پيشرفت فناوري در دنياي امروز، راهها و اشکال ارتباط را گسترش داده و مفهوم فاصله را براي انسانها دگرگون کرده است. شايد در نگاه اول اينگونه بهنظر برسد که انسانِ امروزي زير سايه همين رفاهِ ارتباطي، يکي از کهنترين و اساطيريترين دردهايش، يعني تنهايي را تسکين داده، اما در اين ماجرا پارادوکسي تلخ نهفته است. گستردهترشدن دامنه ارتباطات، به انزواي هرچه بيشتر ما دامن زده و حساسيتمان را نسبت به مسالههاي پيرامون کمرنگ کرده و از ما موجودي بيتفاوت و خاموش ساخته؛ موقعيتي که اسماعيل يوردشاهيان در داستان «مثل هر روز» آن را دستمايه نوشتن قرار داده است.
مردي که گربهاش را گم کرده، بيآنکه دلواپسش شود يا دنبالش بگردد، چند روزي را به همين منوال ميگذراند. دلتنگ گربه ميشود، اما دلتنگياش چندان واقعي نيست و بيرونرفتنش از خانه، به گشتوگذاري بيهدف ميماند تا پيگيري وضعيت حيوان گمشدهاش. به همين خاطر است که از همان آغاز راه، براي رفتنونرفتن و از کجارفتن و چگونهرفتن اهميتي قائل نميشود و هر پرسشي را با پرسش سلبي ديگري پاسخ ميدهد: «چرا بروم؟» و در ادامه با پاسخ «اگر نروم چه کنم؟» اين رفتن بيهدف را توجيه ميکند.
درواقع تمامي اتفاقات داستاني، به همين شيوه پاسخ داده ميشوند. واکنش به صداي دعواي آدمها، اينکه ممکن است آدم يا حيواني به کمکي احتياج داشته باشند، اينکه وجود او ميتواند گرهي از مشکلي باز کند، يا حتي از واقعه ناگواري جلوگيري کند، با همين رويکرد يکسان مورد ارزيابي قرار ميگيرد. از اين منظر، هر چيزي بالقوه ميتواند اتفاق بيفتد، يا نيفتد. بنابراين هيچ پرسشي، پاسخي روشن و قطعي ندارد. حتي رفتن به سوي يک فاجعه با چنين نگاهي ميتواند کاري بياهميت باشد و نجات کسي از يک موقعيت خطرناک ميتواند مانند رهاکردن و ناديدهگرفتنش، بيفايده و بيارزش تلقي شود.
نگاه مرد داستان به دوروبر هم نگاهي مکانيکي است، بيآنکه به جنبههاي زنده و انساني دنياي اطراف خود توجه کند. انگار در جهاني عاري از هر انسان ديگري زندگي کند، چشمش فقط حرکات آب و تراکم درختها و مختصات جغرافيايي مکانهايي را ميبيند که از برابرشان عبور ميکند. موجوداتي هم که هرازگاهي از کنارش ميگذرند، به همان بيتفاوتيِ او هستند. موش سفيدي که نه به سرعت، بلکه خرامان و آهسته راه ميرود انگار تمثيلي ديگر از اوست که چون حسي به محيط پيرامون خود ندارد، دليلي براي بروز رفتاري خاص هم در خود نميبيند. توصيف او از موش اين شباهت را تکميل ميکند؛ براي موش هم روبهروشدن با او فرقي با ديگر چيزها ندارد. در نظر موش، او هم مثل بقيه اشيا و موجودات است. بنابراين توجه چنداني به تندي و کندي حرکات مرد ندارد و کار خودش را ميکند.
اما قدمهاي بعدي مرد در اين گردش خياباني، ابعاد اين تهيبودن از خصلتهاي انساني را بيشتر به رخ ميکشد. در گذر از ميدان و از کنار مغازهها، انگار که اشيايي بيجان ديده باشد، گروه آدمها را توصيف ميکند و به سرعت از آنها رد ميشود. در ادامه راه، بوي گندي را حس ميکند که رفتهرفته تند و تيزتر ميشود و چند قدم جلوتر با نعش گربه خود روبهرو ميشود. براي انسان تنهاي خوگرفته به حيوان اهلي همين صحنه ميتواند واقعهاي تأسفبار باشد. اما در او هيچ حسي برانگيخته نميشود، حتي در حد همان دلتنگي اوليه که به نظر ميآمد محرک او براي شروع جستوجو باشد. لحظههاي بسياري همانجا ميايستد و به همهچيز فکر ميکند و همه زندگياش را مرور ميکند و تمام روياهايش را از ذهنش ميگذرند. اينکه چه ميخواسته، چه شده و حالا به کجا رسيده. غمانگيزترين صحنهها و پرهيجانترينشان از جلوي چشمش عبور ميکنند، بيآنکه در او چيزي برانگيزند يا حسي بدهند. قلبش در مرور هيچ فقداني فشرده نميشود، همانگونه که حالا هم مرگ گربهاي که همدمش بوده و روزگاري را با او گذرانده، در او هيچ اندوهي برنميانگيزد.
در نزديکشدن به پايان راه، گرچه پرسشهاي توي ذهنش اساسيتر و حياتيتر ميشوند، اما باز هم همانطور با سردي و تساهل از کنارشان ميگذرد. اهميتي ندارد که در چه روز يا چه ساعتي است، يا حتي چه عمري بر او گذشته است. چون قرار است زندگي همين باشد. همه چيزش موقتي است و به شتاب هم ميگذرد، مثل همين گربه که چند روز پيش با او همراهي ميکرده و حالا ديگر نيست، يا مثل همين موشي که فلسفه وجودياش معلوم نيست. همه زندگي همينطور بيهوده است، چون هيچچيزي نيست که وجودش ذاتا تفاوت و تأثيري در اين عبور ناگزير زمان ايجاد کند. در سايه چنين نگاهي دوستداشتن و نداشتن و به خاطر هدفي زندگي را ادامهدادن هم بيمعني است. اينگونه است که روزها مثل هم ميگذرند و وقوع هيچ اتفاقي، حتي از دستدادن نزديکترين افراد زندگي را خاص و متفاوت نميکند و اين رهآورد تنهايي در دنياي امروز است.