بستن

کتابی برای آشتی‌ انسان و صلح

کتابی برای آشتی‌ انسان و صلح
مُنا نادری‌بنی مترجم / گروه ادبیات و کتاب: تیم اوبراین (1946) یکی از نویسنده‌های برجسته معاصر آمریکایی است که بیشتر به‌خاطر نوشتن آثاری درباره جنگ ویتنام معروف است. اوبراین در سال‌های 1969 و 70 به عنوان یک سرباز در جنگ ویتنام شرکت داشت و از نزدیک شاهد فجایع جنگ بود. پس از جنگ او تحصیلات تکمیلی خود را در هاروارد ادامه داد و سپس در 1973 نخستین کتابش را که خاطراتش از جنگ ویتنام بود منتشر کرد: « اگه در میدان نبرد کشته شدم، بسته‌بندی‌ام کن و با کشتی بفرست خانه». رمان «در تعقیب کاچیاتو» موجب شهرت او شد. کتاب جایزه کتاب ملی آمریکا را در سال 1979 دریافت کرد. اما این کتاب «آنچه با خود حمل می‌کردند» (1990) بود که شهرت جهانی برای او آورد. کتاب به مرحله نهایی جایزه پولیتزر و انجمن منتقدان ادبی آمریکا راه یافت، بیش از دو میلیون نسخه فروخت و به‌سرعت به‌عنوان «یک کلاسیک آمریکایی» و به‌ نوشته نیویورک‌تایمز «کلاسیک ویتنام» معروف شد. در سال 2010 بیستمین سال انتشار آن جشن گرفته شد و در سال 2014، در فهرست 100 کتاب برتر آمازون قرار گرفت. این کتاب را علی معصومی ترجمه و نشر ققنوس منتشر کرده. آنچه می‌خوانید نگاه رابرت هریس نویسنده برجسته بریتانیایی بر این کتاب است.

تنها تعداد انگشت‌شماري از رمان‌ها و داستان‌هاي کوتاه ماندگار به روشني معناي نبرد ويتنام براي آمريکا و سربازاني را که آنجا خدمت کردند بيان کرده‌اند. با «آنچه با خود حمل مي‌کردند» تيم اوبراين دومين عنوان خود را به ليست کوتاه داستان‌هاي اصلي درباره ويتنام افزوده است. همانطور که او در رمان «در تعيقب کاچياتو» (1978)، ضرباهنگ‌هاي نبض‌مانند و مخاطره‌هاي اعصاب‌خُردکن جنگ را ترسيم مي‌کند. اما او با رفتن به آن‌سوي وحشت از جنگ و آزمودن حساسيت‌ها و فهم ماهيت ترس و شجاعت، با پرسش از بازي نقش تصورات براي شکل‌‌دادن به خاطرات و نسخه‌هاي حقيقي ما بسيار فراتر مي‌رود، او «آنچه با خود حمل مي‌کردند» را در صدر فهرست بهترين آثار درباره جنگ جاي مي‌دهد.

«آنچه با خود حمل مي‌کردند» مجموعه‌اي از داستان‌هاي به‌هم‌پيوسته است. تعداد کمي از داستان‌ها بي‌وقفه پر از وحشيگري‌اند؛ زوجي در طرح دو صفحه‌اي آشوب به‌پا مي‌کنند. اگرچه نمي‌توان آن را به‌معناي واقعي رمان درنظر گرفت، اما داستان‌ها پيوستگي دارند. همه آنها به گروهي از سربازان مرتبطند، يکي از اعضاي آنها شخصيتي است که تيم اوبراين ناميده مي‌شود. برخي داستان‌ها راجع ‌به تجربه‌هاي گروه پياده سربازان در زمان جنگ است. برخي ديگر باز هم راجع به شخصيت تخيلي تيم اوبراين است که يادآور تجربه‌هاي گروه سربازان و نوشتن داستان‌هاي جنگي، (و يادآور داستان‌نوشتن) درباره آنهاست. اين نوعي از نوشتن درباره نويسندگي است که تام وولف را به ناله‌کردن وامي‌دارد. چنين چيزي نبايد ذوق شما را از يک کار شگفت‌انگيز از بين ببرد. تأثير کلي اين داستان‌هاي بديع ويران‌کردن است.

