یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، یعنی حتی کرونا هم نبود! روزی روزگاری در کشوری مردم در صف آش و حلیم ایستاده بودند که یک نفر دو بار سرفه خشک کرد و همه زیر خنده زدند. چنان که هر کس دلش را گرفته بود و روی زمین افتاده بود و قاه قاه میخندید. یک نفر که از خنده نفسش بند آمده بود، گفت: «وای این... این... این کرونا... کرونا داره».
در همین حین یک مسئول محترم و بسیار اندیشمند خودش را به میدان اصلی شهر رساند و گفت: «هِ هِ هِ و...! چه خبرتونه؟ اگه چیز خندهداری هست بگید تا ما هم بخندیم!».
مردم که خندیدنشان تمام شد، پولهای اضافیشان را در جوی آب ریختند و به مسئول گفتند: «امرتون؟». مسئول صدایش را صاف کرد و گفت: «ببینید دو روز تعطیلی که اینور داریم، دو روزم که اونور داشتیم، یه روز وسطش تعطیل نیست که اونم بینالتعطیلی میکنیم، هوا هم که عالی! جادهها هم که بسته نیست...! هیچی! همین رو میخواستم بگم» و رفت. یک اصلاحطلب وقتی خیالش راحت شد که مسئول رفته، با پایینترین صدای ممکن گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهید!» یک اصولگرا اما با صدایی رسا و محکم گفت: «تعطیلی چیه؟ لابد پسفردا میخواید بهش بگید هالیدِی! این غربگراییها چیه؟ این لیبرالبازیا یعنی چی؟»، سپس رفت تا نظرات خود را دد قالب یک کتاب منتشر کرده و صد و پنجاه میلیون حقالتحریر بگیرد.
مردم با خودشان فکر کردند که حرفهای امروز مسئول چه معنایی داشت؟ او در زیر پوست کلماتش چه پیامی برای مردم داشت؟ یک نفر اعتراض کرد و گفت: «سرانه مطالعه پایین همین جاها خودش را نشان میدهد دیگر! بیا! الان نفهمیدیم مسئول چه گفت!». یک مرد ساده هم گفت: «خب اگر انقدر هوش و دانش داشتیم که مسئول میشدیم! حرفهایی میزنیدها!».
بزرگ که تازه از خواب بیدار شده بود، سرش را خاراند و گفت: «منظور مسئول این بود که انقدر به فکر مال دنیا نبوده و کمی این پولهای بادآورده و کلان را با سفر رفتن خرج کنیم!».
مردم آهانگویان متوجه نکته ظریف پس صحبتهای مسئول شده و بار و بندیلهایشان را جمع کردند. در ظرف کمتر از چند ساعت پورشهها و مازراتیها به خط شدند و راهی منطقه شمال و ویلاهای لوکسشان شدند.
پس از اینکه شهر خالی شد، مسئول با تعدادی خبرنگار به میدان اصلی شهر آمد و گفت: «آخ جون! رفتن! دوربینها روشن کنید و از هشتاد و سه نمای مختلف سخنرانی منرو پوشش تصویری بدید!».
دوربینها که آماده شدند، مسئول چند قطره اشک مصنوعی در چشمش ریخت و با صدای آلن دلون رو به دوربینها گفت: «سلام! همینطور که میبینید مگس توی شهر پر نمیزنه! چرا؟ چون متاسفانه مردم به مسافرت رفتند! در شرایطی که ما بارها و بارها هشدار دادیم که در خانه بمانید اما گوش کسی بدهکار نیست! حالا ما فیلمهایی داریم که نشان میدهند کرونا با مایو در سواحل شمالی حضور دارد، پسفردا که کرونا گرفتید، گردن ما مسئولان زحمتکش و مظلوم که از مو هم نازکتر است، نندازید... کات!».
مسئول که رفت، مردم در اینستاگرام مشغول گذاشتن عکس و فیلم از مسافرت لاکچریشان شدند. یک نفر به دیگری گفت: «ما از کِی سبز پوست شدیم؟!» دیگری گفت: «اون که ما نیستیم! اونا کرونا هستن!» نفر اول که شدیدا ترسیده بود، قصد فرار داشت که نفر دوم گفت: «این کارا چیه؟ این لوسبازیا چیه درمیارید؟ این بیچارهها الان سه ماهه توی خونه موندن، حالا مردم دستشونو گرفتن با خودشون آوردنشون شمال، اشکالی داره؟! انقدر بخیل نباش!».
باری دوستان! پند این قسمت چنین است که بهترین سلاح آدمیزاد کممحلی است. الان هم با فرمول کممحلی میتوانیم کرونا را خیلی راحت شکست دهیم. حالا اگر به کرونا بخندیم که تحقیر هم میشود چه بهتر!
قصه ما به سر رسید، کلاغ درحالیکه به شهر خالی از سکنه با تعجب نگاه میکرد با سر به تیر چراغ برق خورد و به خانه نرسید.