بسياري از ما ايرانيها، در زندگي شخصي چندلايه و پيچيدهايم، اما در عرصه عمومي سادهانديش بار آمدهايم. در حالي که درست بايد به عکس تربيت شده باشيم. مقاومت کردن جزئي از حيات سياسي است. نبايد در مقابل نيرويي که ظالمانه عمل ميکند و تبعيض روا ميدارد سکوت کرد. اما اگر قرار بر مقاومت شد، چه بايد کرد؟ ما ايرانيها مثل بسياري ديگر از ملتها و گروهها، به دو پاسخ کليشه عادت کردهايم. اولين پاسخ را کساني ميدهند که مقاومت را ايستادگي تا آخرين قطره خون ميدانند. شمشير اگر کشيدند، شمشير بکشيد، کشتند بکشيد. آنها به نبرد و پيروزي ميانديشند و از مقاومت خونين انتظار رستگاري دارند. اقليتها، کارگران، تهيدستان و اقشار ناديده گرفته شده بايد با همان منطقي که حذف و طرد شدهاند، مقاومت کنند. کارگر از حق کارگري، زنان از حقوق زنان، اقوام از حق قوميتها و ملتهاي محروم از حقوق ويژهشان بايد تا آخرين قطره خون دفاع کنند. اين گروه با نام انقلابيون شهرت دارند. وقتي اعمال خشونت متقابل به عنوان مقاومت به جايي نرسيد، گروه ديگري پيدا ميشوند و ميگويند چرا خشونت؟ با زبان مسالمتجويانه با آنکه به شما ستم ميکند سخن بگوييد. بالاخره کار درست ميشود. سعي کنيد اعتماد طرف مقابل را به دست آوريد و... اين گروه با نام اصلاحطلبان و مسالمتجويان شهرت يافتهاند. اين گروه هم مثل گروه اول به احقاق حقوق کارگران و تهيدستان و زنان و قوميتها باور دارند اما گاهي خيال ميکنند کار با نصيحت و گفتوگو و گاه التماس حل ميشود. تاريخ جنبش سياهپوستان به خصوص در آمريکا، يکصداي سوم توليد کرده که نه از سنخ انقلابيون است نه از سنخ اصلاحطلبان. جيمز بالدوين يکي از شاخصترين چهرههاي اين سنت است. آنچه صداي بالدوين را هم از انقلابيون و هم از اصلاحطلبان سياهپوست جدا ميکند، حمايت از گروههاي مورد ستم واقع شده، در پرتو يک کليت انساني است. ميدانست بيشترين دستاوردي که ممکن است از مقاومت انقلابي يا اصلاحطلبانه حادث شود، وادار کردن سفيدپوستان به پذيرش حقوق سياهپوستان است؛ قبولاندن اين نکته به آنها که به سياهپوستان حمله نکنند و حقوق اساسيشان را پايمال نکنند. تحصيل اين موفقيت البته غنيمت است، اما چيزي از اين واقعيت تلخ نخواهد کاست که سفيدپوستان با نگاه تحقيرآميز به سياهپوستان نظر کنند و سياهپوستان نيز سفيدپوستان را عامل بخت سياهشان بدانند. بنابراين دستاورد هر دو شکل مقاومت از نظر بالدوين موقت بوده و همهچيز مستعد درگرفتن دوباره جنگ است. بالدوين ميگفت اگر آمريکاييها نتوانند سياهپوستان را در دايره خوديها به حساب آورند، نميتوانند از داغ ننگ استبداد نژادي خلاص شوند. بالدوين، به جاي تهييج سياهپوستان به مقاومت خونين، سفيدپوستان را خطاب قرار داده و نشان ميداد خشونتشان در خصوص سياهپوستان، نه در کمي و کاستي سياهپوستان بلکه در کاستيها و حفرههاي عميق زندگي شخصيشان ريشه دارد. آنها تهيبودگي و بيمعنايي زندگيشان را با پناه آوردن به احساسات ضدنژادي جبران ميکنند. خودشيفتگي آمريکايي، بخت آمريکا را به خطر خواهد انداخت. نشان ميداد تداوم ارزشهايي که متفکران بنيادگذار قانون اساسي آمريکا در سر داشتهاند، در گرو شناسايي سياهپوستان است. بالدوين با هانا آرنت پيرامون نقش عشق در حوزه سياست بحثهاي جذابي دارد. آرنت عشق را به عرصه خصوصي مختص ميداند و با تسري آن به عرصه عمومي مخالف است. بالدوين اما به خلاف آرنت از عشق به منزله يک استراتژي سياسي ياد ميکند. به نظر بالدوين دوست داشتن آنکه تو را حذف و طرد ميکند، سلاحي براي آب کردن عزم و اراده جمعي اوست. عشق شايد در يک رويارويي رودررو بيمعنا باشد، اما ستمکننده را بيآينده ميکند. عشق گرمتر از آتش سلاح است. در ميدان جنگ، هر کشته با خود دهها داوطلب تازه براي نبرد خلق ميکند اما گرماي عشق، اصل و مبناي ميدان نبرد را بياعتبار ميکند.