همانطور که انتظار مي‌رود، رد خون در «آنچه با خود حمل مي‌کردند» بسيار است، مانند گزارش يک سرباز که توله‌سگ خود را به مين ضد نفر کليمور گره مي‌زند و دکمه انفجار را مي‌فشارد. و بسياري از زبان‌هاي قدرتمند را نمي‌توان در يک روزنامه خانوادگي نقل کرد. اما اجازه دهيد آقاي اوبراين توضيح دهد که به چه علت نمي‌تواند از حساسيت‌هاي سختگيرانه خودداري کند: «اگر شما به وقاحت اهميت نمي‌دهيد، اگر شما به حقيقت اهميت نمي‌دهيد، بنگريد چگونه رأي مي‌دهيد. مردان را به جنگ بفرستيد، آنها به خانه مي‌آيند و بددهني مي‌کنند.»

در عنوان داستان آقاي اوبراين وسايل معمولي روزمره را در کنار وسايل کشنده‌اي مي‌گذارد که سربازان با خود به نبرد حمل مي‌کنند: ‌قوطي بازکن، چاقوهاي جيبي، ساعت مچي، حشره‌کش، آدامس، شيريني، سيگار، قرص نمک، پاکت‌هاي شربت ميوه‌اي، کبريت، جعبه لوازم دوخت‌ودوز، کنسرو غذاها و تفنگ ام.16 و مسلسل 1م.60. اما ماجرا درباره چيزهاي ديگري است که سربازان حمل مي‌کنند، «اندوه، وحشت، عشق، اشتياق، خاطرات شرم‌آور» و چيزي که همه داستان‌ها را به يکديگر پيوند مي‌دهد «راز مشترک بزدلي» است. آقاي اوبراين به ما مي‌گويد: «اين مردان جوان، حامل بزرگ‌ترين ترس سربازان بودند، که ترس از شرمنده‌شدن بود. مردان کشته مي‌شدند و ميمردند چراکه اگر نمي‌شدند شرمسار بودند.»

شرمساري، نويسنده آن را در داستان «بر روي رودخانه» آشکار مي‌کند، که چرا او برخلاف نسخه‌هاي تخيلي خودش به ويتنام رفت- که تقريبا بايد به جاي آن به کانادا مي‌رفت. چه چيزي او را از اين‌کار باز داشت، به طرز حيرت‌آوري، آن چيز ترس بود. «همه به من خيره شده‌اند» او مي‌نويسد، و من نمي‌توانستم در شرمساري ريسک کنم... نمي‌توانستم استهزاء را تاب بياورم، يا رسوايي را، يا تمسخر ميهن‌پرستانه را.... من يک ترسو بودم. به جنگ رفتم.

پس شجاعت چيست؟ بزدلي چيست؟ آقاي اوبراين در تمامي کتاب به دقت نکات ظريف اين دو ويژگي را موشکافي مي‌کند. در چندين داستان، به‌طور موثر از مرگ کايووا، بهترين عضو گروه سربازان مي‌نويسد. در «روايت شجاعت» آقاي اوبراين به ما درباره نورمن باوکر مي‌گويد، فردي که مقصر مرگ کايووا را شکست عصبي خود مي‌دانست. بوکر «بيشتر از آنچه ممکن بود تصور کند شجاع بود اما... به اندازه‌اي که مي‌خواست شجاع نبود.» در ادامه‌ «يادداشت»هاي داستان (صرفا يادداشت‌هاي روايت شجاعت)، دوست تخيلي آقاي اوبراين به خواننده اطلاع مي‌دهد که بوکر پس از بازگشت از جنگ به خانه خودکشي کرده. همچنين اين نويسنده اقرار مي‌کند قطعه‌اي درباره شکست عصبي که بوکر را به خودکشي واداشته ساخته است. البته، همه اينها ساختگي است. و در «کسي که من او را کشتم» آقاي اوبراين زندگي سرباز دشمني را تصور مي‌کند که شخصيت تيم اوبراين به سوي او يک نارنجک پرتاب مي‌کند، تنها براي آنکه بعدها اعتراف کند کسي که ويتنامي‌ها را کشت «تيم اوبراين» نبوده است.

