يکم: اورميه از ديرباز يعني از دوره باستان يکي از شهرهاي فرهنگي و همزيستي و مراودات اقوام بوده و هنوز هم هست و جزو پانزده شهري است در جهان که اقوام مختلف با فرهنگ و زبان و ساختار قومي و خانوادگي متفاوت چون ترک آذري، کردي، ارمني، آشوري، گرجي، فارس و... با دين و آئين و فرهنگ متفاوت کنار هم به مدارا و دوستي زندگي ميکنند و همين مساله باعث تحول و رشد فرهنگي و فکري شده است. نخستين مدرسه و دانشکده و بيمارستان مدرن به سبک امروز در يکصدوپنجاه سال پيش در اورميه ايجاد شد و در روستاهايش فرانسه تدريس ميشد و مهمتر از همه اينها تاثير خانواده بر تربيت و ذهن و جان من بود. من از کودکي کنار مادرم با بسيار از آثار مدرن ادبي و هنري آشنا شدم و طبيعي است خانواده و شهري با چنين ساختار، مواد خام زيادي براي نوشتن در اختيار من قرار داده است.
با اين حال، درست است که اورميه زادگاه من است، اما ناکجاآباد و شهر ذهن و مکان حوادث رمانهاي من است. دنيا شهري است در خيال من که در هريک از رمانهايم به شکلي تعريف و بيان ميشود. من در پنج رمان خود به گونهاي غيرمستقيم به تحليل روانشناختي و زيست فرهنگي و اجتماعي مردم سرزمينم پرداختهام و اين جزو مسئوليت و تعهد نوشتنم بود و در «دلباختگان بينام شهر من» که در آن، شکل و شيوه ديگري از نوشتن را انتخاب کردهام، سعي کردم سبکي نو از لحاظ ساختار و روايت به نام رمان محض ايراني را ارائه دهم. اين رمان يک رمان با ساختاري نو و متفاوت است که اميدوارم فصلي تازه در رمان ايران بگشايد.
دوم: نويسنده بايد تحليلگر روح و روان و بودن مردم سرزمين خود و ديگر سرزمينها باشد. عشق و دلداگي جزء سرشت و جوهربودن هر انسان بهخصوص ما ايرانيهاست اما مساله مهمي که من طي مطالعه و تحقيق يافتم اين است که انسان ايراني بيشتر دلباخته و ستايشگر معشوق است تا عاشق. اگر تمام قصهها، شعرها و نوشتهها را از دوره باستان تا دوران معاصر مروري کنيد؛ چه در ادبيات گذشته و چه حال از حافظ تا مولانا و... شاملو و غيره همه ستايشگر معشوق هستند. در حکايتهاي ما هم چنين است. اصولا ما تعريفي از عشق نداريم. بيشتر پرستنده و ستايشگريم و هميشه معشوق را شرح و تعريف ميکنيم؛ از چشم نرگسگون تا زلف سياه و... او ميگوييم و از درد دلدادگي و اين صفت دلباختگي در زندگي عادي و تصميم زيستي و اجتماعي ما هم تاثير گذاشته و من در «دلباختگان بينام شهر من» به بيان آن و چگونهبودن انسان ايراني پرداختهام و فکر ميکنم مخاطب با هر فصل و سطرسطر آن احساس همدلي و پيوستگي کند.
«خبر آمدن اسبها را عاشقمراد که به عاشق تنها معروف بود، ميآورد. دير ميآمد. هرچند سال يک بار. از لحظه ورودش به شهر در گذر هر کوچه و خيابان، خبر آمدن اسبها را ميداد و روز بعد از رفتن اسبها، به دنبال آنها شايد هم به دنبال آواز دختر آوازخوان ميرفت. هروقت که ميآمد، نخست گشتي در شهر ميزد و به آواز همه را خبر ميکرد. عصر نزديک غروب به ميدان اصلي شهر ميرفت. درست در ضلع غربي ميدان زير درخت نارون بلند و کهنسالي که بلندي و گستردگي شاخههايش از هرجاي شهر پيدا بود روي سنگ سياه صاف مستطيلشکلي که ميگفتند از گذشته، از همان روز بناي شهر، آنجا بوده، مينشست. غم دلش را به ظرافت در زخمههايي مکرر در نواي سازش ميريخت. ميزد و ميخواند. اهالي شهر که همه او را ميشناختند و سرگذشت او را ميدانستند و از عشق شورانگيزش به يک دختر مسيحي ارمني باخبر بودند، در کلاه يا در جعبه سازش از سخاوت سکه يا اسکناسي ميانداختند...»
سوم: شعر، داستان، رمان و... هر کدام ساختار و هويت مستقل دارند. در شعر شاعر ساعتي در فضاي آفرينش و الهام به سرايش شعر ميپردازد و بعد از سرايش و شايد ويرايش، شعر زندگي مستقل خود را مييابد و بسيار متفاوت است با رمان. اوج درک و هستي شعر درنهايت به رمان ميانجامد و همينطور اوج نهايت رمان به شعر ميرسد. رمان محصول دوران مدرن و بيانگر زندگي و هستي مردم هر منطقه و ناحيه و فرهنگ است. در رمان بايد قبل از نوشتن در آن زندگي کرد با هريک از قهرمانها و شخصيتهاي آن همذاتپنداري کرد و در لحظهبهلحظه آن بهسر برد. به نظر من، رمان، نوشتن زندگي است که تفسير ميشود و من نويسنده زندگي و مفسر آن هستم. اما اگر قرار بر انتخاب باشد که کدام يک براي من ارجح هستند بايد اعتراف کنم هر دو. هرکدام در هرزمان که به سراغم بيايند من با آن همراه خواهم شد.