهاي اشرافي و تجملاتي پولدارترين سلبريتيهاي ورزشي و هنري جهان مقايسه ميکنند. اين مقايسه و درک اختلاف بينهايت بين سطح زندگي خود و ديگران، در همه جاي جهان دولتها را به چالش کشيده و موجبات مشروعيتزدايي از آنها را فراهم کرده است. رؤياي زندگي بسيار مرفه در کنار فقر و فلاکت زندگي واقعي، در مراحلي ميتواند به استيصال و خودکشي منجر شود. علت سوم که از نظر من با اهميتتر است، اين است که تا چند دهه پيش، سطحي از فقر در عمل قابل تحمل بود، اما اکنون در عمل قابل تحمل نيست! نيازهاي عيني و غيرقابل چشمپوشي يک خانواده براي ادامه بقا و حيات تا دهههاي پيش به واقع بسيار محدود بود. فقط لازم بود شکمي از هر غذاي سادهاي سير شود، تنپوشي يافت شود و سقفي براي خواب و ايمني از سرما و گرماي شديد وجود داشته باشد. فقط همين! براي نمونه در روستايي که ما پيش از انقلاب در آن زيست ميکرديم، فقط همين سه قلم ضرورت گريزناپذير زندگي بود و تامين آنها هم گرچه بعضا مشکل اما غيرممکن نبود. خوشنشيني در اتاقي خشت وگلي در قلعهاي نيمهمخروبه، در دسترس بود. خريد چند متر پارچه چيت يا کودري از تنخواهفروشِ دورهگرد، مشکل پوشش را حل ميکرد و پر کردن شکم هم در بدترين حالت با پخت گياهان صحرايي و دوغِ همسايه و گندمِ خوشهچيني مقدور بود. يک خانواده فقير و زحمتکش اما قانع و بردبار و صرفهجو با دستيابي به اين سه قلم، ديگر احساس نياز حياتي به چيز ديگري نميکرد و در واقع هر چيز ديگري جز اين سه مورد، نوعي تجمل به شمار ميرفت. بنابراين خانوادهاي که به اين سطح از زندگي رضايت ميداد، دلهره و اضطراب و آشوب ذهني خاصي نداشت و به عبارتي از هفت دولت آزاد و رها بود و هرگز فکر خودکشي ناشي از فقر به سراغ اعضايش نميآمد! نيازهاي غيرقابل چشمپوشي در زندگي امروز اما بينهايت شده و تامين آنها براي گذران حيات چندان ساده نيست. براي نمونه، آب لولهکشي و برق و گاز و تلفن و موبايل طبعا زندگي را نسبت به قبل بسيار راحتتر کره است، اما همه اين امکانات آخر هر ماه قبضشان از راه ميرسد و اگر پول و پساندازي در ميان نباشد، فشار رواني خارقالعادهاي را به خانواده تحميل ميکند. اين تازه بخش راحت کار است. رواج وام و بازپرداخت به موقع قسط و دهها مورد ديگر، داشتن پول را براي ادامه حيات گريزناپذير کرده است. چند دهه قبل بيهيچ پول و پساندازي در يک روستا ميشد زندگي کرد و امروز نميشود! وقتي نميشود پس طرف خودکشي را بهعنوان راهي براي رهايي از تنگنا و فشار و اضطراب فرض ميکند!