‌آيا اين حقه‌هاي ساده به خلق داستان‌هاي خوب مي‌انجامد؟ -به سختي. آقاي اوبراين به شرح فراي سختي‌هايي که اين مردان کشيدند و احساس کردند، مي‌کوشد. با بازگشت به کشف تخيلات، با وارسي خاطراتش از وحشت و مواجهه بي‌باکانه با آن به‌عنوان سرباز و نويسنده تخيلي داستان، ‌او احساسي غيرواقعي از جنگ مي‌سازد؛ احساسي که چرا اين حقيقت را به طرز ديگري حتي بيشتر از تخيلات خودش تعبير کرد. در انجام تمام اين کارها نه‌تنها تجربه‌هاي ويتنام را براي ما شکل داد بلکه ماهيت تمام داستان‌هاي جنگي را به ما نشان‌ داد.

آيا عادلانه است که آقاي اوبراين هويت خود را به‌عنوان گوينده داستان براي خوانندگان مشخص نکرده است؟ «داستان واقعي جنگ هرگز اخلاقي نيست»، او در «چگونه يک داستان جنگ واقعي نقل کنيم» مي‌نويسد: «فضيلت را نمي‌آموزد و تشويق نمي‌کند، الگويي براي رفتار شايسته انساني به دست نمي‌دهد، آدم‌ها را از انجام دادن کارهايي که هميشه مي‌کرده‌اند باز‌نمي‌دارد. اگر يکي از اين داستان‌ها چنين بنمايد که اخلاقي است آن را باور نکنيد. اگر در پايان داستان جنگ احساس والايش کرديد يا حس کرديد که سر سوزني راستي و درستي از ميان انبوهي از زباله بيرون کشيده شده، بدانيد که قرباني يک دروغ وحشتناک بسيار قديمي شده‌ايد. هيچ‌گونه راستي و درستي در کار نيست. فضيلتي در کار نيست. پس ساده‌ترين کار آن است که داستان واقعي جنگ را با سرسپردگي مطلق و سازش‌ناپذير به شر و بددهني روايت کنيم.» آقاي اوبراين قلب نوشتن درباره جنگ را مي‌شکافد و با آزمودن خاطرات و تخيل خود تا موشکافي بي‌رحمانه به نظر مي‌رسد که به آشتي رسيده است. به صلح رسيده يا صلح را براي خودش برقرار کرده است.

آقاي اوبراين در يک مصاحبه گفت: «تقريبا تمام لوازم نمايشي آنچه با خود حمل مي‌کردند- شخصيت‌ها، صحنه‌ها، روايت‌ها- در نبرد ويتنام تعبيه شده‌اند. اما کتاب درباره ويتنام و جنگ نيست.» نويسنده 74 ساله گفت: «تقريبا هيچ ويتنامي در اين کتاب وجود ندارد، به هيچ وجه هيچ اسمي ندارند، و اين نشان‌دهنده اهميت‌ندادن به سربازان است.» آقاي اوبراين سال‌هايي را در ويتنام ترسيم مي‌کند، اما شخصيتي به نام تيم اوبراين فقط يک نوجوان 21ساله در جنگ است. من فرهنگ يا زبان را نمي‌دانستم. من از مواجهه با کليشه‌ها مي‌ترسيدم. يک‌بار با شخصيت تيم تلاش کردم تا زندگي کسي که من او را کشتم تصور کنم و اين نزديک‌ترين چيزي بود که مي‌توانستم به آن دست ‌يابم.

در «آنچه با خود حمل مي‌کردند» جنگ زيادي وجود ندارد و اين بسيار معمولي است. آقاي اوبراين گفت: «همانند چسباندن دُم به الاغ آسيايي بود، اما نه دمي بود نه الاغي. در يک سال فقط يک‌بار دشمن زنده ديدم. همه آن چيزي که من ديدم برق دهانه سلاح از ميان شاخ‌وبرگ درختان بود و درنهايت، اجساد. در کتاب‌ها يا فيلم‌ها مطلوب است که چنين صحنه‌هاي جدالي داشته باشيم اما دنيا جاي چنين فضاهاي نمايشي ناچيز نيست. در ويتنام يک بي‌هدفي جامع نه‌فقط در صحنه‌هاي فيزيکي بلکه فراتر از آن در صحنه‌هاي اخلاقي و نژادي وجود داشت.»

پس کتاب درباره چيست؟ «اين يک کتاب نويسنده تحت‌تاثير زمان و تخيل است. قطعا يک کتاب ضدجنگ است؛ از آغاز من از جنگ تنفر متنفر بودم. (اين کتاب) به معناي اشتياق انسان براي صلح است. حداقل اميدوارم چنين ‌چيزي باشد.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار